اميد

علي‌رضا تعريف مي‌کرد که زمان دانشجوئي‌شان يک استادي داشته‌اند که متخصص پوست بوده و بخش پوست را بهشان درس مي‌داده (حقيقتش بعد از اين همه سال حشر و نشر با دو سه طبيبي که دور و بر خودم دارم هنوز نفهميده‌ام سيستم آموزشي اين‌ها چه‌طور است!). مي‌گفت آن بنده‌ي خدا يک‌بار سر کلاس داشته براي انتخاب گرايش تخصصي‌شان نصيحتشان مي‌کرده. مي‌گفته که براي تخصص حتماً برويد سراغ پوست، چون پوست و مو تنها رشته‌اي است که در آن مريض‌هايتان نه مي‌ميرند و نه خوب مي‌شوند، مريض يک‌بار که بيايد پيشتان، اگر از بلاي ديگري نميرد، تا سال‌ها مشتري خودتان خواهد ماند!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

حالا شده حکايت من و پوست سرم و دکتري که دو سالي است، هر سه چهار ماه يک‌بار مي‌روم پيشش! بنده‌ي خدا دو سال پيش، همان بار اول که رفتم پيشش، با يک صداقت تحسين برانگيزي، همين‌طور که داشت نسخه مي‌نوشت گفت ببين پسرم، مشکل شما يک مشکل پوستي است که هيچ درماني ندارد! از آن طرف هيچ خطري هم ندارد، جز اين‌که کلافه‌ات مي‌کند! هر چند وقت يک‌بار بايد بيايي پيش خودم تا کمي کنترلش کنيم. از آن به بعد هر وقت از شدت کلافه‌گي رفتم سراغش، از جمله همين دي‌شب، همان اول کار براي اين‌که يک وقت از نسخه‌اي که مي‌نويسد توقع زيادي نداشته باشم، با يک خونسري با نمک و البته با تاکيد مي‌گويد، خاطرتان هست که همان بار اول چه گفتم، اين مشکل شما هيچ درماني ندارد و …

---------------------------------------------

 

آن‌طور که يادم مي‌آيد مرحوم جلال آل احمد، از اولين نويسنده‌گاني بود که به آثارش علاقه‌مند شدم. اوج اين ماجرا مال اوايل دوران دبيرستانم بود، شايد همين اولين بودن باعث شد تا هنوز که هنوز است نثر مرحوم آل احمد و کتاب‌هايش را زياد دوست دارم و هرکدامش برايم با يک خاطره‌ي زيبا همراه است. از آخرين کتابي که ازشان خواندم، که سفر آمريکا باشد، دو سه سالي مي‌گذشت تا در نمايش‌گاه امسال کتاب سنگي بر گوري را ازشان خريدم و همان شب خواندم. داستان بچه ندار نشدن ايشان و خانم دانشور. از زنده شدن نثر خاص آقاي آل احمد، در ذهنم که بگذريم، اين نوشته‌ي تند و آشفته که طرح يکي از شخصي‌ترين مشکلات و دغدغه‌هاي آن دو نفر بوده يک جور ديگري برايم قشنگ بود.

در کارهاي کسي که خانم دانشور در آغازِ – اگر اشتباه نکنم – کتاب جزيره‌ي سرگرداني، جلال اهل قلم ناميده‌اندش، آن‌هايي که از دغدغه‌هاي خودش در آن نوشته و آميخته است با شک و ترديد و آشفته‌گي و احتمالاً يک‌جاهايي از کوره در رفتن و داد و بيداد را بيش‌تر دوست داشته‌ام. اين هم از همان‌هاست، منتها با اين فرق که من به جاي داد و بيداد توي آن يک غم شخصي و دروني ديدم که در کارهاي ايشان برايم تازه‌گي داشت.

اگر از کارهاي او بدتان نمي‌آيد و اهل جلال خواندن هستيد، حتماً توصيه‌اش مي‌کنم.

