يادداشت‌ها


سروش

ايسنا - ايرنا - ايلنا - امروز - رويداد - ادوار نيوز - ميزان - شرق - هاتف - بي‌بي‌سي فارسي - روز - ايران امروز - گويا نيوز - صبحانه - آفتاب - بازتاب - مهر - فارس - شريف نيوز - خدمت - انتخاب - فردا - خورشيد - رسا - دريچه - انصار نيوز


خانه‌ي دوست

دکتر مصطفي چمران - استاد شهید مرتضی مطهری - معلم شهید دکتر علی شریعتی - محمدعلي ابطحي - آيت‌الله جوادي آملي - محسن کديور - نهضت اسلامي احيا - جستجوگر پايگاههاي شيعه - مرکز جهاني اطلاع رساني آل البيت - موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

جمعه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٥

خدا نگه‌دار

من از اين خانه رفتم. خانه‌ي جديدم اين‌جاست http://ghogh.nous.ir

آخرين نوشته‌ام در اين وبلاگ را روز عاشورا نوشتم. نوشته‌اي با دغدغه‌ي حسين(ع). دعا مي‌کنم که برکت نام حسين(ع) هميشه هم‌راه همه‌گي‌مان باشد.

 

يا علي مدد.

منتظر ديدارتان در منزل نو.

محسن
پيام هاي ديگران ()

سه‌شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٥

و يبقي وجه ربک
شنيده‌ام واقعه حدود ساعت دو بعد از ظهر بوده است. با قرائن هم جور در مي‌آيد، مي‌شود حدود دو ساعت بعد از اذان ظهر، بعد از نماز ظهر. با خودم فکر کردم کل ماجرا با اين حساب احتمالاً از چهار ساعت متجاوز نبوده است. فقط چهار ساعت. چه خام خيالم اگر گمان کنم، اين همه سال فقط براي همان چهار ساعت عزاداريم. نمي‌شود، با عقل من جور در نمي‌آيد. مي‌روم عقب، آن حج ناتمام بدل شده به عمره‌ي مفرده؟ يا عقب تر صبر پس از امام مجتبي؟ مي‌روم عقب تر، ضربت خوردن مولايم علي، يا نهروان يا صفين يا جمل، يا شايد باز هم عقب تر، روز تاريک سقيفه؟
اصلاً چرا بايد دنبال منشا ماجرا در تاريخ بگردم؟ اساساً آغازش را مي‌شود در تاريخ يافت؟ کجا بايد دنبال علت يا دليل اين واقعه بگردم.
پاياي ما شش ماهه است. امروز درست شش ماهش تمام مي‌شود. من هيچ‌وقت در عمرم هيچ شش ماهه‌اي را به اندازه‌ي او دوست نداشته‌ام. هرگز فرصت نشده بود گردن شش ماهه‌اي را ببوسم. امسال بوسيدم. امسال ديدم. شايد امسال کمي فهميدم.
آن بزرگوار امسال مي‌خواست بگويد، اين‌که اباعبدالله مي‌گويند، شب‌هايي که در تاريکي پيچيده شده‌اند يعني چه؟ گفت ان الحسين مصباح الهدي، گفت مثل نوره کمشکوة فيها مصباح، گفت و يبقي وجه ربک ذوالجلال و الکرام، هيچ‌کدامش را هم از حودش نگفت.
چه‌طور باور کنم، يا ته دلم بنشيند که کل ماجراي کربلا، همه‌ي ماجراي کربلا، نه فقط آن چهار ساعت، همه‌ي آن‌چه حدش را نمي‌شناسم، تنها چيزي است که نامش را مي‌گذاريم تجربه‌ي ديني و معنوي و حسين (ع) تنها يک تجربه‌گر است. تجربه‌اي که – اگر اين‌طور بپذيريمش- عقلاً براي هر کس ديگري نيز تکرارش ممکن است. شنيده‌ام که مولايم عباس، تمام عمر به حسين (ع) مي‌گفت مولايم و آقايم، فقط زماني که به زمين افتاد فرياد زد برادرم.
اين‌ها چه معني مي‌دهند؟ نمي‌دانم! اين‌که حبيب، پيرمرد معقول و جاافتاده، شب عاشورا خنده و شوخي‌اش مي‌گيرد، اين‌که حر آن‌طور مي‌آيد و مي‌رود. اين‌که زهير مي‌آيد، يا آن جوان‌مرد مسيحي، معني مي‌دهد. معني‌اي که من نمي‌فهمم. من خيال مي‌کنم بعيد است که آن جوان مسيحي کشاورز در تمام عمرش نشسته باشد به بحث کلامي. آمدنش و رفتنش در کنار اباعبدالله جکايت ديگري داشته است لابد. او هم از همان اصحاب بود که نظيرش در سرتاسر عالم و در هميشه‌ي تاريخ نبود. شايد حکايت آن‌ها هم ربطي به همان نور داشته باشد.
زينب مي‌گويد چيزي جز زيبايي نديدم. «زينب» مي‌گويد. زينب بسيار ديده است. زينب همه‌چيز را ديده است. زينب بيش از همه ديده است. اما زينب بزرگ که سلام و صلوات خدا نصيب او و دعاي او انشاءالله ياور ما، فرمود جز زيبايي نديدم. نمي‌دانم اسم اين‌ها را چه مي‌شود گذاشت. شايد تجربه واژه‌ي مناسبي باشد، حتي ترديد ندارم که امروز هر عملي که انجام دهم، براي من عاشوراي ديگري است و حسين و يزيد روبه‌روي هم‌ديگرند و من مخيرم در انتخاب. اما نمي‌شود اين تجربه هم‌شان و هم‌سنگ تجربه‌ي نور باشد. من خيال مي‌کنم، ثفلين مرا وامي‌دارد که طور ديگري بيانديشم، من اين‌طور تصور مي‌کنم که غدير وتکميل دين و اتمام نعمت معني ديگري مي‌دهد.
امان از آشفته‌گي، امان از ناداني و تحير. امان از حبل متيني که در يافتنش به ترديد بيفتي. امان از تنهايي. مدت‌هاست دلم که مي‌گيرد، مهم‌ترين آنچه از خدايم خواسته‌ام، به حق حسين(ع)، خود حسين(ع) بوده است. مدت‌هاست که در ندانستنم دست و پا مي‌زنم. مدت‌هاست که اضطراب اين ناداني يقه‌ام را رها نمي‌کند. دعا مي‌کنم به عزت حسين، به خون حسين و به شکيبايي زينب، آن‌چه شايسته‌ترين است، نصيبمان کند.

