مادر بزرگ

يادم مي‌آيد سال‌هاي نه خيلي دور، پيرزن تک و تنها يک خانه‌ي وسيعِ قديمي را اداره مي‌کرد. از همان‌ها که يک حياط بزرگ در وسط دارد و دور تا دورش اتاق‌هاي کوچک در کنار هم، و همان‌ها که براي مثل مني که از پنج سالگي‌ام ساکن آپارتمان بوده‌ام بسيار لذت‌بخش و پرخاطره است. خودش با افتخار مي‌گفت که وقتي با پيرمرد ازدواج کرده بود، خودشان دوتايي با دست‌هاي خودشان، دست‌هايي خاليِ خالي، ساخته بودندش. مي‌گفت براي گود کردن زمين فقط يک تيشه‌ي کند و شکسته داشتيم و آن‌قدر با همان يک تيشه زمين را کنديم که پينه‌ي دست‌مان هيچ وقت از بين نرفت. شايد همين بود که وقتي يک‌بار پسرش پيشنهاد داد که اتاق‌ها را خراب کنند و در همان فضا چند اتاق جديد بسازند تا خانه براي پيرمرد و پيرزني به آن سن و سال، راحت‌تر و مناسب‌تر شود، آن‌چنان عصباني شد که تا چند روز کسي جرات نمي‌کرد دور و برش آفتابي شود.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

همان‌روزها بود که پيرزنِ مغرور، تک و تنها همسر بيمار و زمين گيرش را مراقبت مي‌کرد، به چند گاو و گوسفندي که از روزگار گله‌داري‌شان مانده بود مي‌رسيد و حسابِ چند تکه زميني را که از کشاورزي روزهاي دورشان باقي مانده بود نگه مي‌داشت. پيرزن آن‌قدر مغرور بود که حاضر نبود در اوج فشار و ناتواني حتي يکي از اين معدود آثارِ مانده از دوران جواني را از دست بدهد، مبادا کسي گمان برد که پيرزن و پيرمرد آن‌قدر ناتوان شده‌اند که ديگر نمي‌توانند حاصل جواني‌شان را که با هم ساخته‌اند نگه‌دارند. مبادا که ذره‌اي از حرمت خودش و مردش (همان اصطلاحي که با آن از پيرمرد ياد مي‌کرد) کاسته شود.

پيرمرد مُرد، انگار که انگيزه‌ي حفظ آن غرور هم در پيرزن مُرد. از سال بعدش ديگر در آن خانه نماند. و البته نمي‌توانست که بماند، ديگر آن‌قدر توان نداشت که تاب زندگي تنها در آن خانه‌ي فرسوده‌ي قديمي را داشته باشد.

اين‌روزها که مي‌روم کنارش عجيب بغض گلويم را مي‌گيرد. خاصه آن‌که تمام آن هيبت و جبروت سال‌هاي نه چندان دور جلوي چشم‌هايم مي‌آيند. پيرزن روي بسترش خوابيده، ديگر حتي نمي‌تواند به تنهايي بنشيند، حتي نمي‌تواند به راحتي بخوابد. به زحمت اطرافيان‌اش را مي‌شناسد. هميشه مضطرب است و وقتي مي‌خوابد، مدام کابوس مي‌بيند و با فريادي از خواب مي‌پرد. امروز نمي‌دانم از چه وحشت کرده بود و فرياد مي‌زد. رفتم و پهلويش نشستم. دستش را بلند کرد و گفت دستم را بگير. دستش را گرفتم. بوسيدمش و نوازشش کردم تا بلکه کمي آرام شود و اضطرابش را فراموش کند. خواستم همين‌طوري چيزي بگويم که سکوت را بشکنم. گفتم امروز حالتان چه‌طور است؟ نگاهم کرد، لب‌هايش را روي هم فشرد، سري به تاسف تکان داد و گفت شکر!

هيچ‌کاري نمي‌شود کرد و همين بيش از هرچيز ديگري عذابم مي‌دهد. در تمام بدنش درد دارد، نمي تواند بخوابد، گاه‌گاهي حتي فراموش مي‌کند خودش کيست، و اضطرابي پيوسته دارد که لحظه‌اي رهايش نمي‌کند. دکترش مي‌گويد هيچ بيماري مشخصي ندارد، تنها فرسوده‌گي بدن که آن‌هم قابل انتظار و طبيعي است. و آن‌چه من‌را در اين ميان مضطرب مي‌کند، مشاهده‌ي اين طبيعت انساني است و مقايسه‌اش با روزهايي که خوب به خاطرشان دارم.

---------------------------------------------------------------

مي‌گفت بايد تعهداتت را کم کني. آن‌قدر که خيالت راحت‌تر شود. اما ماجرا اصلا اين‌طور نبود. اگرچه تمام آن‌چه امروز يا انجام مي‌دهم يا در ذهن مي‌گذرانم، همه خودخواسته‌اند، اما از آن جنس نيستند که اگر اراده کردم بتوانم ترک‌شان کنم. شايد دقيق‌ترش اين باشد که حتي ممکن است اراده بر ترک‌شان موثر باشد، اما امکان چنين اراده‌اي انگار وجود ندارد. اصلا توجيهي بر ترک‌شان ندارم.

