تو را من چشم در راهم ...

هر دو سه ماه يکبار که مي‌روم آرايشگاه، معمولاً بايد نيم ساعتي منتظر بنشينم تا نوبتم شود. در اين فاصله‌ي انتظار يکي از مجله‌هاي روي ميز را برمي‌دارم و ورقي مي‌زنم تا وقت برايم راحت تر بگذرد. از قضا صاحب آن آرايشگاه علاقه‌ي عجيبي به يک هفته‌نامه‌ي ورزشي دارد و من هر بار موقع خواندن آن مجله اين سوال ميايد توي ذهنم که اين مجله را که همه‌ي اخبارش حداقل با 3 يا 4 تيتر مختلف در روزنامه‌هاي روزهاي قبل عنوان شده و از زواياي عجيب و غريبي که به عقل جن هم نمي‌رسد مورد تحليل و بررسي قرار گرفته، جز آرايشگر عزيز محله‌ي ما چه کسي مي‌خرد؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

امروز که داشتم اين‌ها را مي‌نوشتم، احساس کردم نوشته‌هاي من که اگر همت کنم دو هفته‌اي يکبار پستشان مي‌کنم براي کسي که مي‌خواند چقدر بايد شبيه آن هفته‌نامه‌ي کذا باشد.

-------------------------------------

حکم دکتر هاشم آقاجري باز هم تائيد شد. فکر کنم در وبلاگ آقاي ابطحي از قول آقاي خاتمي خواندم که گفته بودند من نمي‌دانم براي حکمي که مسلم است که اجرا نخواهد شد چند بار بايد چنين هزينه‌هايي سنگيني پرداخت شود.

يادم ميايد سالهاي دبيرستان يکبار ميثم خان عزيز مي‌گفت بعضي نقاشي ها را که آدم ميبيند با خودش مي‌گويد حيف بوم! براي بعضي هاي ديگر مي‌گويد حيف رنگ، حيف وقت يا چيزي از اين دست. اما گاهي وقتها آدم حتي مي‌ماند که دقيقاً بگويد حيف چي؟؟؟

حکايت اين حکم هم همين است. از روز برايم روشن تر است که در صدور اين حکم گردنکشي هاي سياسي و نمايش قدرت به حريف حرف اول را مي‌زند. اما الان جداً حتي نمي‌توانم مثل سال گذشته که براي بار اول اين حکم اعلام شد ناراحت شوم!! در انتخاب عکس‌العمل مناسب گرفتار شده‌ام! حقيقتاً فهم اين مسئله که به چه پشتوانه‌اي يک جريان ممکن است چنين رفتارهايي از خود بروز دهد برايم سخت است. نه ذره‌اي پشتوانه‌ي مذهبي، نه ذره‌‌اي درايت و نه حتي حماقت که تا اين حدش، عجيب غير قابل تصور است.

از پارسال تا حالا که دکتر آقاجري در زندان است بارها سخنرانيش را خواندم. مهارت عجيب قاضي پرونده در استخراج اتهام سب النبي از آن سخنراني به راستي مثال زدني است!! و همينطور جرات و جسارت او در صدور حکم اعدام و هزينه کردن از خدا و نبي اکرم(ص) و اولياي خدا (ع) براي ضربه زدن به حريف دگرانديش.

خدا عاقبت همه‌ي ما را ختم به خير کند.

-------------------------------------

چند روز پيش رفتم دست و صورتم را بشورم ديدم شير آب گرم مشکل دارد. حدس زدم که احتمالاً از واشر است. نمي‌دانم چطور جو مرا گرفت که رفتم سراغ جعبه‌ي ابزار تا درستش کنم. مشغول حمع و جور کردن ابزار مورد نياز بودم که به پدرم هم وعده دادم که خوشحال باشيد که من هم در اين جور کارها بالاخره دارم يک حرکتي مي‌کنم!

وقتي رفتم سراغ شير خيلي زود فهميدم که اول بايد شير آبگرمي را که زير روشويي قرار دارد ببندم تا وقتي ميخواهم واشر را عوض کنم آّب به در و ديوار نپاشد. نشستم روبروي شير فلکه و شروع کردم به پيچاندن. ديدم هرچقدر شير را-که اتفاقاً کل اجزاء و ادواتش پلاستيکي بود- بيشتر مي‌پيچانم.به جايي نمي‌رسم که شير محکم شود و عجيب اينکه حرکت شير در دستم دارد کم کم غير عادي مي‌شود. چند لحظه بعد يک صداي تقه شنيدم و آب جوش با فشار پاشيده شد توي صورتم.در کمتر از 5 ثانيه سر تا پايم و تمام در و ديوار خيس و فضا پر از بخار آب جوش شده بود. به مصيبتي شير فلکه‌ي اصلي را پيدا کردم و آن را بستم.