يا علي مدد، يا مولاتي يا فاطمة اغيثيني

----------------------------
بزرگواري، ابراهيم (ع) و حسين (ع) را با هم مقايسه مي‌کرد. خوب که فکر مي‌کنم مي‌بينم بي‌راه نمي‌گفت.
محسن
پيام هاي ديگران ()

شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٥

رضا

ولادت حضرت زهرا بود، مدينه، تابستان سه سال پيش. از صبح رفتم حرم و روبه‌روي در خانه‌شان نشستم. شب قبل از تهران خبردار شده بوديم که حالشان چندان مساعد نيست. نمي‌دانم چرا اما آن‌روز تصميم گرفتم جز طلب شفا هيچ چيز ديگري نخواهم. تا ظهر که در حرم بودم هرچه خواستم شفاي آن مادر عزيز بود.

ظهر که برگشتم هتل دور هم نشسته بوديم، پرسيد براي مادر دعا کردي، گفتم بله، اما نگفتم که آن‌روز فقط براي شفاي مادر دعا کردم.

 

حال مادر دوباره بد شده، گويا بسيار بد. شب‌هاي قدر هيچ چيز به اندازه‌ي ياد آن مادر منقلبم نمي‌کرد. آن‌قدر زياد بود که اميد در دلم فراوان شده بود. دائم به خودم مي‌گفتم که انشاء‌الله همه‌چيز به خوبي مي‌گذرد و دوباره شفايشان را مي‌گيرند. اميدوار بودم، بسيار زياد.

 

امشب شنيدم که حالشان آن‌قدر بد شده که برده‌اندشان بيمارستان. وقتي با تلفن حرف مي‌زدم صداي نقاره‌هاي حرم را از تلويزيون مي‌شنيدم. فردا تولد حضرت رضاست. هيچ‌کاري از دستم بر نمي‌آيد جز دعا. خدايا، به حرمت مولايم رضا (ع) هيچ چيزي از تو نمي‌خواهم جز شفاي اين مادر. يا علي ابن موسي (ع)

 

دعا کنيد، تمنا مي‌کنم دعا کنيد.

يا علي مدد


------------------------------------------

پي نوشت: بيش از چهل روز از اتفاق مي گذرد. در تمام اين چهل روز هر وقت اين ياداشت را مي ديدم مي خواستم پي نوشتي برايش بنويسم و نمي توانستم. مادر عزيز رفت. انشاءالله کنار بانويش فاطمه ي زهرا (س). اگر اين پي نوشت را خوانديد، لطفاً يادشان کنيد. هر طور که زيباتر مي دانيد يادشان کنيد.

