زندگی زيباست ای زيبا پسند

حدودا 22 سال از روزي که به دنيا آمدم مي‌گذرد. 18 آبان حدود ساعت 5 بعد از ظهر به دنيا آمدم. اينطور که مادرم ديروز تعريف مي‌کردند آنقدر آمدنم به تاخير افتاده بود که آخرش دکتر مي‌گويد، تحت هر شرايطي بايد مادرم بستري شوند و من را به زور بکشانند به دنيا. مي‌گويند آنقدر بزرگ و سنگين بوده‌ام که تا مدتها همه يقين داشتند که بچه دو قلو است. مامان به رويم نمي‌آورند اما از شواهد مي‌شود فهميد که چه دوران پيش از تولد و چه يک سالي پس از تولد، دمار بدي از روزگار همه‌ي اهل منزل درآورده‌ام.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

حالا امروز 22 سال گذشته. جز همين گذشتن ايام، هيچ حرفي گمان نکنم ارزش نقل کردن داشته باشد. امروز که نگاه مي‌کردم زيباترين، عجيب‌ترين، ترسناک‌ترين و گاهي حتي تلخ‌ترين حرف زندگي، همين چرخش ايام است. همين که يک روز نه چندان دور، قاطي اسباب‌بازي‌هايم نشسته بودم و دغدغه‌ام رساندن يک قورباغه به محل زندگيش در استخر متروکه‌ي پشت خانه‌مان بود و امروز فکرم و تمام تلاشم اطمينان يافتن از يک قدم بعدي که بايد بردارم.

------------------------------------------

ابراهيم حاتمي کيا چند سال پيش در يک برنامه‌اي که فکر کنم سري‌هاي اول برداشت دو بود از خودش و هم نسلانش و تفاوتشان با نسل فرزندانشان تعبير زيبايي ارائه کرد.

نقل به مضمون گفت که نسل ما در تمام اوج زندگيشان تنها فرصت کردند که معناي اشداء علي الکفار را به خوبي وجدان کنند، اما نوبت به فرزندانمان که رسيد آنها ديگر مي‌خواستند رحماء بينهم را تجربه کنند و بچشند. و اين شد که هيچ کدام نمي‌فهميم ديگري چه مي‌گويد و هر نسل نسخه‌اي مي‌پيچد که به نظر آن ديگري از پايه و اساس اشتباه است.

امروز يادم آمد که من در دوران بچگي يکي از تفريحات مهيجم اين بود که هر صبح خودم را برسانم به بسيجي‌هايي که براي تعليم مياوردندشان در حسينيه‌ي نزديک خانه و با آنها نرمش کنم و بعد به انواع روشها متوسل شوم تا بتوانم با دستان خودم، بدون آنکه کسي بفهمد اسلحه‌هايشان را لمس کنم.

يادم آمد که هنوز تصوير شليک ضد هوايي‌هايي که روي تپه‌هاي شميران علمشان کرده‌بودند و وقت حمله‌ي هوايي با يک دسته همبازي هم سن و سال مي‌ايستاديم به تماشايشان در ذهنم روشن و زنده است.

و يا شب‌هايي که من از ترس مي‌چپيدم در بغل مامان و با وحشت بابا را مي‌ديدم که اخبار جنگ را دنبال مي‌کرد.

جنگ، روي نسل ما که وقتي جنگ تمام شد تازه سالهاي اول تحصيلمان بود تاثير انکار نشدني گذاشت که هنوز نشانه‌هايش را در زندگيمان به روشني مي‌بينيم. پس خيلي عجيب نيست اگر کسي که در دوران اوج زندگي و جوانيش فقط تکه تکه شدن عزيزانش را ديده است و خاطره‌هاي زندگيش مربوط مي‌شود به توپ فرانسوي و مين والمري، به سادگي نتواند آثار فکري و ذهني آن دوران را از خود دور کند و مسير زندگيش را تغيير دهد.

حرف بالا به کنار. منکر خيانتهايي هم که در حق نسل جوان بسيجي و جنگ رفته‌ي آنروزها شد و هنوز مي‌شود هم نيستم. تمام آن نامردي ها و به بازي گرفتن احساسات پاک و بلند جواناني که متوسط سن و سالشان شايد به زور به 24 يا 25 مي‌رسيد و در اوج انرژي و آرمان طلبيشان بودند.

آنها شايد کمي شايسته‌ي ملامت باشند که چرا نتوانستند و يا نخواستند بفهمند جواني که مي‌تواند جاي فرزندان آنها باشد اگر حرف متفاوتي مي‌زند، يا اگر جور متفاوتي فکر مي‌کند نه دچار انحراف است و نه شايسته‌ي نسبت ارتداد و ام‌الفساد.

اما از آنها بدتر کساني هستند از نسل خود ما، کساني که خاطره‌شان از جنگ و جبهه بر مي‌گردد به همان وحشت موشک‌باران و  شايد در سخت‌ترين شرايط از دست دادن عزيزي.

