يادداشت‌ها


سروش

ايسنا - ايرنا - ايلنا - امروز - رويداد - ادوار نيوز - ميزان - شرق - هاتف - بي‌بي‌سي فارسي - روز - ايران امروز - گويا نيوز - صبحانه - آفتاب - بازتاب - مهر - فارس - شريف نيوز - خدمت - انتخاب - فردا - خورشيد - رسا - دريچه - انصار نيوز


خانه‌ي دوست

دکتر مصطفي چمران - استاد شهید مرتضی مطهری - معلم شهید دکتر علی شریعتی - محمدعلي ابطحي - آيت‌الله جوادي آملي - محسن کديور - نهضت اسلامي احيا - جستجوگر پايگاههاي شيعه - مرکز جهاني اطلاع رساني آل البيت - موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

چهارشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٢

لبيک، اللهم لبيک

يادتان مي‌آيد، حوالي آبان و آذر پيش بود که گفتم خبر خوشي دارم؟ گفتم بهتان نميگويم چيست تا همه چيزش مشخص شود. آنوقت با خيال راحت خبرتان ميکنم، تا انشاء‌الله حرفم دروغ از آب درنيايد. امروز آن خبر خوش محقق شد. الوعده وفا

----------------------------------------------

ساعت نزديک چهار صبح بود، و من شايد حدود يک ساعت بيشتر فرصت نداشتم. همينطور زل زده بودم به روبرو و فکر ميکردم، همه چيز مثل هر شب بود، اما من همه آنها را يکجور ديگر ميديدم، انگار اولين بار است که بعد از يک هفته دارم اينها را ميبينم. يک مکعب سياه، ساده‌ي ساده، بدون هيچ اضافه‌اي و آدمهايي که دور تا دور ميچرخند. و چه جالب است که با معيارهاي ما شايد کاري عبث تر از اين نشود يافت و تو در کل زماني که اين چرخش را ميبيني هرگز به ذهنت هم خطور نمي‌کند که « چه کار بيفايده‌اي!». بغض گلويم را فشار ميداد، آنقدر که نفس کشيدن هم برايم سخت بود، ياد يک هفته پيش افتادم که از مدينه بيرون مي‌آمديم، دلم نميامد از محوطه حرم خارج شوم، دو قدم مي‌آمدم، بر مي‌گشتم و به گنبد سبز حرم نگاه ميکردم، بقيع را مي‌ديدم، باز دو قدم مي‌آمدم، دوباره نمي‌توانستم حرکت کنم، باز مي‌ايستادم و نگاه ميکردم، و بخاطر شرمي که از آمد و رفت مردم داشتم مدام اشکم را پاک مي‌کردم و بغضم را مي‌خوردم.

اما آن روز اگر چه از مدينه مي‌رفتم، اما اميدم به خانه‌ي خودش بود، آنچه همان قوت رفتن را به من مي‌داد آرزوي طواف خانه‌اش بود و سعي صفا و مروه‌اش. اما از اينجا به چه اميدي بروم؟ اصلا کجا بروم؟ تصورش هم احمقانه است. از مکه بيايي تهران و آنوقت خوشحال باشي؟ يا نه حتي مگر مي‌تواني بي‌تفاوت باشي؟ هوس ضجه زدن داشتم، واقعا نمي‌توانستم بلند شوم.

احساس مي‌کردم زمين و زمان دست به دست هم داده‌اند تا من را آزار بدهند، در طول عمرم هيچوقت به ياد ندارم عقربه‌هاي ساعتم آنقدر سريع چرخيده باشند. عقربه کوچک ساعتم به 5 نزديک مي‌شد و من بايد مي‌رفتم، بايدي که اگرچه آرزوي شکستنش را داشتم، اما هرگز جسارتش را نداشتم. شايد به همين دليل بود وقتي سال بعدش شنيدم آرش همانجا ماند و با کاروانش برنگشت هر چه کردم نتوانستم او را مقصر بدانم، و در ته قلبم حتي اين جسارتش را در شنيدن صداي دلش تحسين کردم.