محسن
پيام هاي ديگران ()

شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٥

رحم

«رب اغفر و ارحم و انت خير الراحمين»

محسن
پيام هاي ديگران ()

دوشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٥

پريشاني

يک وقت‌هايي موج اتفاقات پيش‌بيني نشده، حمله مي‌کنند به يک بنده‌ي خدا. آدم مي‌ماند اسم‌ش را چه بگذارد. همين‌طور مي‌ماند حيران که چه بايد بکند و چه نبايد بکند. آن‌قدر اين اتفاق‌ها ناگهاني و شلاق‌وار به سر و صورت آدم مي‌خورند که حتي توان فکر کردن و تصميم گرفتن هم سلب مي‌شود.

درست از شروع تعطيلات عيد فطر همين بلا (هرچند خيلي هم مطمئن نيستم بلا باشد، همان‌قدر که مطمئن نيستم که چيز ديگري باشد! عسي ان تکرهوا ...)به سر من آمد. هر سه چهار روز يک فتنه‌ي جديد به سراغم آمد. بي‌‌انصاف‌ها حتي از يک جبهه هم وارد نمي‌شدند. تقريباً از تمام جاهايي که برايم اهميت داشت و ممکن بود در آن‌جا مجبور به گرفتن تصميم‌هاي سخت شوم و گرفتار گردم، يک مساله‌ي باز شده داشتم.

نمي‌دانم حکمتش چيست، اما گمان کنم دارم به سمتي مي‌روم که در زماني نه چندان طولاني مجبور به گرفتن چند تصميم اساسي براي زندگي‌ام شوم. در اين يک‌ماه انواع احساس‌ها را تجربه کردم. ترس شديد، نگراني، عصبانيت، ياس، سرگرداني و آشفته‌گي و احساس‌هايي شبيه به اين‌ها. تقريباً تمام وقتم دارد به فکر کردن مي‌گذرد. فکرهايي از جنس چپاندن دست‌کم يک‌سال کار انجام نشده، در يک مدت حدوداً چهارماهه. آن‌قدر گرفتار اين انواع فکرها بوده‌ام که سردردها و گردن‌دردهاي عصبي و بي‌خوابي‌هاي شبانه و بغض دائم در اين يک‌ماه و اندي انيس و همراهم بوده است.

فکر اين‌که کدام مسير را بايد انتخاب کرد، چه‌طور بايد انتخاب کرد، بر اساس کدام معيار بايد انتخاب کرد، چه‌گونه بايد تصميم گرفت که هزينه‌اش از همه کم‌تر باشد، کسي نرنجد، کسي آسيب نبيند، درست‌ترين تصميم گرفته شود که نه آينده‌ات، نه عزتت، نه غرورت، نه اعتقاداتت و نه هيچ چيز عزيز ديگري از دست نرود اين مدت به نوبت در يک صف بي‌انتها به سراغم مي آيند.

هرچند هميشه چيزي بوده است که من را در اوج پيچيده‌گي در فکر و خيال از خودم بيرون بکشد و بي‌اندازه آرامم کند، نشانه‌هاي گاه به گاهي که مي‌بينم و فقط براي خودم معني دارند. قرآني که باز مي‌کنم و انگار دارد با خودم صحبت مي‌کند. اشکي که دور چشم عزيزي حلقه مي‌زند و مي‌ريزد، صدايي که مي‌لرزد و دستي که برايم به دعا بلند مي‌شود.

تصميم گرفته‌ام اگر بشود و بخواهد و ياري کند، قسمتي از کارهاي اساسي زندگي‌ام را همين چندماه سامان دهم. تصميم‌گيري بسيار سخت‌تر از تصور من بوده است و فشار کارهايي که بايد در اولين فرصت تمامشان کنم هم بسيار بيش‌تر از قبل شده است. تمام دعايم اين است که اين فشار بيروني و درونيِ هم‌زمان، کاري با من نکند که نتوانم به‌ترين را انتخاب کنم و انجام دهم. اگرچه دلم بسيار روشن است؛ چه هر‌قدر که به ذهنم فشار مي‌آورم به خاطر ندارم هيچ‌وقت در هيچ مقطعي از زندگي‌ام کمکش را خواسته باشم و رهايم کرده باشد.

 

دعايم کنيد تا انشاءالله اين روزها هم بگذرد.

