اغيثينی ...

در زندگي‌ام دو بار مدينه را تجربه کرده‌ام. اتفاقاً هر دوبارش در ايامي بوده که به نوعي مربوط مي‌شده به صديقه‌ي طاهره (سلام الله عليها). بار اول ايام فاطميه آن‌جا بوديم و بار دوم شب ولادت ايشان را مدينه بودم. همين است که از آن سال‌ها به بعد هر وقت به اين روزها مي‌رسم دل جور ديگري هواي آن‌روزها را مي‌کند، خصوصاً که يکي يکي رفقايم را مي‌بينم که مي‌آيند و حلاليت طلب مي‌کنند و مي‌روند مدينه.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

چند شب پيش رفته بودم سراغ يادداشت‌هاي مدينه‌ي سفر دومم، رفتم آن‌جائيکه داستان شب ولادت را نوشته بودم. اتفاق‌ها به نوبت در ذهنم مي‌آمد و مي‌رفت و حسرتم را بيشتر مي‌کرد. ياد آن جوانک روحاني عرب افتادم که در بين‌الحرمين نشسته بود و در مدح فاطمه‌ي زهرا (سلام الله عليها) خطبه مي‌خواند و هر از گاهي با چشم غره‌اي يا تشري زناني را که دورش نشسته بودند و بدون وقفه با هم صحبت مي‌‌کردند امر به سکوت مي‌کرد. ياد آن پسري که ما چهار نفر را سوار وانت‌اش کرد تا ما را برساند به مک‌دونالد مدينه و وقتي او فهميد ما ايراني هستيم و ما فهميديم او هم از شيعيان مدينه است بنا کرد به اعتراض که شما ايرانيان شيعه در مک‌دونالد آمريکايي چه مي‌خواهيد و ما خندان جوابش را داديم که شب ولادت بي‌بي است و مرامي اين يک شب را بي‌خيال ما شو و خلوتي که هرکدام‌مان جدا از هم نيمه‌هاي شب کنار حرم نبوي داشتيم و خاطراتي که هرکدام‌اش خدا مي‌داند براي‌ام به اندازه‌ي تمام زندگي‌ام ارزش‌مند است.

نمي‌دانم چرا، اما مدينه عجيب براي من بوي مولايم صديقه‌ي کبري (سلام الله عليها) را مي‌داد. توي مدينه اگر دلت بگيرد و هوس کني بروي با رسول الله درددل کني صاف مي‌روي حرم. اگر خلوت باشد مي‌روي توي خود روضه مي‌نشيني و دل‌ سير حرفت را مي‌‌زني. حتي اگر آن‌جا هم وقت شلوغش باشد مي‌روي کمي عقب‌تر، عقب و جلوي‌اش خيلي تفاوت نمي‌کند، آخرش توي حرم نبوي نشسته‌اي و داري با مولايت حرف مي‌زني. اگر با ائمه‌ي بقيع، يا خانم ام‌البنين حرفي داشته باشي مي‌روي پشت نرده‌هاي بقيع. حداقل‌ براي آدمي مثل من که دوست دارد وقت درددل با امام حسن (عليه‌السلام) به مزارشان زل بزند کار خيلي راحت است.

اما حکايت بي‌بي فرق عجيبي مي‌کند. توي مدينه هرجاي مدينه که دوست داري بنشين. به زمين نگاه کني، به آسمان نگاه کني، در هتل همين‌طور که توي اتاقت دراز کشيده‌اي، هر جا را که نگاه مي‌کني، هر جا را که بو مي‌کني، خدا را شاهد مي‌گيرم که بانوي‌ات را با تمام وجود مي‌بيني. اين‌که مزارشان را نمي‌داني کجاست خودش به اندازه‌ي کافي آتش‌ات مي‌زند، اگر به‌ياد بياوري چه رخ داد که قرار شد مزار مخفي بماند و مولايي که وقتي ريسمان به گردن ديد و جماعت را حريصانه در اطراف خود، سکوت کرده بود و وقتي بانوي‌اش را خميده قامت ديده بود و صورت‌اش را کبود دم بر نياورده بود، شمشير کشيد که پا به بقيع بگذاريد براي يافتن زهراي من (سلام الله عليها) جوي خون راه مي‌اندازم. اما مگر همين عمل نبود که امروز هرچه کنند، حتي اگر درِ مسجد منسوب به بانو را در ميان مساجد سبعه ببندند و نسبت به ذکر نام زهرا (سلام‌الله عليها) بيشترين حساسيت را بروز دهند، از همه جاي مدينه نام فاطمه (سلام‌الله عليها) فرياد مي‌شود.

