اسم گذاشتن رو نوشته ها جدا کار سختيه

از جمعه پيش تا حالا ننوشتم،
هيچی هيچی هيچی،
شايد چون يه ذره تنبلم،
شايد چون جمعه ها روزای عجيبيه،
شايدم چون نوشتن برای دلت کارت سختيه.
تو اين هفته دو سه بار خواستم بنويسم، از خودم از مملکتم از مردم مملکتم،
اما نميشه...
خسته ام، خيلی خسته، می خوام داد بزنم
هوس سه چهار روز تنها بودن کردم.
می دونيد آدم اگه به خودش باشه هيچوقت همينجوری خسته نميشه
اما وقتی می ری بيرون مردم و ميبينی و ميبينی که کيا و چه جوری دارن برای مملکتت تصميم ميگيرن ...
دردناکه ببينی آدمايی که بچگيات کلی روشون حساب می کردي اينطور راحت از مقدسات تو مايه ميذارن برا همديگرو زير پا گذاشتن وقتی ميبينی يه حرف سخيف اينطور ميشه حرف همه زبونا می خوای گريه کنی.
آقا مون چی داره می کشه از ذست ما...
درد جامعه مون یهو میشه خانه عفاف
بحث روز جامعه،
کسیم یادش نمیاد همینروزا،
اونی که خیلیامون سنگ محبتشو به سینه می زنیم،
براش سیاه می پوشیم،
برا چی رفت،
چه جوری رفت.....
فردا جلسه داریم.
تو فرهنگسرا، نگرانم برا ادامه کار،
خدایا خودت کمکم کن.

/ 0 نظر / 3 بازدید