يا علي مدد

محسن
پيام هاي ديگران ()

جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥

شب اول

اللهم انت قائل و قولک حق، و وعدک صدق، واسئلواالله « من فضله ان الله کان بکم رحيما». و ليس من صفاتک يا سيدي ان تامر باالسوال و تمنع العطيه، و انت المنان بالعطيات علي اهل مملکتک

خداوندا! تو گفته‌اي و کلام تو حق است، و عده‌ي تو راست که: « از فضل خدا طلب کنيد که خداوند نسبت به شما رحيم و مهربان است». و اين دور از شان صفات توست آقاي من! که امر به خواستن کني و پرهيز از عطا کردن، و تو بخشنده تريني به اهل مملکت خويش

 

دريافتي از دعاي ابوحمزه‌ي ثمالي – سيد مهدي شجاعي

محسن
پيام هاي ديگران ()

پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

گر تو براني

آدم‌ها اشتباه مي‌کنند. اگر اشتباه‌شان از سر لجاجت نباشد، من فکر مي‌کنم يا از ضعف‌شان است يا از ناداني‌شان. هر کدام که باشد، اگر بفهمي که خطا کرده‌اي، اگر در حالتي از انتخاب بوده باشي و امکان خطا نکردن برايت متصور بوده باشد، اما تسليمش شده باشي، احساس کوچکي و حقارت و ضعف امانت را مي‌برد. فرقي نمي‌کند که اين خطا کوچک باشد يا بزرگ، اهميتش کم باشد يا زياد، نفس کم آوردن آدم را مي‌شکند. هرچه خطا از جنس کارهايي باشد که مرتکب نشدنش برايت بديهي‌تر بوده باشد و خودت را در مقابلش مقاوم‌تر تصور کرده باشي، شکسته شدن در برابرش نيز دردناک‌تر است.

به رمضان نياز داشتم. سخت نياز داشتم. تا امروز هيچ‌وقت ندانستن و احساس ضعف و بيچاره‌گي در اثر ندانستن آن‌قدر آزارم نداده بود که وقتي به دغدغه‌هايم فکر مي‌کنم اشکم ناخودآگاه سرازير شود. اولين بار که روزه گرفتم را درست به خاطر دارم. ماه رمضان هم‌زمان شده بود با اسفند ماه. آخرين سه‌شنبه‌ي سال روزه گرفتم. دوم دبستان بودم. با اصرار همه را راضي کردم که مي‌توانم روزه بگيرم. رفتم مدرسه و برگشتم. آن‌روزها بعد از ظهري بودم. دو ساعتي مانده‌بود به افطار که خانه رسيدم. حالم خوش نبود، خوب به ياد دارم که بوي افطار حالم را بدتر هم مي‌کرد، اما دوست نداشتم کسي خيال کند کم آورده‌ام و تمام تلاشم را مي‌کردم تا به روي خودم نياورم. آن‌شب چهارشنبه سوري بود، آن‌قدر که من يادم مي‌آيد، حداقل در محله‌ي ما، از اين خبرها که اين سال‌ها مي‌شود نبود. بابا جايزه‌ي روزه‌ام برايم يک دارت خريده بود. از آن‌ها که سرش را با کمي گوگرد کبريت پر مي‌کرديم و محکم به زمين مي‌زديم تا يک صدايي بدهد و کيفي بکنيم.

نکند اين‌ها عادي شود، نکند من اشتباه مي‌کنم، گرفتار شده‌ام، از آه و ناله کردن بدم مي‌آيد، اما چه‌کنم که يک قدم جلوترم را هم نمي‌بينم. تقصير من نيست، اگر هم هست بيش از اين لابد نمي‌فهمم، يا شايد بيش از اين از من برنمي‌آيد. تازه از اين‌ها گذشته مي‌داني چند وقت است تا کتابت را باز مي‌کنم بي مفدمه مي‌گويي صبر و توکل. نکند کار از عهده‌ي من بيرون است. اگر اين‌طور است يک کاري بکن و از اين حال خلاصم کن.

ببخش. متوقعم. خودم آن‌جا را که ديگر [به گمانم] مي‌دانم بايدش چيست و نبايدش کدام است، راحت‌تر از آب خوردن زمين مي‌زنم. آن وقت به تو مي‌گويم برايم کاري بکن. خودت مي‌داني که اين چند وقت شرم رهايم نکرده است. هنوز فکرش را که مي‌کنم، تمام بدنم فشرده مي‌شود. دست‌هايم به سوزش مي‌افتند.