آنهاکه به خوبي بايد بدانند و موظفند بفهمند و هيچ عذري ازشان مقبول نيست و دليلي بر اشتباهشان نمي‌توانند اقامه کنند جز بستن چشمشان و گرفتار شدنشان در يک جو خودخواسته.

آنها که با وجود درک همه‌ي شرايط اين روزگار، و با وجود نفس کشيدن در همين فضا هنوز جسارت يافتن راهي جز برخوردهاي سلبي و خشن و انقلابي را ندارند يا نمي‌خواهند که زحمتش را متحمل شوند.

------------------------------------------

يادم نمي‌رود يک عکس ديدم در ايسنا، زماني که آخرين جلسات دادگاه آقاي آقاجري در حال برگزاري بود چند جوان که از الان من کوچکتر بودند و هنوز موهاي صورتشان در نيامده بود به اتفاق يک جوانک بزرگتر که شايد او به زور 30 سال را داشت پشت در دادگاه تجمع کرده بودند و پلاکاردهايي دستشان بود که در آن اعدام آقاي آقاجري را مي‌خواستند، بدون اينکه حواسشان باشد، که دارند آرزوي مرگ کسي را مي‌کنند که جز دست بالا يک سخنراني از او هيچ چيزي نمي‌دانند. و بدون اينکه توجه کنند آرزوي مرگ کردن چه معنيي مي‌دهد.

فراموش نخواهم کرد که جوانهايي که همين اواخر، جلسه‌ي سخنراني دکتر سروش را (مستقل از آنکه آنچه ايشان مي‌گفتند و مي‌گويند تا چه حد قابل قبول است) متشنج کردند و خود ايشان را مضروب، همه يک مشت جوان بودند که بزرگترهايشان هنوز ديپلم نگرفته بودند.

باز قبول دارم که کنترل همه‌ي اين جوانهايي که خود نمونه‌ي فريب خوردگي و راه گم کردگي‌اند به دست آدمهايي است که از اين برخوردها منافع خودشان را مي‌برند و مثل آب خوردن تک تک همين بچه ها را زير پا له مي‌کنند، اما باز اين واقعيت، مسئوليت آن جوانک‌ها را کان لم يکن نخواهد کرد.

------------------------------------------

اينکه هوس کردم اين حرفهاي شايد تکراري را بزنم، ماجراي کتک کاري دانشگاه علم و صنعت بود. اينها که دانشجو هستند و يحتمل نزديکتر از خيلي‌هاي ديگر به واقعيت‌ها و شرايط اجتماعي امروز، اگر هنوز گمانشان اينست که برخورد فيزيکي، اينقدر سهل و ساده و سريع قابل اجرا است، جداً از همه‌‌ي هم مسلکانشان هم نادان ترند و هم مسئول‌تر و هم خطاکار تر.

واقعاً سخت است نفهميدن اينکه کتک کاري و تاديب فيزيکي آدمها، حقيقتاً هيچ اثري در جهت اصلاح آدمها ندارد.

------------------------------------------

يک وبلاگ ديدم، به نام سپاه اسلام که اسم يک دسته آدم بلاگر را نوشته و همه‌شان را مفسد في‌الارض و مهدور الدم معرفي کرده. اتفاقاً تعداد کساني را هم که معرفي کرده کم نيستند و جالب اينکه از همه طيف آدمي هم در آن ليست مي‌شود پيدا کرد. اگرچه به عنوان يک واقعيت دردناک بايد قبول کرد که اينکارها و اين اظهار نظرها از يک قماش آدمهايي بر مي‌آيد، اما در مورد اين ماجرا چيزي که بو مي‌دهد اين است که اعضاي سپاه اسلام که لابد اينقدر روحيه‌ي بنيادگرايانه و تا اين حد تعصب حماقت بار مذهبي مابانه دارند که تهديد به قتل و خونريزي مي‌کنند، به هيچ وجه نبايد آيه‌ي کلام الله را در وبلاگشان به اشتباه بنويسند.

باز بگويم که ادعا ندارم چنين آفتي در اعتقادات مذهبي راه نيافته است. اما يک موقعهايي آدم احساس مي‌کند اين رفتارها آنقدر توانشان براي تخريب چهره‌ي دين بالاست که هر کسي را ممکن است وسوسه کند که ازشان استفاده کند.

------------------------------------------

مي‌خواستم يک پاراگراف از يکي از مجالس حاج آقا دولابي را بنويسم، الان هرچه گشتم کتابش را پيدا نکردم، نه دلم آمد تعبير خودم از آنرا بنويسم (که با نوشتن تعبير خودم قطعا تمام تاثير آن عبارات را نابود خواهم کرد) و نه جرات مي‌کنم از کسي سراغ کتاب را بگيرم، که سراغ گرفتن همان و سيل سرزنش شلختگي همان.

اين يکي باشد هر وقت کتاب را پيدا کردم مي‌نويسمش.

 

دعا فراموش نشود طبعاً،

يا علي مدد.

/ 0 نظر / 3 بازدید