صحبت که مي‌کرديم، بارها و بارها با تاکيد مي‌گفت، که يقين دارم روزي را خودش مي‌رساند. بدون آن حساب و کتابي که ما گمان مي‌کنيم و البته با حساب و کتاب ديگري که من نمي‌شناسمش. آن‌طور که او با هيجان مي‌گفت، من نمي‌فهميدمش، اما حس مي‌کردم انگار چيزي را کشف کرده که من هرچند مشابه ده‌ها گزاره‌ي ديگر به دفعات شنيده‌امش، اما هنوز درکش نکرده‌ام. خوب که فکر مي‌کنم مي‌بينم اولين چيزي که از روزي به ذهن مي‌رسد، آن چند ريالي است که به حساب‌مان مي‌آيد. اما اگر فقط کمي بيشتر نگاه‌اش کني، انگار جلوه‌هاي فراوان ديگري از رزق مي‌يابي که اگرچه در شکل متفاوتند اما ماهيت‌‌شان به طرز شگفت‌انگيزي به هم شبيه است.

واي که اگر کسي بتواند باور کند که روزي را در معناي اعم، خودش تقبل کرده چه آرامش عجيبي خواهد داشت. تازه اين، آن‌قدري است که من حس کرده‌ام، کسي که به آن آرامش رسيده است چه بسا بسيار بيش‌تر از اين را چشيده باشد.

---------------------------------------------------------------

در روزهايي که پشت سرهم خبر ازدواج کردن هم‌دوره‌اي‌هاي دبيرستان و دانشگاه را مي‌شنوم، شنيدن خبر فوت يکي از رفقاي هم‌دوره‌اي‌مان بدجوري اعصابم را به هم ريخت. آخرين بار شايد يک‌ماه پيش توي مهماني خداحافظي سينا ديدمش و هرگز حتي تصورش را هم نمي‌کردم که چند روز بعد بايد بنشينم در مجلس ختمش و چشمان سرخ برادرش را نگاه کنم. بهنام در ژاپن تصادف کرد و مُرد. فوت اولين رفيق هم‌دوره‌اي بسيار بيش‌تر از آن‌چه تصورش را مي‌کردم احوالاتم را آشفته کرد.

---------------------------------------------------------------

اين چند وقت بسيار شد که هوس نوشتن يقه‌ام را گرفت و چند روزي همراهم بودم، اما اصلا نشد که بنويسم. خيلي دوست داشتم در مورد آن بلواي اسرائيل چيزي بنويسم، کمي هم از قضا نوشتم، اما آن‌قدر دير شد که گفتم بماند تا برادر ديگري، بلواي ديگري به‌پا کند و بگذارمش همين‌جا. هرچند با سابقه‌اي که اين رفقا از خودشان به‌جا گذاشته‌اند گمان نکنم چندان مجبور به انتظار کشيدن بشوم. اتفاقات ديگري هم بود که چه شخصي و چه غير شخصي مي‌راندم به سوي نوشتن. ولي اين ايام آن‌چه اصلا پيدا نمي‌شد، حال نوشتن بود.

اما چيزي که هنوز سر گلويم مانده، حرف آن برادر منتظر وزارتي بود که گفته بود، برخي علما معتقدند خدا همه‌ي نعماتش را به يک‌نفر نمي‌دهد. و نتيجه گرفته بود آن‌ها که در مدارس استعدادهاي درخشان درس خوانده‌اند نوعاً افراد متديني نيستند. خوب البته با حساب اين حضرات، حکماً من دين و ايمان درست و حسابي ندارم. اما اميدوارم، اين آقايان براي کساني که من در هفت سال درس خواندنم در اين مدارس در کنارشان بودم و باهاشان زندگي کردم و از قضا دين و ايمان‌شان هم خيلي مخلصانه‌تر و بي رياتر از بعضي از اين آقايان بود، يک حرفي داشته باشند.

اين جلسات راي اعتماد و صحبت‌هاي وکلا و وزرا، به گمانم از به ياد ماندني ترين خاطرات من از رفتار سياسي حکام اين مملکت خواهد شد.

 

يا علي مدد،

التماس دعا.

/ 3 نظر / 6 بازدید
shokoofeh

سلام .. خدا مادربزرگ رو برات نگه داره و رفتگانت را بيامرزده .. و همچنين خدا رحمت کند دوستت . غم آخرتون باشه الهی .. در پناه حق

علی سیاه سابق

خدا مادربزرگت رو حفظ کنه ... در مورد روزی .. يه چيزی هم هست از تو حرکت از خدا برکت ... نمی دونم .. منظور از روزی رسون حرص نزدنه نه تلاش زياد نداشتن .. منضور دست به هر کاری و حرام خواری نکردنه .. نه سگ دو نزدن ....... هم دوره ای ها همه ميرن .. خوشا به سعادتش که زود رفت ... جدی ميگم ..آدم تو اين سن خيلی سبک تره .. خدا بيامرزتش

شادي خداخواه

بكشد كسش نگويد تدبير خون‌بها كن..