هر کسی کو دور ماند از اصل خويش...

فاطمه(س)! فاطمه(س) جان! چند روز از فاطميه‌تان گذشته است. در تمام مدت مي‌خواستم برايت نامه‌اي بنويسم، اما خدا مي‌داند نتوانستم. برايم تازگي داشت. نمي‌دانستم چه بايد بنويسم. از همه دردناک‌تر هم همين بود، که نميتوانستم بفهمم براي کسي که فکر ميکردم بسيار دوستش دارم، و  سالها براي خودش و فرزندانش خوانده بودم اني سلمٌ لمن سالمکم و حربٌ لمن حاربکم، نمي‌توانستم چند خط نامه بنويسم، شايد معني‌اش اين بود که درد دلي نداشتم. يا اينکه راه بين دل و زبانم را بسته بودم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

فاطمه(س) جان! خواستم از خودم بگويم، از زندگيم، از اوضاع و احوالم، فکر کردم چه فايده. همه‌اش را خودتان مي‌دانيد، تازه اگر هم ندانيد هيچ کدامش تعريفي ندارد.

امشب ديگر خسته شدم. يعني نه اينکه همين امشب، مدتي است که خسته شده‌ام. در تنهايي خودم مانده‌ام، بي هيچ هم‌زباني، بي هيچ همراهي، تنهاي تنها، هر روز صبح از خانه مي‌زنم بيرون و تا شب آنقدر مي‌دوم که ديگر رمقي برايم نماند. آنقدر از خودم کار مي‌کشم تا يادم برود که تنهايم، تا فرصتي برايم نماند که هوس درددل کردن بکنم.

احساس مي‌کنم دور و بريهايم ديگر تمايلي به بودن با من ندارند. در چشمشان سردي را ميخوانم. بيشتر آنها که فکر مي‌کردم به من بسيار نزديکند دارند از من دوري مي‌کنند. به بزرگواري خودتان قسم نمي‌ترسم از اينکه تنها بمانم. نه اينکه اصلا نترسم، نه! اما آنقدرها نگران آن نيستم، حداقلش اينکه مي‌توانم خودم را توجيه کنم که اگر مسيرم درست است، نبايد ابايي از تنها ماندن داشته باشم. اما عمده‌ي نگرانيم از چيز ديگري است. حدس مي‌زنم که علت اين اوضاع شفاف‌تر شدن برخي اعتقاداتم باشد، يا تغيير آنها. به هر حال به آنچه که فکر مي‌کردم درست است عمل کردم. و شروع اين تصوراتم شايد از آنجا باشد. اما ادامه‌اش همين مسير امروزم است. و فکر ميکنم کارهاي اين روزهايم تشديدش کرده است. و همين کارهاي اين روزهايم است که مايه‌ي نگراني است. مي‌دانيد بديش چيست؟ خودم هم به بعضي از کارهايم شک ميکنم، خودم هم بعضي از اوقات احساس بدي ميکنم. و آن وقت اگر ببينم کسي هم از کارم برداشتي کرده است بيشتر به فکر فرو ميروم. خوب ميفهمم که بعضي رفقايم تصور ميکنند دارم ميدوم تا چيزي از جنس اعتبار و پست و موقعيت، بيشتر از بقيه بدست بياورم، با وجوديکه در بعضيشان به جرات ميتوانم انکار کنم، اما اين اواخر خودم هم کم‌کم دارم شک ميکنم. جالب است روزبروز دارد فعاليت اجتماعيم بيشتر مي‌شود، گرفتاريم بيشتر ميشود، اما به همان نسبت روزبروز بيشتر در تنهائيم فرو مي‌روم و تمايل بيشتري به بزرگ کردن حريم خصوصي‌ام پيدا مي‌کنم. باز هم مي‌گويم اگر تمام اين ماجرا نشات گرفته از نوع اعتقاداتم باشد و نتيجه‌ي نوع اطرافياني که براي خودم برگزيده‌ام(که فاصله‌ي اعتقادي غالبشان با من بسيار زياد بلکه در حد تضاد است)، چندان نگران نمي‌شوم، اما اينکه خودم هم در بعضي جاها به نسبت عملم با اعتقادم شک مي‌کنم، و اينکه حدس مي‌زنم شايد مشکل از همين جا باشد عذابم مي‌دهد.