 

البته نمايش‌گاه امسال يک خير ديگر هم برايم داشت. اگر از صحبت‌هاي مرحوم دولابي هم لذت مي‌بريد، فيلم يک‌سري از جلساتش را که منتشر شده از دست ندهيد. در ضمن آن بنده‌ي خدايي که توي غرفه نشسته بود و فيلم را ازش خريدم مي‌گفت جلد چهار کتاب‌هاي ايشان هم زير چاپ است، قرار است تا يک‌ماه ديگر در بيايد.

---------------------------------------------

 

پدرم يک رفيقي داشت بي‌نهايت صبور و خونسرد. آن‌قدر که من ديده بودمش و مي‌شناختمش، هيچ اتفاقي ناراحت و نگرانش نمي‌کرد، در عوض همسرش از آن‌ها بود که مدام حرص و جوش زندگي مي‌خورد و سر اين بنده‌ي خدا غر مي‌زد که تو چه‌قدر بي‌خيالي. اين آقا يک تکه کلامي داشت؛ هر بار که خانم به اين رفيق پدر ما گير مي‌داد او مي‌خنديد و مي‌گفت، رشته‌اي بر گردنم افکنده دوست، مي‌برد هر جا [يا شايد هم آن‌جا، درستش کدام است؟] که خاطر خواه اوست.

يک حکمتي هم است در نهج‌البلاغه که امروز ديدمش، به ترجمه‌ي مرحوم علامه‌ي جعفري مي‌شود، ايمان هيچ بنده‌اي مطابق واقع نمي‌باشد مگر اين‌که به آن‌چه در اختيار خداست، مطمئن تر باشد از آن‌چه که در احتيار خود اوست.

نتيجه‌ي اخلاقي‌اش براي من در اين اوضاع و احوال مي‌شود اين‌که، پسر جان! آرام بگير.

خدا بزرگ است، خيلي بزرگ‌تر از دغدغه‌ها و گرفتاري‌هاي من. ميزان اضطرابم هم هميشه رابطه‌ي مستقيم داشته است با ميزان فراموشي من از اين گزاره‌ي هميشه درست. يادآوري و تذکر مدام شايد راه چاره‌ي بدي نباشد.

 

براي من هم کمي دعا کنيد، به جان عزيزتان هيچ ضرري ندارد،

يا علي مددي.

/ 6 نظر / 6 بازدید
ن

وبلاگ خيلی خوبی است

علیرضا

سلامی به زیبایی برگهای درخت خیار و سبزی کفشهای شته. محسن جان اول باید بگم، واقعا از کناره گیری استقلال ناراحت شدم. چون زحت پرسپولیس رو زیاد کرد. حداقل میومدید بازی میکردید. اگه اتفاقی میبردید که خب خیلی خوب. ما راحت میرفتیم فینال. یااینکه حداقل اونها رو ضعیف میکردید. اما نکته بعد، آخه سوسول، زن گیرت نمیاد هی میری به سرت میرسی چرا؟ برو اخلاقتو درست کن. تنها چیزی که شاید خوششون بیاد استقلالی بودنته، که اگه نیکبخت از استقلال بره اون هم به فنا میره حاجی، دعامون کن

سلام

سلام . ساده و صمیمی می نویسی .موفق باشی . ضمنا در جواب جناب علیرضا باید بگم که من محسن آقا را ندیدم ولی دعا میکنم از بین این این افتادگان به پای دنیا ، خدا خودش کسی که لایقشان باشد را نشان دهد . . . در این آشفته بازار کو دلی که لایق مهر مهربانان یک رنگ باشد !!

Ali

گاهی اوقات آدم یه چيزايی مي شنوه که حس می کنه مرگ هم چيز بدی نيستا. مهربانترينِ رنگ رنگِ دلربا٬ یه وقت یادت نره چه خاطراتی با هم داشتیما.

ابراهیم

سلام دوست عزيزم. لطفا اگر می توانيد مشخصات کتاب های مرحوم دولابی را برايم ارسال کنيد. (انتشارات- فيلم هايش -....) بسيار بسيار از لطفت سپاسگزارم.