مي‌دانم که مي‌آيي

امير حسين سام آهنگ‌ساز جواني است که چند وقت پيش تا آن‌جايي که من اطلاع دارم اولين آلبومش را به اسم صبح، بهار، باران منتشر کرد. يک تصنيف در اين آلبوم است به اسم مي‌دانم که مي‌آيي، که آوازش را علي بيات خوانده است. نمي‌دانم جناب سام وقتي اين شعر را مي‌سروده و برايش آهنگ مي‌ساخته به چه چيز فکر مي‌کرده، اما به گمانم خود او هم اين تصنيف را کمي بيشتر دوست مي‌داشته است که آهنگ وبلاگش را همين تصنيف انتخاب کرده است.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

از وقتي به سفارش عزيزي رفتم دنبال پيدا کردن اين اثر دو سه ماهي مي‌گذرد. از آن‌روز نمي‌دانم چرا هربار اين نوار را گوش مي‌کنم، به اين تصنيف که مي‌رسم اگر تنها باشم بغض گلويم را مي‌گيرد و اگر تنها نباشم هم حالم قطعاً تغيير مي‌کند.

-------------------------------------

مدت‌هاست دارم فکر مي‌کنم که کدام‌يک از چيزهايي که بهشان معتقدم اساسي‌ترند، کدام‌ها را مي‌شود از زندگي‌ حذف کرد، يا برايشان جاي‌گزيني پيدا کرد طوري که حداقل علي‌الظاهر همه‌چيز روبه‌راه باشد. خيلي فکر کردم. آخرش يک چيزهايي ماند که هيچ‌کارشان نتوانستم بکنم. چيزهايي که حذف آن‌ها همه‌ي زندگي را، آن‌طور که من نگاهش مي‌کنم به هم مي‌ريزد. آدم براي اين‌که صبح از خواب بلند شود و برود دنبال زندگي لازم است که از يک چيزهايي مطمئن باشد. اينکه خودش را مسخره نکرده است. واجب است که بداند اين تلاشش حداقل يک دليل دارد که بتواند خودش را با آن راضي کند. به گمانم يکي از آن چيزهايي که من نمي‌توانم برايش جاي‌گزين پيدا کنم، ظهور موعود است. وقتي در اوج استيصال و درمانده‌گي احساس کني داري در شرايطي زندگي مي‌کني که دوستش نداري و هيچ روش و توان مشخصي هم براي تغييرش نداري (اين‌که مي‌گويم هيچ، منظورم دقيقاً هيچ است، بي کم و کاست)، اگر يک وجود مطلق (که آن‌ وجود مطلق هم از آن چيزهايي است که حذفش از زندگي را هرگز ممکن نمي‌بينم) به تو اطمينان ندهد که لقد کتبنا في الزبور من بعد الذکر، ان الارض يرثها عبادي الصالحون، نه توجيهي براي ادامه‌ي زندگي مي‌ماند نه تواني.

-------------------------------------

مدتهاست دارم فکر مي‌کنم. و هرچه جلوتر مي‌روم ناتوان‌تر مي‌شوم. چند وقتي است بسيار مي‌ترسم. اضطراب و نگراني و وحشت از زيادي حجم نادانسته‌ها به سرعت دارد تمام وجودم را مي‌گيرد. يک جاهايي احساس مي‌کنم دست و پايم آن‌چنان بسته شده که تکان کوچکي هم نمي‌توانم بخورم. خسته شده‌ام از اين وضعيت. مسير را گويا گم کرده‌ام. ابزاري که به کار مي‌برم انگار بسيار ضعيف‌تر از توقع من است.

روشم غلط است. دقيق‌تر بگويم اين روش ناکافي است. خروح از طبيعت و ساده‌گي انساني است و همين خروج انحرافي است که اثرش شده همين سردرگمي و آشفته‌گي. کساني که در اوج ساده‌گي زندگي‌شان آن‌چنان بر طبيعت زند‌گي مسلط بودند که هيچ حادثه‌اي تکان‌شان نمي‌داد هنوز آن‌قدرها به روزگار ما نزديک‌اند که مي‌شود خاطره‌هاي دست اول ازشان پيدا کرد. حکايتي شبيه آن پيرمرد قفل ساز هنوز به ما نزديک‌تر از آن است که بشود فراموش‌اش کرد.

