تو را من چشم در راهم

مدتها بود چشم براه رو گوش نکرده بودم،
درست يادمه که اولين بار کي اسمش رو شنيدم،
دلم براي کسي تنگ شده بود،
کس ديگري که ميدانست سر به سرم ميگذاشت و ميخواند:
ترا من چشم در راهم،
اصلا سر همين شد که رفتم و نوارش رو خريدم،
نشد بهش گوش بدم و لذت نبرم،
امروز بعد از مدتها هوس کردم دوباره گوشش کنم،
احساس چشم براهي احساس عجيبيه،
وقتي دو سال خاطره يک هفته تمام همش جلوي چشمات باشه،
وقتي منتظر باشي،
وقتي بفهمي که هيچ کاري ازت بر نمياد،
يا بفهمي تمام اون کارهايي که فکر مي کردي ازت بر مياد،
همش نتيجه عکس داده،
دلت ميگيره،
مي گفت: اگر بدوني يه چيزي ارزشه و چون حفظش سخته بگي بي خيال، ترديد نکن به هيچ جا نميرسي،
بدون که اولين شرط زندگي کردن رو نداري، بفهم که هر چي ميگي ادعاست.
راست ميگفت،
خيلي احساس بديه، استيصال، ناتواني،
ولي حقته، باز هم فراموش کردي،
عهدي رو که هزار بار بستي،
باز هم يادت رفت تا کجا حق داري ادعا کني، حتي پيش خودت،
ديدي!
فقط به خاطر اينکه زبون هم رو نميفهمين، چه بلايي به سرتون اومد،
باز هم حقته،
چون باز هم يادت رفت،
ديدي اين دنياي مجازي رو!
عين همين وبلاگ،
حرفاتو ميزني بدون اينکه نگران باشي چي ازش برداشت ميشه،
خيالت راحته، حتي دروغ هم اينجا معني نميده،
هيچ کس به اين نوشته ها استناد نمي کنه، مگه اينکه خودت اصرار داشته باشي،
هيچ کس ناراحت نميشه،
آزادي که هرچي دلت ميخواد ديگران رو تصور کني،
و هر تصويري رو که بيشتر دوست داري از خودت به نمايش بگذاري،
اصلا چه فرقي ميکنه من دانشجو باشم، يه محقق باشم که داره تو آزمايشگاه بل کار ميکنه،
يا يه آدم بيربط که از سر بيکاري ميشينه و چرت و پرت ميگه،
اينجا فقط حرفي که ميزني مهمه، خالص و بدون هيچ توضيح و تبصره اي،
اصلا نمي فهمي من قال کي هست که بخواي بهش نگاه کني!
خيلي خوبه،

دنياي قشنگيه،
اما يه چيزش کمه، هيچ وقت نمي توني توش گريه کني،
وقتي حرف ميزني نمي توني تو چشماي طرفت خيره بشي،
يا نمي توني از روي حيا سرتو بندازي پائين،
نمي توني بغض کني،
نمي توني لذت ببري وقتي ميبيني داره باهات با نهايت صداقتش حرف ميزنه،
نمي توني توش درددل کني!
نه!
نميارزه،
ترجيح ميدم بگردم،
هنوز ميشه کاري کرد،
هنوز ميشه،

خدايا کمکم کن،
تنهام و ضعيف و ترسو،
احساس ناتواني بدجوري داره اذيتم ميکنه،
اونروزا وقتي گفتم مي ترسم از عوض شدن،
يکي بهم گفت نترس، تو بايد عوض بکني، تو محکم تر از اين حرفايي،
ولي الان قشنگ ميفهمم که خرم کرد،
هيچ غلطي نتونستم بکنم،
حتما به خاطر اين بوده که فکر ميکردم خودم بايد يه کاري بکنم،
نمي دونم، به خودت قسم ديگه هيچي نميدونم،
ميترسم از اينکه ولم کني، به عظمتت قسم ميترسم،
تو بزرگتر از اين حرفايي!
خيلي بزرگتر،
احتمالا ادعاهاي من بيش از اونکه ناراحتت کنه، ميخندوندت،
قاعدتا دلت بايد برام بسوزه،
براي حماقتم، براي اينکه هيچ جا رو جز جلوي دماغم نمي تونم ببينم،
مگه نه اينکه تو مهربوني،
خوب پس وقتي دلت براي يکي بسوزه حتما ميري کمکش،
دستشو ميگيري،
يه تکونش ميدي، ميگي عزيز، بنده،
منو نگاه، من اينجام،
بعد نوازشش مي کني،
سر عقلش مياري، درستش مي کني،
ميدونم که تو اينجوريي،
شک ندارم، حالا خودت قضاوت کن،
ميتونم فکر کنم به دادم نميرسي،
اصلا ميشه يه درصد همچين احتمالي داد،
به خودت قسم نميشه،
به عزتت، به رحمتت، به کبريات، من نمي تونم،

کمکم کن، کمکم کن،
خودت همه چيزو درست کن،
يه بار ديگه،
دستامونو بگير!

يا علي مدد،
التماس دعا.

/ 3 نظر / 9 بازدید
یکی همین نزدیکی...

درسته هست...همین دور و ورمون...همین بالا سرمون وایساده نفس نفسمونو میشمره...فقط به یه چیز مطمءن باش...به ازای هر یه امتحانش...هر یه زجری که بده...هر یه عقوبتی که از عمل خودمون سرمون میاد... خودش میدونه که چطوری اگه درست قدم برداری و بهش توکل کنی از دلت در بیاره همشو...بخدا وقتیم بکنه اینکارو یه جوری میکنه که حاضر باشی برای اینکه یه بار دیگه باهات اونطوری عشقبازی کنه همه دردارو باز بکشی... یا حق

مرضيه

اشک منو که در آوردی....دستت درد نکنه......هيچی برام عزيزتر از اشک نيست.....يه چيز ديگه: خدا ته مرامه اينو مطمئنم ........

Z

ما همه از يک خونيم، از يک فرهنگ، از يک ديار و با يک مشت دغدغه که درست است که بعد از سالها رنگ و شکلشان عوض شده، اما هنوز که هنوز است دو دستی به آنها چسبيده‌ايم (به خوب و بدش کاری ندارم) و نه که نمی‌خواهيم؛ که نمی‌توانيم ولشان کنيم ... محسن جان! برو خوشحال باش که بعضی يادها فقط و فقط يک هفته توی سر آدم چرخ می‌خورند ...