يادداشت‌ها


سروش

ايسنا - ايرنا - ايلنا - امروز - رويداد - ادوار نيوز - ميزان - شرق - هاتف - بي‌بي‌سي فارسي - روز - ايران امروز - گويا نيوز - صبحانه - آفتاب - بازتاب - مهر - فارس - شريف نيوز - خدمت - انتخاب - فردا - خورشيد - رسا - دريچه - انصار نيوز


خانه‌ي دوست

دکتر مصطفي چمران - استاد شهید مرتضی مطهری - معلم شهید دکتر علی شریعتی - محمدعلي ابطحي - آيت‌الله جوادي آملي - محسن کديور - نهضت اسلامي احيا - جستجوگر پايگاههاي شيعه - مرکز جهاني اطلاع رساني آل البيت - موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

دوشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۱

ظهر الفساد في البر و البحر بما کسبت ايدي الناس
سر کلاس نشسته بودم، چند متر اونورتر تو آمفي تئاتر يه گروه موسيقي داشتن کنسرت Rock برگزار مي کردن، شايد جمعا ۸ نفر سر کلاس بوديم، در شرايطي تو کلاس نشسته بودم که در تمام عمر تحصيلم حاضر به نشستن تو اين کلاس نبودم، نه صداي گيتار مي گذاشت تمرکز کنم و نه اعصاب خراب خودم، حاضر نبودم از کلاس برم بيرون، عين يه بچه مثبت نشستم سر کلاس تا نشون بدم سر کلاس ميشينم اما تو جمع اون آدما حاضر نميشم، حتي حاضر نبودم برم خونه، لج کرده بودم، نمي دونم با کي، با خودم يا با اون همه آدمي که با سر و صدا پشت در آمفي تئاتر جمع شده بودن ولي جا نبود برن تو، جرات نميکنم در مورد آدما اظهار نظر کنم، ميترسم از اشتباه، اما ميتونم بگم چگالي آدمايي که از بودن بينشون اصلا لذت نمي برم خيلي زياد شده بود، خيلي زياد، نفسم ميگرفت وسط اون همه گستاخي، وسط اون همه جووني که خيلياشون سعي مي کردن تا حريمهايي رو که براي من (شايد متحجر) و امثال من وجود داره تعمدا بشکنن، جوونهايي که در رفتارشون هيچ اثري از رافت نمي بيني، هيچ نشاني از دل نازک، روحيه حساس و امثال اين چيزها، حداقل تو چشماشون نمي بيني، نميدونم، به خدا نمي‌دونم اصلا تقصيري وجود داره که بخوام دنبال مقصرش بگردم يا نه، نمي دونم چي بايد بگم، چيکار بايد بکنم و از همه بدتر نمي دونم اصلا به چي بايد فکر کنم، امروز اون لحظاتي که تو گوشم صداي گيتار برقي و استاد الکترونيک ديجيتال قاطي شده بود، و اون لحظاتي که به هيچ کدومشون گوش نمي دادم، فکرم عين يه اسب رم کرده همه جا رفت، فکر کردم به جاي خالي دين، به خدايي که فراموش شده، به امامي که ايکاش فقط فراموش شده بود تا با يه ياد آوري امکانش بود که به زندگي مردم برگرده، فکر کردم به تاثير موسيقي غرب و به اينکه مگر موسيقي يک پديده بومي نيست که مثل همه هنرهاي ديگه با توجه به شرايط فرهنگي و اجتماعي محيطش بين مردم يه منطقه رشد مي‌کنه، و اگر اينطوره چرا موسيقي غربي اون هم اين نوعش، که اصلا با فرهنگ درون گراي قديمي شرقي سازگاري نداره اينقدر طرفدار داره، و اينکه چرا جوون ايراني ....، حتي فکر کردم به جاي خالي فکر، به فرار جوون ايراني از انديشه کردن و به ميل و رغبت اين جوون به Heavy بودن و Large بودن و هزار درد و مرض ديگه.