مي‌داني چند وقت پيش ياد چه افتادم. ياد اولين سفر مکه‌ام. شب آخر، من و سيد علي تصميم گرفتيم براي آخرين بار محرم شويم. دو نفري راه افتاديم و رفتيم تنعيم. با يک جماعت پاکستاني اگر درست در خاطرم مانده باشد. کارمان که تمام شد، شايد دو سه ساعت مانده بود به وقتي که مدير کاروان با همه روبه‌روي هتل وعده کرده بود تا راه بيفتيم به مقصد جده. نشستيم روي پله‌هايي که دور حرم است. همان چهار پنج پله که بايد از آن‌ها بالا رفت تا به صفا و مروه رسيد. زل زديم به حرم. هيچ کدام ناي حرف زدن نداشتيم. آخرش سيد علي گفت، خطاب به خودت گفت، اين‌که ما همين‌طور با روي زياد و دست خالي آمده‌ايم براي ما هيچ ايرادي ندارد، مثلاً ما دست پرمان چه‌قدر پر است که حالا دست خالي‌مان بخواهد زشت باشد. اما براي تو خيلي زشت است، با آن همه کرم و جود و رحمت که مارا همين‌طور که آمده‌ايم برگرداني. آه که چه‌قدر آن‌شب بي‌ملاحظه، هردو گريه کرديم، آه که چه‌قدر آن‌روزها آرام بودم، مي‌داني چند وقت است نتوانسته‌ام آن‌قدر گريه کنم که بغضم تمام شود؟

مي‌گويند پايا شبيه من است. راست مي‌گويند، چند عکس از بچه‌گي‌هايم، آن‌وقت‌ها که هم سن و سال اين پسرک نازنين بودم دارم که بسيار شبيه اين‌روزهاي اوست. وقتي بغلش مي‌کنم، وقتي در بغلم آرام مي‌گيرد، وقتي گريه مي‌کند، وقتي مي‌خندد، همه‌اش نفسم مي‌گيرد، پشت چشم‌هايم تير مي‌کشد. انگار خودم را مي‌بينم در آن‌روزها که بکر بودم، صاف صاف صاف.

اين ماهت را سال‌هاست خيلي دوست دارم. کتمان نمي‌توانم بکنم، اين‌روزها تمام صحبت‌هايم با تو را خوب حس مي‌کنم، انگار گرم مي‌شوم، آن لحظاتي که کتابت را مي‌خوانم، انگار مي‌کنم نشسته‌اي و داري برايم حکايت مي‌گويي، نصحيتم مي‌کني. به خودت قسم آرامِ آرام مي‌شوم. اين روزها به واژه‌ها زياد گير مي‌دهم. اين‌روزها به همه‌چيز گير مي‌دهم، اما دوست دارم بدون اين فکرهاي آزارنده، باور کنم، از صميم قلبم که اين ماه، مهماني توست، نه اين‌که مجازاً مهماني تو باشد، حقيقتاً مهماني توست. ياد سيد علي به خير، من‌را ببخش اما اگر اين مهماني بگذرد و تو نگذري ...

هوس کرده‌ام يک‌جا توي خلوت و تاريکي بنشينم و آن‌قدر صدايت کنم که احساس کنم شنيدي و جوابم را دادي. هوس روزهاي آخر ماهت را کرده‌ام. آن‌روزها که صدايت مي‌کنم به يا عماد من لا عماد له و دلم آرامِ آرام مي‌شود. همان‌روزها که کم کم اضطرابش دارد مي‌آيد به سراغم. هوس مشهد کرده‌ام، نيمه‌ي شب، طبقه‌ي زير زمينش، آن‌جا که کمي خلوت‌تر از بقيه‌ي جاهاي حرم است، بنشينم و کنار عزيزت با خودت درددل کنم. نه بار اول من است که کمکت را مي‌خواهم، و نه بار اول توست که آن‌چنان گره از کار باز کرده‌اي که اگر بي‌ربط نگويم انگار دست‌هايت را در کار ديده‌ام.تمام اميدم به بزرگي توست.

 

يا علي مدد.

 

محسن
پيام هاي ديگران ()

دوشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٥

حديث سياسي!

پنج‌شنبه‌ي دو هفته‌ي پيش که مي‌شود نوزدهم مرداد ماه، روزنامه‌ي کيهان در صفحه‌ي چهارده خود در ستوني با عنوان با پيام‌بر اعظم (ص) که گويا در آن حديث از رسول خدا چاپ مي‌کنند، متن زير را چاپ کرده بود.