اما چه شد که اين مقدمه‌ي نسبتا طولاني را گفتم. فاطمه(س) جان! شما خودتان ميدانيد که من چه طور جانوري هستم. تقوا و اخلاصم چندان زياد نيست، خيلي شيعه‌ي خوبي هم برايتان نبوده‌ام، سستي من در عمل به بعضي از واجبات اسلام را هم که خودتان مي‌دانيد، اما خودتان هم ميدانيد که من به سبب نوع تربيتم و به خاطر آدمهايي که بينشان بزرگ شدم و خودم تا حدودي ميدانم چه شد که اين شرايط برايم فراهم شد، در اين چند سال اخير اغلب (يا حداقل در شروع هر کار جدي ) گوشه‌اي از ذهنم به اين مشغول بوده که چطور عمل کنم و جلو بروم که باورهايم را نبازم، و خودتان ميدانيد که اين اواخر چقدر همين فکر به من فشار آورد. خدا مي‌داند که امروز مستاصل شده‌ام، نمي‌دانم کدام عملم مصداق تلاش و حرکت است و موجب رضاي خدا و کدام قسمتش اشتياق من به حواشي وسوسه کننده‌ي کار. خدا ميداند که امروز بسيار زياد نيازم را به توجهتان درک کرده‌ام، هرچند هميشه به قول دکتر شريعتي دست عنايتتان را بر شانه‌ام حس کرده‌ام، هرچند خوب مي‌دانم که سهم من در تمام اتفاقاتي که در زندگيم ميتوانم نام موفقيت برشان بگذارم، ناچيز تر از آنست که قابل بيان باشد(خدا مي‌داند که به اين حرفم تا چه حد معتقدم) اما امروز که سر دو راهي مانده‌ام به عنايتتان دوباره نياز دارم، و اين بار نه براي به پايان رساندن يک کار، که براي شروع کردن يک مسير تازه در زندگي.

آخر اين هفته دارم ميايم پيشتان، نميدانم، که متوجه شديد يا نه که وقتي فهميدم که تولدتان در مدينه هستم، و مي‌توانم بنشينم روبروي خانه‌تان و سير با خودتان درددل کنم، چه حالي شدم؟ اما بدانيد که به اين ايام خيلي دل بسته‌ام، همينطور به فضل و کرم شما و به مهمان نوازيتان. نمي‌خواهم حتي تصور کنم که به حرفهايم گوش ندهيد و وامانده و بدبخت بگردم سر خانه و زندگيم.

فاطمه(س) جان! زيادتر از حدم نوشتم، خودم مي‌دانم، اما چه ‌کار کنم، اضطراب و نگراني نمي‌گذارد نوشتن را تمام کنم، احساس ميکنم اصلا براي سفر آماده نيستم، احساس مي‌کنم پايم آنقدر به زمين بسته شده که کندن آنقدرها نبايد ساده باشد. اما نميخواهم و نميتوانم تصور کنم که شما مرا از در خانه‌تان برانيد و به مهمان تولدتان هديه‌اي در خور کرمتان ندهيد.

فاطمه(س) جان! راستي، شما را به خدا سفارش من را به فرزندانتان هم بکنيد، همينطور به پدرتان، بهشان بگوئيد، که اگر من را در بقيع و روضه‌ي رضوانشان هم تحويل نگيرند نابود مي‌شوم، مي‌شکنم از بين مي‌روم، بهشان بگوئيد که من ظرفيت چنين برخوردي را ندارم، بهشان بگوئيد که خودم مي‌دانم که چقدر ناسپاس و عهد شکنم، اما توان عتاب و بي‌توجهيشان را ندارم.

فاطمه(س) جان، سفارش من را به فرزند کوچکتان هم بکنيد، من که خوب ميدانم چقدر خاطر شما براي فرزندانتان عزيز است، من که ميدانم اگر بهشان حرفي بزنيد امکان ندارد عمل نکنند، بهشان بگوئيد، که آمده‌ام مهماني تولدتان، بهشان بگوئيد که من به يک نگاه هم راضي‌ام، به يک لبخند، به يک نظر که خاک بدبوي من را کيميا کند.

فاطمه(س) جان، خلاصه اينکه چيزي به آمدنم نمانده، آمدني که دو سال تمام انتظارش را کشيده‌‌ام. گستاخي من را ببخشيد ولي اجازه بدهيد توقع کنم، که دلم را از بي توجهي و تنهايي در کنار در خانه‌تان نشکنيد. فاطمه(س) جان تمام اميدم به همين دو هفته است، شما را به جان پدرتان، و به جان همسر بزرگوار و به عزت فرزندانتان، اميد من را نااميد نکنيد.

يا علي مدد،

کسي که در همه‌ي دنيا تنها سرمايه‌اش علاقه‌اش به شما و پدر و همسر و فرزندانتان است،

محسن.

/ 5 نظر / 7 بازدید
هموطن

ای هموطن بيا دریابيم پرستوهای دربند را ، پيام شما انزجار از رفتار مدعيان آزادی است.

!!!!!!!!!!!!!

انقدرها هم که فکر می کنيد سخت نيست!!!!

علیرضا(تنها مسیح)

سلام داداش يا حق رفتی مدينه يادت نره آدرس مزار حضرت زهرا رو از پدرش بپرسی يا حق

marzieh

سلام! اين چندمين باريه که می آم اين جا و اشکام جاری می شه......خيلی دعام کنيييييييييييييييد.