کوثر

شايد کسي بگويد چه فايده؟ چه فايده که اين ها را نقل کنيم، آنهم بعد از صدها سال که از آن ماجراها گذشته.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

شايد کسي بگويد امروز غلط است که باز اين ها را بيرون بکشيم و بخواهيم دردسر جديدي راه بيندازيم.

نمي‌دانم! هرچه که هست واقعيت است! من هم دليل به اندازه‌اي دارم که ترغيبم کند به نوشتن همين مطالب. اما امروز فقط حال نوشتن دارم. نه حال هيچ توجيه و تفسير.

فقط حال نوشتن و گريستن.

در نوشتن، تنها برخي اسامي را حذف مي‌کنم.

-------------------------------------------

... مطلع شدند که جماعتي از مهاجرين و انصار همراه علي (عليه السلام) در خانه‌ي فاطمه (سلام الله عليها) اجتماع کرده‌اند. پس با جمعي به آن خانه هجوم بردند و شمشير کشيدند.... فاطمه (سلام الله عليها) خارج شد و فرمود: آيا از خانه‌ي من خارج مي‌شويد يا موهاي خود را مکشوف نموده و نفرين کنم...؟

تاريخ يعقوبي – جلد دوم

 

به منزل علي (عليه السلام) رفتند در حالي که قصد آتش زدن آن خانه را، با کساني که در آن خانه بودند، داشتند.

العقدالفريد – جلد چهارم

 

به در خانه‌ي علي (عليه السلام) آمد و آتش آورد و گفت: خارج مي‌شويد يا اين که اين خانه را با همه‌ي کساني که در آنند به آتش بکشم؟ به او گفته شد: اگر چه فاطمه(سلام الله عليها) در آن باشد؟ او گفت: اگر چه فاطمه (سلام الله عليها) هم باشد.

...

به وي گفت: نظر شما نسبت به متخلف از بيعت چيست؟ وي قنفذ را فرستاد. قنفذ دوبار رفت و برگشت و هر بار علي (عليه السلام) به دم در آمد و گفت چه دروغ بزرگي به خدا و رسول بسته‌ايد!

بار سوم، ... با گروهي به آن سو رفتند. اين بار زهرا (سلام الله عليها) پشت در آمد ولي او گفت که خانه را آتش مي‌زنم.

...

جمعيت گريه کنان متفرق شدند و فاطمه (سلام الله عليها) با صداي بلند فرياد مي‌زد: اي پدرم اي رسول خدا بعد از تو از ... و ... چه ديدم.

الامامة و السياسة – ابن قتيبه دينوري – جلد اول

 

به او گفت: فاطمه (سلام الله عليها) از ما غضبناک است، بيا به عيادتش برويم و کسب رضايت کنيم.

از فاطمه اجازه خواستند، که به آنها اجازه نداد. اما بالاخره وارد شدند و آن حضرت روي خود را به سوي ديوار برگرداندند و به سلام آن دو جواب ندادند.

او گفت: اي دختر رسول خدا از ما ناراحت هستي؟

حضرت فرمودند: شما را به خدا سوگند مي‌دهم که شهادت بدهيد آيا از پيامبر نشنيديد که فرمودند: رضاي فاطمه (سلام الله عليها) رضاي من و سخط (خشم) فاطمه (سلام الله عليها) سخط من است؟ و هر کسي فاطمه (سلام الله عليها) را بيازارد مرا آزرده است؟

گفتند چرا شنيديم.

آن گاه حضرت فاطمه (سلام الله عليها) فرمودند: من خدا و ملائکه را شاهد مي‌گيرم که شما دوتن مرا آزرديد و من از شما راضي نيستم، و اگر پيامبر (صلوات الله عليه) را ملاقات کردم از شما دو تن به ايشان شکايت خواهم کرد.

الامامة و السياسة – ابن قتيبه دينوري – جلد اول

 

 

علي (عليه السلام) فاطمه (سلام الله عليها) را غسل داد و کفن نمود. در تاريکي شب به ياري اندکي از اهل بيت به سوي مزار زهرا (سلام الله عليها) رفتند.

و زينب (سلام الله عليها) در آستانه‌ي در ايستاده است و نگاه به پيکر مادر مي‌کند.

 

روزي مظلومي فرياد مي‌کند که من مظلومم و به من ستم شده است. آنگاه علي (عليه السلام) به او مي‌گويدبيا هم فرياد کنيم زيرا من هم پيوسته ستم کشيده‌ام.

ابن ابي الحديد معتزلي

 

سالها بعد محاسن علي (عليه السلام) سفيد شده بود، به ايشان گفتند که چرا خضاب نمي‌کنيد؟ فرمودند: چگونه خضاب کنم در حالي که من عزادار زهرا هستم.

 

 

امروز که سالها گذشته است ما هنوز منتظريم، ما سالهاست که طعم سروري و عزت را نچشيده‌ايم، ما سالهاست که پشت قافله در حرکتيم.

ترديد ندارم که اين آتش که خانمان همه‌مان را بيرحمانه مي‌سوزاند از شراره‌ي همان آتشي است که در خانه‌ي زهرا (سلام الله عليها) را سوزاند.

-------------------------------------------

زهرا جان گذشته ها دلم به شما نزديکتر بود، گذشته ها حالم جور ديگري بود. يادتان ميايد حتماً. سه سال پيش يادتان هست، همين روزها بود که مدينه بودم. پشت در بقيع نيمه هاي شب.