امروز هم نوشته اين ستون مثل همه روزهاي ديگر به داستاني از پيامبر اعظم (ص) اختصاص دارد و كلامي از آن بزرگوار در كنار رخدادي عبرت انگيز و درس آموز... درست مانند بقيه روزها... اما، اين بار، كلامي كه از رسول خدا (ص) نقل مي كنيم درباره رخداد آن روزهاي صدر اسلام نيست. كلام پيامبر خدا (ص) درباره رخدادي است كه همين روزها اتفاق افتاده... حديثي كه درپي مي آيد را بخوانيد... از رسول الله (ص) است و در جلد 9 بحارالانوار صفحه 283 آمده است، «ابن عساكر» از منابع معتبر اهل سنت نيز همين حديث را به همين شكل نقل كرده است؛

قال النبي (ص): رجل يقاتل علي ابواب القدس، صاحب الاعماق، الذي يهزم الله العدو علي يديه، هو مني و أنام نه، اسمه نصر و نّما سمي النصر ل نصرالله ايّاه... مردي بر دروازه هاي قدس نبرد مي كند، داراي بصيرت و بينش عميق است، خدا به دست او دشمن را شكست مي دهد. او از من است و من از او هستم. نام او «نصر» است و از اين روي «نصر» ناميده مي شود كه خدا او را نصرت- پيروزي- مي دهد...

آيا مقاومت شگفت انگيز حزب الله لبنان به رهبري سيدحسن نصرالله و نبرد جانانه آنان با چهارمين ارتش مجهز جهان آن هم به عنوان يك نيروي مقاومت و بدون برخورداري از ارتش كلاسيك، نيروي هوايي، دريايي و سلاح هاي پيچيده و مدرن، همان نصرت الهي نيست كه نصرالله را حمايت و هدايت مي كند؟... چند ماه قبل، ولي امر مسلمين جهان كه امير بلندآوازه و شجاع لبنان بر دستان او بوسه زده بود، به صراحت و بي ابهام خبر داد كه خاورميانه بزرگ در حال شكل گيري است، اما نه با محوريت آمريكا، بل با محوريت ايران اسلامي... اليس الصبح بقريب؟... آيا صبح پيروزي نزديك نيست؟ 

بريده‌ي روزنامه‌اي که اين متن در آن چاپ شده بود اوايل هفته‌ي پيش رسيد به دست من رسيد. آن بنده‌ي خدا که اين بريده‌ي روزنامه را به دست من داده بود سخت هيجان زده بود از اين تائيد شگفت انگيز و آن را به همه نشان مي‌داد. احساس بد من نسبت به اين روزنامه از يک‌طرف و خاطره‌ام از اين‌طور حديث‌هايي که ناگهان ظاهر مي‌شوند تا امور سياسي روزمره‌ي ما را تائيد و تکذيب کنند باعث شد نسبت به آن موضع بگيرم، اما چون دليلي براي تکذيبش نداشتم، به همان ابراز بي‌علاقه‌گي اوليه اکتفا کردم.

چند روز بعد يعني سه‌شنبه بيست و چهارم مرداد ماه، روزنامه‌ي کيهان در همان صفحه و همان ستون مطلب زير را کار کرد.

روز پنجشنبه 19/5/85 در ستون «با پيامبر اعظم (ص)» به حديثي از قول رسول اكرم (ص) و به نقل از جلد 9 بحارالانوار اشاره شده بود با اين مضمون كه «مردي بر دروازه هاي قدس نبرد مي كند كه داراي بصيرت و بينش عميق است، خدا به دست او دشمن را شكست مي دهد. نام او نصر است و...»

درپي درج اين مطلب برخي از علما و روحانيون در تماس با كيهان ابراز داشته اند كه اين حديث را در آدرس ياد شده نديده اند و نسبت به صحت آن ترديد داشته و بعضا آن را اساسا ناصحيح دانسته اند. اميد است اين توضيح جبران مافات كرده باشد.  

توضيح اضافه نمي‌خواهد. به‌خاطر نيات خودشان جعل حديث مي‌کنند. شخصيت و حرمت رسول خدا را نابود مي‌کنند، حتي حرمت سيد حسن نصرالله را هم به گند مي‌کشند. ته مانده‌ي دين را نيز به باد مي‌دهند، که چه؟ که اين بنده‌ي خدا که ما مي‌گوئيم از 14 قرن پيش مورد تائيد نبي اکرم (ص) بوده است، يک وقتي دستي بوسيده است و به کسي ابراز ارادت کرده است!

