پسرک!

پسرک ما هم به دنيا آمد. ديروز صبح حول و حوش ساعت نه و نيم صبح بود که زنگ موبايل خورد و شنيدم که همان موقع کوچولوي نازنين ما آمد ميان خودمان. تا ظهر که وقت ملاقات بود نديدمش. خدا خيرشان بدهد با اين طرح رومينگ که نمي‌دانم چند وقت است راه انداخته‌اند و بچه را بعد از تولد مي‌آورند توي اتاق مادر و مي‌گذارندش در بغل او. نمي‌دانم چرا ديروز تا مي‌ديدمش گريه‌ام مي‌گرفت.

آن دخترک را هم که ديدم گريه‌ام گرفت. به هزار زحمت و با گاز گرفتن تمام لب و لوچه‌ام جلوي خودم را گرفتم که توي آزمايش‌گاه و جلوي آن همه آدم نزنم زير گريه. آن دخترک را مي‌گويم که عکسش را صفحه‌ي اول شرق چاپ کرده بود. همان که آغشته به خاک بود و روي برانکار خوابانده بودندش و دو مامور صليب سرخ داشتند مي‌بردندش. لابد اهل قانا بوده است. شايد وقتي بمب‌ها روي سرش مي‌ريختند داشته گريه مي‌کرده، شايد عروسکش را سفت چسبيده بوده و شايد هم در بغل مادرش نشسته بوده و سرش را از ترس توي سينه‌ي مادر فرو کرده بوده است. نمي‌دانم آن بمب‌ها که روي سرش ريخته از همان‌ها بوده که بچه‌هاي اسرائيلي رويش امضاي يادگاري گذاشته بودند يا نه؟

اين صحنه هيچ وقت يادم نمي‌رود. من هم بچه بودم، همه‌مان نشسته بوديم توي يک اتاق. چراغ‌ها را از ترش موشک باران خاموش کرده بوديم. هرگز يادم نمي‌رود. مژگان، که امروز ديگر خودش مادر يک نوزاد نازنين است، گوشه‌ي اتاق از شدت اضطراب کز کرده بود. من هم، شايد مثل همان دخترک، توي بغل مامان نشسته بودم و خودم را به سختي به او چسبانده بودم، بابا هم آن گوشه‌ي اتاق نشسته بود و داشت با راديو کلنجار مي‌رفت بلکه از يک‌جا بتواند خبري گير بياورد. لعنت به جنگ، لعنت به نامردي، لعنت به ستم و ستم‌گر، لعنت به همه‌ي آن‌ها که دنيا را اين‌قدر کثيف کرده‌اند.

دارم به خودم فحش مي‌دهم. ديروز يک پسرک نازنين آمده بين ما. خوش‌حالي‌ام را نمي‌توانم انکار کنم، اما چرا تا مي‌بينمش گريه‌ام مي‌گيرد. چرا عکس آن پسرکي که نيمه‌ي تنش زير آوار له شده بود از جلوي چشمانم کنار نمي‌رود؟ آن کودک بي‌گناه لبناني هم زيبا بود، پاکِ پاکِ پاک بود، او اصلاً نمي‌دانست چرا بايد خودش را به مادرش بچسباند و کنار او پناه بگيرد. با اين که هيچ چيز نمي‌دانست، زير آوار ماند و مرد.

مژگان از ديروز آشکارا تغيير کرده است. حرفم احمقانه است؟ شايد باشد، اما نمي‌دانم چطور بايد توضيح بدهم، اصلاً مطمئنم که نمي‌توانم توضيح بدهم. از آن چيزهاست که فقط خودتان بايد ببينيد و مقايسه کنيد، حال امروز آدمي را که مادر نيست، با حال فرداي همان آدم را وقتي مادر شده است. شايد خيال کنيد شلوغش مي‌کنم. خوب! کاري از دست من برنمي‌آيد تا خودتان تجربه کنيد. اما من امروز که به خواهرکم نگاه مي‌کنم، احساس مي‌کنم نمي‌شناسمش. مژگان از ديروز مادر شده است. و من که پيش از اين فکر مي‌کردم اين فقط يک نام است که آدم‌ها روي هم مي‌گذارند، امروز با تمام وجودم فهميده‌ام که اين نام، با تمام نام‌هاي ديگر که تا امروز ديده‌ام فرق مي‌کند.

همين الان يادم آمد که آن دخترک نازنين عرب هم لابد مادري داشته است، يعني آن مادر همين الان که من دارم اين‌ها را مي‌نويسم زنده است؟ فکر مي‌کنيد او همين حالا چه احوالي دارد؟

امروز براي اولين بار جرات کردم که در آغوش بگيرمش، از نزديک نگاهش کردم. خواستم اولين بار که در بغلم نشسته است، دعايي برايش بکنم. دعا کردم که زود بلند شود، بايستد و برود. دعا کردم که در اين رفتن خوب ببيند و بفهمد و عمل کند. خوب مي‌دانستم که با اين دعا از خدا خواسته‌ام تمام راحت و آسايشش را از او سلب کند. اما دعايي به‌تر از اين براي او و براي خودم و براي تمام آن‌ها که دوستشان دارم نتوانستم بکنم.

روزگار را ببين! يکي از شيرين‌ترين اتفاقات زندگي‌ام افتاده و من وقتي دارم خاطره‌اش را مکتوب مي‌کنم، بايد دائم آب دهنم را فرو بدهم بلکه بغضم فروکش کند.

 

خدايا به تمام زيبايي‌هايي که آفريدي قسمت مي‌دهم، از اين نکبت خلاصمان کن.

يا علي مدد.

/ 6 نظر / 6 بازدید
دامون

مبارکه بالاخره دايی شدی. شيرينيشم يادت نره. اينقدر خودتو اذيت نکن جوون.

پاچه خوار

اگر درمورد رابطه اسرائیل و شورت لامبادایی می خواهید بدانید حتما از وبلاگ پاچه خوار دیدن فرمایید!

شطحيات يعنی چی؟

موشک های مبارزان معتقد حزب ا... را حتما تو قسم داده ای به بچه های اسراييلی نخورند؟ يا تو هم مثل آن اسراییلی ها برایت ترس و مرگ کودکان ديگران اهميتی ندارد؟... گريه کن فقط کودک نازنين عرب و خشم انتقام وار عربی را تقديس کن!‌ با خشونت به جنگ خشونت برو... فقط از کسی برای نکبتی که به آن دچاريم گله نکن...

محسن

حقيقتش فکر نمي کنم ده ها سال جنايت اسرائيلي ها را بشود با لبخند و مدارا و تساهل و تسامح، يا از طريق ديپلماتيک برطرف کرد. عزيزي که نامت را ننوشته اي! عکس العمل هاي نهادهاي سياسي بين المللي و نهادهاي طرفدار حقوق بشر را اين روزها ديده اي؟ به نظرت لبناني ها، يا همان مبارزان حزب الله که به متلک (که ندانستم مخاطبش من بودم يا همان مبارزان) معتقدشان خوانده اي اين روزها چه بايد بکنند که درست باشد. شايد من خشونت طلب باشم، اما ياد گرفته ام که اگر کسي ظالمانه و براي تحقير من به صورتم سيلي زد، اگر راه ديگري براي پاسخ دادن نداشته باشم، همان جا سيلي را توي صورتش برگردانم.

Hossein saber

محسن آقا! سلام. مبارکه! انشا الله مايه ی رو سفيدی خانواده باشه و عاقبت به خير. ما نيز هم!