شنيده‌ام مولاي‌مان که ظهور مي‌کنند، وقتي پا به مدينه مي‌گذارند در مسير حرم نبوي حال‌شان دگرگون مي‌شود. هر چند قدم از شدت تاثر مي‌نشينند و سخت گريه مي‌کنند و باز چند قدم کوتاه ديگر. و وقتي از ايشان سوال مي‌شود که چرا اين‌طور منقلب شده‌ايد، اشاره مي‌کنند که جاهايي که مي‌نشينم همان مکان‌هايي است که مادرم را سيلي زدند، همان جايي است که مادرم به زمين خوردند و همان جايي است که پدرم را کشان کشان به سوي مسجد مي‌بردند.

حکايت شهادت خانم زهرا (سلام الله عليها) و آن‌چه باعث آن شد حکايت غريبي است. از آن حکايت‌ها است که بغضي شده است و راه گلو را بسته است. نه مي‌تواني آن‌قدر گريه کني که خالي‌اش کني، نه مي‌تواني فريادش بزني، نه اصلا دستت به جايي بند است. همين‌طور نشسته‌اي حيران، در اوج استيصال منتظري يک نفر بيايد که بتواني بروي کنارش گريه کني و او گريه کند و بغضت را خالي کني. کسي که فقط او مي‌داند چه شد و چه‌طور مي‌شود پشت خميده ي مادر را راست کرد.

اين‌روزها روزگار بدي است. هيچ کس حواسش نيست اين همه بلايي که امروز به سرمان مي‌آيد و اين همه سيلي که راه و بي‌راه هرکس که از راه مي‌رسد انگار که جباري، بي‌صاحبي پيدا کرده باشد به صورت‌مان مي‌زند و اين همه فتنه که گرفتارش شده‌ايم و دارد نفس‌مان را مي‌گيرد همه‌اش از همان جايي شروع شد که دري را آتش زدند. کسي انگار متوجه نيست که ريشه‌ي اين همه بلا کجاست و چه شد که ما امروز تنها شديم؟ نشسته‌ايم به دعوا و انگار به اين پنجه به صورت هم کشيدن راضي شده‌ايم و اصلا قصدش را هم نداريم که بفهميم آتشي که آن‌ها پشت در خانه‌ي رسول خدا افرختند و گره‌اي که در سقيفه بستند و در محراب مولايمان علي (عليه‌السلام) و سپاه مولايمان حسن (عليه السلام) و کربلاي مقتداي‌مان حسين (عليه‌السلام) کورَش کردند، به اين تلاش کودکانه‌ي ما هرگز گشوده نخواهد شد، که اگر گشودني بود اين‌همه سال مجبور نبوديم در بدبختي خود ساخته‌مان و نفرين خود خواسته‌مان دست و پا بزنيم.

اين‌روزها دلم سخت گرفته. روز عاشورا مي‌تواني بروي توي خيابان و نگاه کني فوج فوج مردمي را که با هر مرام و مسلک و هدفي، به هر حال با يک شمايل آمده‌اند و يک حرف مي‌زنند. اما اين‌شب‌ها، در فاطميه‌ي مولاي‌مان احساس تلخ غربت مي‌نشيند روي روحت آن‌قدر که گويي راه نفست را هم بسته است.

 

نمي‌دانم، دلم گرفته، هيچ ادعايي ندارم جر محبتي که به صاحب اين شب‌ها و روزها در دلم است. هيچ راهي نمي‌شناسم جز همين محبت. هيچ اميدي هم ندارم جز همين محبت. و منتظرم، منتظرم که آخرش روزي ببينم که عنايت‌شان دستم را بگيرد و نجاتم بدهد.

 

اين شب‌ها سخت هوس دارم فرياد بزنم يا مولاتي يا فاطمة اغيثيني.

 

يا علي مولا مددي،

التماس دعا.

/ 2 نظر / 7 بازدید
shokoofeh

سلام .. شهادت فاطمه زهرا (س) به شما و همه دوستداران اهل بيت (ع) تسليت می گويم .. در پناه حق