به راحتي آب خوردن جعل حديث کرده‌اند و بعد مطلب زده‌اند که علما اين را در مرجع نيافتند. خوب مردک! تو سندت چه بود که اين در فشاندي! اين اشتباه فاحش و بستن دروغ به رسول خدا يک عذر خواهي ساده هم نمي‌طلبيد؟ تصورش براي من خيلي سخت نيست که اگر اين دروغ را روزنامه‌اي از اردوگاه رقيب چاپ کرده بود، چند نفر کفن‌پوش پاسدار حريم نبوت! در قم راه مي‌افتادند و تا يکي دو نفر اعدامي از دل ماجرا در نمي‌آوردند آرام نمي‌گرفتند. من که هيچ نشنيدم، اگر شما شنيديد که در اين چند روز فاصله تا چاپ آن تکذيب بي‌شرمانه يکي از آن علما که ادعاي درد دين‌شان گوش فلک را کر کرده است، يک ناله‌ي کوچک کرده باشد من‌را هم خبر کنيد.

حقيقتش اين اتفاق نه براي من عجيب بود و نه بديع. اين جماعت رسول خدا را هم به شرطي مي‌خواهند که التزام عملي به فلان و بهمان داشته باشند. جعل حديث تنها قسمتي از پروژه‌اي است که اين جماعت آغاز کرده‌اند. فقط متوجه نمي‌شوم که چرا با اين همه حجت آشکار، هنوز هستند کساني که ادعاي ارزش‌مداري اين آدم‌ها را باور دارند.

فردا مبعث رسول خداست. نمي‌دانم چه‌طور مي‌شود اين‌گونه عمل کرد و بعد صادقانه چنين روزي را شادباش گفت.

 

يا علي مدد،

عيدتان مبارک.

محسن
پيام هاي ديگران ()

سه‌شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٥

آتش بس

آتش بس برقرار شد. بالاخره قطعنامه‌اي تصويب شد و دو طرف آتش گشودن به سمت يک‌ديگر را متوقف کردند. الحمدلله. چند روز پيش رفيق عزيزي لينکي برايم فرستاد که اين‌جا بگذارم. در لينک‌هاي کنار صفحه نتوانستم بگذارمش. پيغام خطايي مي‌داد که حوصله‌ي کلنجار رفتن با آن را نداشتم. مطلب ديگري هم امروز در نوشته‌هاي جناب علياني ديدم که دوست داشتم لينکش را اين‌جا بگذارم. حوصله کرديد، هر دوشان [حداقل به زعم من] ارزش وقت گذاشتن را دارند.

اولي مصاحبه‌اي است با آقاي جرج گلووي که مي‌توانيد اين‌جا ببينيدش و دومي هم ترجمه‌ي مطلبي از آقاي يوستين گردر که زحمت ترجمه‌ي به فارسي‌اش را آقاي علياني کشيده‌اند و اين‌جا مي‌شود خواندش.

 

-----------------------------------

پسرک ما هم، که اسمش را گذاشته‌اند پايا، امروز از بيمارستان مرخص شد. دو هفته نشده که آمده اما اين چند روز که به خاطر کسالتش بايد بيمارستان مي‌ماند و خانه نبود، جايش بيش‌تر از آن‌چه فکر مي‌کردم خالي بود.

 

يا علي مدد

محسن
پيام هاي ديگران ()

پنجشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٥

پسرک!

پسرک ما هم به دنيا آمد. ديروز صبح حول و حوش ساعت نه و نيم صبح بود که زنگ موبايل خورد و شنيدم که همان موقع کوچولوي نازنين ما آمد ميان خودمان. تا ظهر که وقت ملاقات بود نديدمش. خدا خيرشان بدهد با اين طرح رومينگ که نمي‌دانم چند وقت است راه انداخته‌اند و بچه را بعد از تولد مي‌آورند توي اتاق مادر و مي‌گذارندش در بغل او. نمي‌دانم چرا ديروز تا مي‌ديدمش گريه‌ام مي‌گرفت.

آن دخترک را هم که ديدم گريه‌ام گرفت. به هزار زحمت و با گاز گرفتن تمام لب و لوچه‌ام جلوي خودم را گرفتم که توي آزمايش‌گاه و جلوي آن همه آدم نزنم زير گريه. آن دخترک را مي‌گويم که عکسش را صفحه‌ي اول شرق چاپ کرده بود. همان که آغشته به خاک بود و روي برانکار خوابانده بودندش و دو مامور صليب سرخ داشتند مي‌بردندش. لابد اهل قانا بوده است. شايد وقتي بمب‌ها روي سرش مي‌ريختند داشته گريه مي‌کرده، شايد عروسکش را سفت چسبيده بوده و شايد هم در بغل مادرش نشسته بوده و سرش را از ترس توي سينه‌ي مادر فرو کرده بوده است. نمي‌دانم آن بمب‌ها که روي سرش ريخته از همان‌ها بوده که بچه‌هاي اسرائيلي رويش امضاي يادگاري گذاشته بودند يا نه؟