خلاصه‌ي همت من براي درست کردن شير دستشويي آن شد که ما تا فردايش که يک شير فلکه‌ي جديد خريديم و پدرم زحمت درست کردنش را وقتي من خانه نبودم کشيدند، آب گرم نداشتيم!

اما جداً پدرم خيلي حرمتم را نگه داشتند که وقتي سرتا پا خيس جلويشان ظاهر شدم و خبر مسرت بخش شکستن شير آب گرم را بهشان دادم هيچ عکس‌العملي نشان ندادند.!!!

-------------------------------------

فيلم سر بريدن اين آقاي مهندس آمريکايي را چند روز پيش که يکي از رفقا فرستاده بود ديدم. نشستم و پنج دقيقه فيلم را تا آخر نگاه کردم. به قدري وحشتناک بود که چند لحظه بعد از اينکه فيلم تمام شده بود به خودم آمدم و ديدم که گردنم را سفت چسبيده‌ام.

فيلم همه‌اش دردناک بود و عذاب آور، دست و پا زدن يک انسان وقتي چاقو روي گردنش کشيده ‌ميشود. سبعيت و درنده خويي يک مشت آدم که نامشان مسلمان است و فرياد الله اکبري که موقع ذبح يک انسان به زبان مي‌آوردند. همه‌اش تلخ بود و دردناک و زجرآور.

از آنسو باز تحقير و توهين به آدمهايي که مملکتشان اشغال شده و لابد در پاسخ به اعتراضي يا داد و فريادي به زندان افتاده‌اند و تصاويري که حتي تماشا کردنشان عرق شرم به پيشاني بيننده مي‌نشاند و تقريباً قابل درک است که چه اثري بر آن زنداني بينوا خواهد گذاشت.

چه با مزه است اين داستان که سپاه المهدي اسلحه به روي آمريکايي مي‌کشد، سپاه ذوالفقار سپاهي المهدي را به قتل مي‌رساند و سپاه بدر در کنار آمريکايي ساکت مي‌ايستد و اين کشتار را تماشا مي‌کند.

و چه تناسبي دارند با هم اسم اين سپاه ها!

و جالب اينکه فرياد همه‌ي طرفين اين ماجرا صلح است و سعادت و کاميابي!

و ما هنوز سخت معتقديم به آمدن مصلحي که با آمدنش زمين را از عدل و دادگري انباشته مي‌کند. گرچه آنها آمدنشان را دور مي‌پندارند و ما آن را چه نزديک مي‌بينيم.

زياد عجيب نيست که دعاي فرج شايسته ترين دعا در انديشه‌ي شيعه است.

يا علي مدد.

/ 7 نظر / 5 بازدید
محسن

سلام .اولا که نگران وبلاگت نباش. مثل اون مجله نيست. ما هميشه سر ميزنيم بلکه يه شطحياتی٬ چرندياتی٬ چيزی نوشته باشی. خلاصه اينکه مشتری هستيم. ثانيا. خسته نباشی. هم از بابت نوشتن و هم از بابت شير دستشويی

علی

سلام، خيلی وقت بود نيومده بودم. نوشته هات عوض شده. بازخوبه شروع کردی به اعتراف. اگه خواستی منم چندتا خاطره خوب ازت دارم. اگه از امروز شروع کنی به نوشتنشون فکر کنم تا آخر سال تموم بشن.

فاطمه

و اگر ما به امید آمدنش نبودیم چگونه باید این فجایع در همسایگیمان را تحمل می کردیم و کمی دورتر کودکانی سنگ در دست....

Farshad

salam Dooste aziz webloge ghashangi dari movafagh bashi ageh vaght kardi be ma ham ye sar bezan mer30 felan bye...khosh bashi

یوسف

سلام... خيلی خوبه که چند قسمتيه اينجا.... در مورد سر بريدن هم بايد گفت که ساختگی بودنش مشخصه و حرفهایی هم بر سر ساختش توسط موساد بود... ولی حرف آخرت خيلی به دلم نشست که زياد عجيب نيست که دعای فرج شايسته ترين دعا در انديشه شيعه است....موفق باشین... ديده بان برج مينو

محبوبه

سلام ! اگه اشتباه نکنم با لينکهای بر وبچ آشنايی که اينجا ديدم شما از بچه های برق دانشکده فنی هستين. درسته؟ :)

شادي

حرفی نيست . ميخونم و تاملی و .....