ديگر تمام شده بود، بلند شدم آخرين نگاه را کردم و با بغضي که تلاش ميکردم شکسته نشود به سمت باب ملک فهد راه افتادم. تصميم گرفتم عقب را نگاه نکنم تا دم در، آنجا آخرين نگاه و ديگر تمام. از پله هاي دور حرم بالا آمدم، چند قدم دور شدم، هرچه کردم طاقت رفتن نداشتم، برگشتم، نگاه کردم، آن مکعب سياه را -که وقتي اولين بار ديدمش، خدا ميداند که از عظمتش به زمين افتادم، عظمتي که حتي اگر ميخواستم هم در برابرش توان ايستادن نداشتم- باز هم ديدم و اين بار از عجز به زمين افتادم، بغضم شکست. و هاي هاي گريه کردم، گريه‌اي که آنقدر کودکانه و از سر تسليم بود که دو سال است حسرتش به دلم مانده است. زار ميزدم و به يادش مي‌آوردم که در اين دو هفته خودش با زبان خودش چه وعده‌هايي به من داد، يادش آوردم که وقتي اولين بار آن مکعب ساده‌ي عظيمش را ديدم چه گفتم و چه خواستم و چه کردم. گفتم و زار زدم و به ياد آوردم که تا صبح فردا باز هم در تهرانم. يادم نمي‌رود، همينطور به سجده افتاده بودم و داشتم به حال خراب و اوضاع برگشته‌ي خودم گريه ميکردم که جوانکي آمد و دست به شانه‌ام گذاشت و گفت التماس دعا. آتش گرفتم، خواستم بلند شوم و دنبالش بروم که عزيز، التماست را نگه دار، خرج من نکن، به کسي بده که برايت چاره‌اش کند، من را دارند از اينجا بيرون مي‌کنند، اگر مرا ميخواستند که مرا مجبور به هبوط نمي‌کردند، من از آن گندم ممنوع لابد خورده‌ام که مجبور به رفتنم، من بايد سالها بخوانمش تا مذاق آن گندم از يادم برود.گريستم و گريستم و گريستم. چند ساعت بعد در تهران بودم، دوباره همه چيز شروع شد، و چند وقت بعد من ديگر فراموش کرده بودم طعم پای برهنه روی خاک بقيع گذاشتن را.

-----------------------------------------------------------------------

هنوز دو ماه از آن روز نگذشته است، خانه بوديم که پدرم زنگ زد، مدينه بودند، روبروي بقيع ايستاده بودند و برايمان حال و هوايشان را تعريف ميکردند، دلم گرفت. آمدم به اتاق، در را بستم نشستم روبروي قبله و داد و بيداد را شروع کردم. گفتم مگر خودت نگفته‌اي که ادعوني استجب لکم، خوب! ديگر چطور بخوانمت. چه کار کنم که باور کني مضطر شده‌ام، 6 ماه است ما را سر کار گذاشته‌اي! خوب عزيز تکليف ما را روشن کن، مگر چيز بدي مي‌خواهم؟ سر هر چيزي شک داشته باشم، اين يکي را خوب ميدانم که اول و آخرش خودتي، اين ديگر چه مدليست که هي مارا تا لب چشمه ميبري، کاسه را پر آب دستمان ميدهي و آنوقت ميدهي يکي از همين بنده هايت کاسه را با اين تيروکمان‌هاي سنگي بشکند؟حسابي داد و بيداد کردم دم خانه‌اش، نفهميدم چه شد، بعد از آن روز هرچند مطمئن نبودم که حاجتم را آنطور که من ميخواهم بدهد، اما مطمئن شدم هر اتفاقی که بيافتد حتما بهترين اتفاق است.

-----------------------------------------------------------------------

امروز صبح با صداي زنگ موبايل از خواب بيدار شدم، آقايي آنطرف خط به من گفت تا يک ساعت ديگر گذرنامه‌ات را با دو قطعه عکس بياور برايمان. و گفت که من انشاءالله دو هفته ديگر از تهران به مقصد عربستان سعودي پرواز خواهم کرد.

هيچ باورم نميشد اين رفيق مهربانم به اين زودي و راحتي حاجتم را بدهد، به بزرگيش قسم فقط خودش مي‌توانست اين ماجراي 8 ماهه را چنين زيبا تمام کند.

من 22 مرداد مسافر سفر حج هستم، به همراه علي و احسان، به همان سنت قديمي همينجا از همه‌تان حلاليت مي‌طلبم. هرچند انشاءالله اين آخرين نوشته‌ام پيش از سفر نيست. اما امروز عجيب هوس حلاليت گرفتن دارم.

برايم دعا کنيد تا بتوانم در اين فرصت کوتاه کوتاه کوتاه خودم را براي آن مجال کوتاهتر حاضر کنم،

تمنا ميکنم برايم دعا کنيد.

يا علي مدد.

التماس دعا.

 

محسن
پيام هاي ديگران ()

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

بسم الله الرحمن الرحيم...السلام عليک يا ممتحنة امتحنک الله الذي خلقک قبل ان يخلقک فوج ک صابرة و زعمنا انا لک اولياء و مصدقون و صابرون لکل ما اتانا به ابوک صلي الله عليه و اله و اتانا به وصيه فانا نسئلک ان کنا صدقناک الا الحقتنا بتصديقنا لهما لنبشر انفسنا بانا قد طهرنا بولايتک

خانه
آرشيو
آر اس اس
پرشين‌بلاگ
پست الكترونيك


نسيم


جستجو در شطحيات