اين صحنه هيچ وقت يادم نمي‌رود. من هم بچه بودم، همه‌مان نشسته بوديم توي يک اتاق. چراغ‌ها را از ترش موشک باران خاموش کرده بوديم. هرگز يادم نمي‌رود. مژگان، که امروز ديگر خودش مادر يک نوزاد نازنين است، گوشه‌ي اتاق از شدت اضطراب کز کرده بود. من هم، شايد مثل همان دخترک، توي بغل مامان نشسته بودم و خودم را به سختي به او چسبانده بودم، بابا هم آن گوشه‌ي اتاق نشسته بود و داشت با راديو کلنجار مي‌رفت بلکه از يک‌جا بتواند خبري گير بياورد. لعنت به جنگ، لعنت به نامردي، لعنت به ستم و ستم‌گر، لعنت به همه‌ي آن‌ها که دنيا را اين‌قدر کثيف کرده‌اند.

دارم به خودم فحش مي‌دهم. ديروز يک پسرک نازنين آمده بين ما. خوش‌حالي‌ام را نمي‌توانم انکار کنم، اما چرا تا مي‌بينمش گريه‌ام مي‌گيرد. چرا عکس آن پسرکي که نيمه‌ي تنش زير آوار له شده بود از جلوي چشمانم کنار نمي‌رود؟ آن کودک بي‌گناه لبناني هم زيبا بود، پاکِ پاکِ پاک بود، او اصلاً نمي‌دانست چرا بايد خودش را به مادرش بچسباند و کنار او پناه بگيرد. با اين که هيچ چيز نمي‌دانست، زير آوار ماند و مرد.

مژگان از ديروز آشکارا تغيير کرده است. حرفم احمقانه است؟ شايد باشد، اما نمي‌دانم چطور بايد توضيح بدهم، اصلاً مطمئنم که نمي‌توانم توضيح بدهم. از آن چيزهاست که فقط خودتان بايد ببينيد و مقايسه کنيد، حال امروز آدمي را که مادر نيست، با حال فرداي همان آدم را وقتي مادر شده است. شايد خيال کنيد شلوغش مي‌کنم. خوب! کاري از دست من برنمي‌آيد تا خودتان تجربه کنيد. اما من امروز که به خواهرکم نگاه مي‌کنم، احساس مي‌کنم نمي‌شناسمش. مژگان از ديروز مادر شده است. و من که پيش از اين فکر مي‌کردم اين فقط يک نام است که آدم‌ها روي هم مي‌گذارند، امروز با تمام وجودم فهميده‌ام که اين نام، با تمام نام‌هاي ديگر که تا امروز ديده‌ام فرق مي‌کند.

همين الان يادم آمد که آن دخترک نازنين عرب هم لابد مادري داشته است، يعني آن مادر همين الان که من دارم اين‌ها را مي‌نويسم زنده است؟ فکر مي‌کنيد او همين حالا چه احوالي دارد؟

امروز براي اولين بار جرات کردم که در آغوش بگيرمش، از نزديک نگاهش کردم. خواستم اولين بار که در بغلم نشسته است، دعايي برايش بکنم. دعا کردم که زود بلند شود، بايستد و برود. دعا کردم که در اين رفتن خوب ببيند و بفهمد و عمل کند. خوب مي‌دانستم که با اين دعا از خدا خواسته‌ام تمام راحت و آسايشش را از او سلب کند. اما دعايي به‌تر از اين براي او و براي خودم و براي تمام آن‌ها که دوستشان دارم نتوانستم بکنم.

روزگار را ببين! يکي از شيرين‌ترين اتفاقات زندگي‌ام افتاده و من وقتي دارم خاطره‌اش را مکتوب مي‌کنم، بايد دائم آب دهنم را فرو بدهم بلکه بغضم فروکش کند.

 

خدايا به تمام زيبايي‌هايي که آفريدي قسمت مي‌دهم، از اين نکبت خلاصمان کن.

يا علي مدد.

محسن
پيام هاي ديگران ()

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

بسم الله الرحمن الرحيم...السلام عليک يا ممتحنة امتحنک الله الذي خلقک قبل ان يخلقک فوج ک صابرة و زعمنا انا لک اولياء و مصدقون و صابرون لکل ما اتانا به ابوک صلي الله عليه و اله و اتانا به وصيه فانا نسئلک ان کنا صدقناک الا الحقتنا بتصديقنا لهما لنبشر انفسنا بانا قد طهرنا بولايتک

خانه
آرشيو
آر اس اس
پرشين‌بلاگ
پست الكترونيك


نسيم


جستجو در شطحيات