يادتان ميايد. وقتي هر روز بعد از نماز صبح ميامدم بقيع. از روز دوم، سيد علي، يادم داد که بايد با پاي برهنه وارد بقيع شوم. شايد که ناگهان پا بر جايي بگذارم که شما را در آن نيمه شب به خاک سپرده‌اند.

يادتان مي‌آيد حالم را؟

وقت خداحافظي، آخرين نگاهم به بقيع، يادتان مي‌آيد؟

خانم جان آخرين نامه‌اي را که برايتان نوشتم يادتان هست؟ هنوز يکسال نشده. تابستان قبل بود، پيش از آنکه براي بار دوم بيايم ديدنتان.

حتماً يادتان مي‌آيد. نوشتم و التماستان کردم. که قبولم کنيد.

يادم مي‌آيد بعد از آنکه آن نامه را نوشتم روز سفر با بابا از خانه رفتيم بيرون دنبال جمع  و جور کردن برخي باقيمانده‌ها. بابا دست روي شانه‌ام گذاشت و گفت التماس دعا.

يادت هست بانو جان. گريه‌ام گرفت و زار زار بعد از مدتها گريستم. چون مي‌ترسيدم. به بابا گفتم آماده نيستم. مي‌ترسم از رفتن. حالم خوش نيست.

ديديد که فکرم درست بود. چه گفتني که همه چيز را خودتان يادتان هست.

خانم جان نمي‌دانم چرا اينطور شده‌ام. چه کردم که مستحق اين بلا شدم.

آنهم اينقدر طولاني! بي‌بي جان رهايم کنيد.

شما را به جان فرزندتان آسوده‌ام کنيد از اين درد. آخر به مجازات کدام خطايم مرا اينطور جزا مي‌دهيد؟

ديگر بسم است. به خودتان قسم بسم است.

خسته شده‌ام. از اين اوضاع تلخ! بلاتکليفيم تازه نيست، ولي مي‌دانيد چند وقت است که اين آشفتگيم همراه شده با احساس تنهايي و رها شدگي.

خدا مي‌داند که هيچوقت ادعا نکرده‌ام در ولايت شما، پس چرا مي‌خواهيد نشانم دهيد که هيچ نيستم.

چرا؟

بي‌بي جان اگر التماس کنم کمکم مي‌کنيد؟ اگر زار بزنم به دادم مي‌رسيد؟ رهايم مي‌کنيد؟

خانم جان باور کنيد که توانم سر آمده. مي‌شناسيد که مرا؟ شما را به زينبتان نگذاريد کارم به جايي برسد که به اين حال دردناک عادت کنم. نگذاريد يادم برود آن روزگار شيرين را.

 

خانم جان فردا دقيقاً مي‌شود سالگرد راه انداختن اين خانه‌ي کوچکم. دو سال از روزي که اولين نوشته‌ام را اينجا گذاشتم گذشته است.

يکي از رفقا که به اينجا لينک داده، معمولاً روي هر لينک يک توضيحي هم در مورد آن وبلاگ هينت گذاشته است.

هينت اينجا را گذاشته «يا زهرا».

به من حق بدهيد که اين چيزها اميدوارم کند. درکم کنيد که اين اتفاق‌ها ته دلم را قرص کند.

خانم جان هرچه در اين دو سال نوشتم را خدا مي‌داند که به شما و همسرتان، به شما و پدرتان و به شما و فزندانتان هديه نمودم.

شمارا به جان فرزند حي‌تان، مهدي (روحي فداه)، اگر مورد رضايتتان بود قبول بفرمائيد و اگر اشتباه بود و ناراحتتان کرده است، ببخشيدم و دستم را بگيريد و برايم دعا کنيد.

خانم جان دلم سخت گرفته است و شما خوب مي‌دانيد. کمکم کنيد که مي‌دانم جز شما کسي را ندارم.

 

يا علي مولا مددي.

التماس دعا.

/ 9 نظر / 3 بازدید
عارف

اللهم صل علی فاطمه وابيها وبعلها وبنيها والسر المستودع فيها بعدد ما احاط به علمک. اللهم العن الظالمين لال رسول الله صلی الله عليه و آله وسلم. عزيز توسلاتت قبول بقيه رو فراموش نکن. حق يارت

MM

من نميدونم چی بايد بگم.. واقعا متنهايی که مينويسی در عين سادگی عاليه ...و حقيقتا تأثير گذار..خداوند انشا الّله بهت توفيق بده...و شديدا التماس دعا

سلمي

خيلي زيبا بود...ما را كه درد عشق و بلاي خمار كشت...يا وصل دوست يا مي صافي دوا كند...يا حق

mahdi

محسن جان...الان دو هفته اي هست به خونه کوچيکت سر ميزنم و دست خالی بر ميگردم...انشا الّله که به زودی باز بنويسی..

Amin

چرا دير به دير

عارف

سلام. دعا کنيد يه روزی بياد تو حرم اماما تو بقيع بشينيم... يا حق

عارف

عزيز ببخشيد اون پيغام اشتباهی شد. برای يه وبلاگ ديگه نوشتم برا شما فرستادم . راستش حرفم رو زدم. از اين جور پيام گذاشتن هم خوشم نمياد اما مطلب اينبارم رو دلم ميخواد تو هم بخونی و نظر بدی ممنون ميشم اينبار رو اينجوری دعوتم رو قبول کنی

سلمي

فكر كنم ديگه وقتشه...وقتشه كه قلمتون رو از بطالت نجات بدين...منتظريم