ديگر هرچه مي‌گذرد بيشتر باور مي‌کنم که ابزارهايي هست بسيار قدرت‌مند که گشودن راه‌هاي بن‌بست و بيرون آمدن از اين تاريکي دردآور بدون آن‌ها ابداً ممکن نيست. پيمودن راهي که قرار است برويم، توشه‌اي مي‌خواهد که فهمش شايد اساساً با چيزهايي که من در اختيار دارم ميسر نباشد و من نمي‌دانم چه کسي به من گفته که همه چيز را فقط با همين ابزار بايد دريابم.

دنيا سازوکار زيباتري دارد. سازوکاري که هرگز محدود نمي‌شود به آن‌چه که من توان ادراکش را دارم. چند روز پيش صبح داشتم توي خيابان راه مي‌رفتم، نمي‌دانم چه‌طور شد که ياد اين آيه افتادم، والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا. حتما تجربه کرده‌ايد که يک جمله‌ي آشنا يک‌بار با آدم کاري مي‌کند که انگار بار اول است آن را شنيده‌اي. هرچند سخت شده‌ام. هرچند خوب به ياد دارم که نه خيلي دور، همين سه يا چهار سال پيش چه‌قدر اين چيزها براي‌ام ملموس‌تر بود، اما هنوز انگار يک چيزهايي باقي مانده که بتوانم حس کنم بدون کمک خودش و بدون ياري حجت‌اش هيچ حرکتي نمي‌توانم بکنم.

دلم گرفته، مي‌گويند روز تولد مولا بايد شاد بود. اما انگار من توان‌اش را ندارم. چه کنم؟ از ديروز هروقت مي‌خواهم ياد امروز را بکنم اشکم در مي‌آيد. احساس ناتواني و نياز، احساس تلخ تنهايي، احساس شرم و گناه، احساس زجرآور دوري آن‌قدر اذيتم مي‌کند که مي‌خواهم يک‌جا دور از همه بنشينم و سير گريه کنم.

ديگر فقط برايم يک اميدواري شيرين باقي مانده. داشته‌اي که تبديل شده به تنها دل‌خوشي حقيقي زندگي‌ام. اميد دارم به چيزهايي که بر صحت‌شان اطمينان دارم، اگرچه شايد نفهمم‌شان.

 

نيمه‌ي عزيز شعبان تمام شد، نيمي از اين سه ماه دوست داشتني از دست رفت. بوي رمضان کم‌کم دارد مي‌رسد و با خودش دارد نگراني و اضطراب هر ساله‌اش را هم مي‌آورد. فقط منتظرم و اميدوار که اين روزها هم که مي‌آيد و مي‌رود چيزي هم نصيب من بشود.

 

دعا مي‌کنم، نمي‌دانم چه‌قدر از صميم دل، اما آن را هم مي‌گذارم به کرم خودش تا همان‌قدر که لازم مي‌داند عميق‌اش کند، دعا مي‌کنم که بيايد. زودتر، زودتر و زودتر. بيايد و خلاص‌مان کند، بيايد و بگذارد بغضمان رها شود.

 

اللهم عجل لوليک الفرج، واجعلنا من انصاره و اعوانه،

يا علي مدد.

/ 6 نظر / 6 بازدید
shokoofeh

سلام .. ميلاد مولا .. مهدی موعود به شما تبريک می گويم .. اللهی به حق اين ايام مبارکه به هر آرزويی که دارين برسيد .. در پناه حق

shadi

آره . به قولی : زمانه بر سر جنگ است . جنگ هميشه هم اين طور نبوده که نفس گير بوده باشد .

namaz sobh

سلام حلول ماه پر برکت رمضان مبارک... التماس دعا

شادي

قالب‌های قديمی بيشتر به دل مي‌نشست.

namaz sobh

سلام طاعاتتون قبول! چرا توی ماه مبارک نمي نويسيد؟