يا سيوف خذينی ...

داستان کربلا داستان عجيبي است. يک موقعي هر وقت فکر مي‌کردم، از اول تا آخر ماجرا يک سلسله اتفاق و تصميم و حرکت مي‌ديدم که وزن اجتماعي و سياسيش خيلي زياد بود. مي‌ديدم بيعت نکردن و بعد حج نيمه کاره و نامه‌ي اهل کوفه و کاروان غير جنگي و الي آخر. و به سختي دنبال منطبق کردن آنها با دنياي امروزم بودم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

تا يک مصاحبه خواندم از آدمي که نمي‌شناختمش. آن بنده‌ي خدا مي‌گفت من از همه‌ي گوشه و کنار کربلا آنچه پر رنگ تر مي‌بينم و واضح تر وجه عاطفي آن است. مي‌گفت دوست دارم با قلبم وارد کربلا شوم. و خودش هم مي‌گفت که خوب مي دانم اين تنها راه ورود به کربلا نيست.

خيلي ذهنم را مشغول کرد. خوب که نگاه مي‌کنم مي‌بينم يک جاي عالم، يک بنده‌ي خدايي نشسته توي چادرش، مي‌داند که فردا قرار است بميرد. در واقع اصلا آنجا نشسته تا فردا شود و بميرد. بعد صورتش گل انداخته و دارد با رفيقش شوخي مي‌کند. يا وقتي به او گفته مي‌شود که قبل از اينکه گيرت بياورند و بکشندت زود خودت را دور کن، ناراحت بلند مي‌شود که براي چه مي‌خواهيد ردم کنيم. گريه مي‌کند که اجازه‌ي ايستادن و شرکت در نبردي را بگيرد که قطعا و بدون ترديد نتيجه‌اش کشته شدن است.

اين چيزها و چندين ماجراي ديگر که تا بحال شايد ده‌ها بار شنيده بودمشان، وقتي يکبار سعي کردم خارج از کليشه بهشان فکر کنم، بسيار بسيار عجيب بودند.

شنيده‌ايد که ابا عبدالله در آن‌شب آخر، که با همه اتمام حجت کردند و خواص باقي ماندند، خطاب به آنها گفتند که من ياراني مثل شما در همه‌ي دنيا سراغ ندارم. و بر اين حرف هيچ قيد زماني و مکاني هم نگذاشتند يعني احتمالا از شرق تا غرب و از ازل تا ابد. خوب ديگر چه‌کار بايد مي‌کردند تا من بفهمم که وزن آموزه‌هاي فردي و باطني کربلا همانقدر است که وزن آموزه‌هاي اجتماعيش. اصلا مگر نه اينکه واقعه‌ي کربلا براي احياي امت رسول الله بود. پس طبيعي است که هر آنچه که در دين رسول الله مورد اعتنا است بايد در کربلا نشان داده شود.

فراموش کردن خود بلاي بدي است. بلايي که شايد بعد از يک توجه زياد و غير منطقي و بيرون از مسير اعتدال به بيرون از خود، مي‌تواند به سر آدم بيايد.

نگاه کردن به دنيا از پشت فيلتر، حتي اگر آن فيلتر خيلي هم ارزشمند باشد، عواقب خوبي به دنبال ندارد. حداقل در مورد من که اين‌طور است. اگرچه هنوز دنبال منطبق کردن آن داستان با ماجراي امروز خودمان هستم اما لازم است يادم بماند که آن اتفاق خيلي حرفها براي منطبق کردن با زندگي امروز من دارد.

---------------------------------------------

مادربزرگم از پيش ما رفت، حداقل دو سه ماهي رفت اصفهان پيش آن يکي دخترش. صبح داشتم از خانه مي‌آمدم بيرون، ديدم توي اتاقش نشسته و دارد ديوار روبرو را نگاه مي‌کند. بوسيدمش و رفتم. عصر که برگشتم نبود.

پيرزن نود و چند ساله‌ي به سختي زمين‌گيري، که حافظه‌اش را تقريبا به کلي از دست داده و اغلب اوقات هيچ‌کدام ما را نمي‌شناسد، با رفتنش بد جوري حال ما را به هم ريخت.

دلم سخت براي وقتهايي که از شوخي‌هايم مي‌خنديد، يا وقتي اذيتش مي‌کردم شاکي مي‌شد و سرم داد و بيداد مي‌کرد و خلاصه براي وقتهاي بودنش، تنگ شده است.

---------------------------------------------

از اول دهه‌ي فجر کلي حرف از انقلاب و بعد از انقلاب دوست داشتم بزنم. آن وقت‌ها حس نوشتن نبود، امشب که حس نوشتن هست، حوصله‌ي آنها نيست. اگر حسش آمد شايد بعداً نوشتمشان.

---------------------------------------------

نا اميدي از رحمت خدا کار بدي است. خيلي بد.

خداي عزيز! ما بدجوري اميدواريم. شما هم که نه فراموشکاري و نه خلف وعده مي‌کني.

منتظريم.

يا علي مدد.

التماس دعا، خاصه اين شبها.

/ 4 نظر / 6 بازدید
عارف

آقا سلام. راستش خيلی وقتها که اينجا رو ميخونم ميبينم که موضوعاتی که ذهن من رو هم مشغول ميکنه همين جا نوشته ميشه برا همين اکثرا زود به زود سر ميزنم. راستش اينکه ميگی کربلا بايد همه اجزای دين رسول الله صلی الله و عليه و آله و سلم رو نشون بده فکر ميکنم درست باشه. چون اون روز همه اجزای دين فقط شده بود يه صورت و سيرت حقيقی اون هيچ چيزی ازش نمونده بود. انشاالله که بتونيم از اين ايام کمک بگيريم که خودمون رو به حقيقت شريعت رسول الله صلوات و الله و سلامه عليه و آله نزديک کنيم. التماس دعا ... يا حق

پرهام

...بايد فکر کرد...يه خيلی چيزها...خيلی زياد...چقدر ما سفارش شده ایم به این کار و چقدر کم تن می دهیم به آن...ایمان نیاورده ایم هنوز...

پرهام

ميدونيد آقا محسن...آدم وقتی دغدغه هاش رو مرور می کنه...وقتی به همه ی کارهايی که بايد در اين مدت عمر کوتاه انجام بشه فکر می کنه...وقتی به بزرگی مجهولاتی که روبروش هست نگاه می کنه...می خواد زير بار اين گذر زمان و کمبود وقت و انرژی و کوچکی له بشه...اين فکر آدم رو به تاب مياره که نمی تونه به جنگ همه ای نادانی ها بره...انشاءالله تو بهشت فرصت کافی برای همه ی اين کارها و پرداختن به مجهولات باشه...علم و حقيقت، چیزیه که خیلی تشنه اش ام و صد البته کمال که جداپذیر نیستند...میدونید چرا اینا رو میگم. چون حالا که از خوندن وبلاگتون فارق شدم می بینم باز هم کلی دغدغه ی جدید تو ذهنم اومده و یا همه اون چیزهایی که ذهنم را بارها کاویدم بخاطرشان...اما مشکل اینجاست که فعلا وقت هیچ کدوم نیست به خاطر کنکور لا مذهب که حتی بار علمیی هم نداره که تو بخواهی به خاطر این یک سالی که از خیلی مطالب دست می کشی دلت رو خوش کنی...ای لعنت به بی کفایتی و بی شعوری بیش از حد بعضی ها...