پس فردا محرمه، اگر وسط اون شلوغ پلوغي به يکي از اون جوونها اين رو يادآوري ميکردي فکر ميکني چه عکس العملي نشون ميداد، برام خيلي جالبه در طول تاريخ جمع سالهايي که متدينين در غربت نبودند رو اگر جمع کنيم از بازگو کردن اين حاصل جمع خجالت ميکشيم، چه غربت تلخيه، که تو اين مملکت شيعه آخرين باري رو که بدون نگراني از اعتقاداتت صحبت کردي به ياد نمياري، تو تمام آدماي دورو برت يک نفر رو نميشناسي که بتوني با خيال راحت باهاش درد دل کني، خيلي سخته که شب غدير تو جمع نزديک ترين رفقات وقتي در مورد آينده کاريت فکر ميکني، يکي ياد آوري کنه که اگر تو اين جمع اعتقادات مذهبي يه عده باعث شد از انجام يه کارايي منع بشيم، چه تصميمي ميخوايم بگيريم، و اون موقع ميبيني بزرگترين مشکل همينه، که هيچ جوري نميشه حلش کرد، اون وقت يکي ميگه خيلي از جاها اخلاقيات باعث حل مشکل ميشه، و بعد تو توي دلت ميگي اخلاقيات ديگه چيه؟ دل خوش سيري چند.
نمي دونم اصلا تو اين حکايت مقصري وجود داره يا نه، نمي دونم، نمي دونم،
خدايا به عزتت قسم، درد من وسعم نيست، که بگم وسع کمم تکليف رو از گردنم ساقط ميکنه، الان اصلا نميتونم بفهمم تکليفم چيه.
خودم خوب ميفهمم که تو کي از من راضي تري و کي‌ناراضي تر، همه مي فهمن، دروغ ميگه اوني که ميگه نمي دونه چه کاري خوبه و چه کاري بد و اگر نميدونه حتما يه جايي توي‌زندگيش وقتي ميدونسته راه تو از کدوم وره، راه غير تو رو رفته و خودش از تو خواسته ولش کني،
خودم خوب ميفهمم، وقتي وارد اجتماع ميشم، وقتي به زعم خودم ميخوام به تکليفم عمل کنم، درگير ميشم، تقوام اونقدر نيست که بتونم خودم رو از همه چيز حفظ کنم، چپ مي کنم، کم ميارم، از طرفي‌ ميدونم به انزواي بنده ات راضي نيستي، که هيچ جا سفارشش نکردي، ولي نمي دونم چيکار کنم، گير مي کنم، يه جاهايي ميدونم نبايد يه کارهايي بکنم ولي انگار ناگزيرم،
چي دارم ميگم،
نوشته هام عين اعصابم مشوشه، نمي فهمم از کجا شروع ميکنم به کجا ختم،
ميدونم بايد عاشورايي باشم، مي دونم بايد روز عاشوراي زندگيم توي کربلاي خودم، حسين رو انتخاب کنم، همينه که ميگن کل يوم عاشورا، کل ارض کربلا، اما مي ترسم حسينم رو گم کنم، خدايا بهم گفته بودن وقتي‌چشمت به خونه خدا مي افته، براي‌اولين بار، سه تا دعا کن، هرسه بي ترديد رواست، خدايا تو و فقط تو ميدوني که اون سه حاجت من چي بود که والله العلي‌العظيم بزرگترين حاجات زندگيمه، اگر ميبيني تو عرصه انتخاب يزيد رو انتخاب ميکنم به بزرگيت قسم از ضعف منه نه از عنادم، خدايا با من کاري نکن که ديگه نفهمم، که ديگه نشنوم، که ديگه نبينم، کاري کن که با تو بشنوم، با تو بفهمم، با تو ببينم،
خداي من رو حسيني قرباني کن.

يا علي مدد،
التماس دعا.
محسن
پيام هاي ديگران ()

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

بسم الله الرحمن الرحيم...السلام عليک يا ممتحنة امتحنک الله الذي خلقک قبل ان يخلقک فوج ک صابرة و زعمنا انا لک اولياء و مصدقون و صابرون لکل ما اتانا به ابوک صلي الله عليه و اله و اتانا به وصيه فانا نسئلک ان کنا صدقناک الا الحقتنا بتصديقنا لهما لنبشر انفسنا بانا قد طهرنا بولايتک

خانه
آرشيو
آر اس اس
پرشين‌بلاگ
پست الكترونيك


نسيم


جستجو در شطحيات