گر تو براني

آدم‌ها اشتباه مي‌کنند. اگر اشتباه‌شان از سر لجاجت نباشد، من فکر مي‌کنم يا از ضعف‌شان است يا از ناداني‌شان. هر کدام که باشد، اگر بفهمي که خطا کرده‌اي، اگر در حالتي از انتخاب بوده باشي و امکان خطا نکردن برايت متصور بوده باشد، اما تسليمش شده باشي، احساس کوچکي و حقارت و ضعف امانت را مي‌برد. فرقي نمي‌کند که اين خطا کوچک باشد يا بزرگ، اهميتش کم باشد يا زياد، نفس کم آوردن آدم را مي‌شکند. هرچه خطا از جنس کارهايي باشد که مرتکب نشدنش برايت بديهي‌تر بوده باشد و خودت را در مقابلش مقاوم‌تر تصور کرده باشي، شکسته شدن در برابرش نيز دردناک‌تر است.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

به رمضان نياز داشتم. سخت نياز داشتم. تا امروز هيچ‌وقت ندانستن و احساس ضعف و بيچاره‌گي در اثر ندانستن آن‌قدر آزارم نداده بود که وقتي به دغدغه‌هايم فکر مي‌کنم اشکم ناخودآگاه سرازير شود. اولين بار که روزه گرفتم را درست به خاطر دارم. ماه رمضان هم‌زمان شده بود با اسفند ماه. آخرين سه‌شنبه‌ي سال روزه گرفتم. دوم دبستان بودم. با اصرار همه را راضي کردم که مي‌توانم روزه بگيرم. رفتم مدرسه و برگشتم. آن‌روزها بعد از ظهري بودم. دو ساعتي مانده‌بود به افطار که خانه رسيدم. حالم خوش نبود، خوب به ياد دارم که بوي افطار حالم را بدتر هم مي‌کرد، اما دوست نداشتم کسي خيال کند کم آورده‌ام و تمام تلاشم را مي‌کردم تا به روي خودم نياورم. آن‌شب چهارشنبه سوري بود، آن‌قدر که من يادم مي‌آيد، حداقل در محله‌ي ما، از اين خبرها که اين سال‌ها مي‌شود نبود. بابا جايزه‌ي روزه‌ام برايم يک دارت خريده بود. از آن‌ها که سرش را با کمي گوگرد کبريت پر مي‌کرديم و محکم به زمين مي‌زديم تا يک صدايي بدهد و کيفي بکنيم.

نکند اين‌ها عادي شود، نکند من اشتباه مي‌کنم، گرفتار شده‌ام، از آه و ناله کردن بدم مي‌آيد، اما چه‌کنم که يک قدم جلوترم را هم نمي‌بينم. تقصير من نيست، اگر هم هست بيش از اين لابد نمي‌فهمم، يا شايد بيش از اين از من برنمي‌آيد. تازه از اين‌ها گذشته مي‌داني چند وقت است تا کتابت را باز مي‌کنم بي مفدمه مي‌گويي صبر و توکل. نکند کار از عهده‌ي من بيرون است. اگر اين‌طور است يک کاري بکن و از اين حال خلاصم کن.

ببخش. متوقعم. خودم آن‌جا را که ديگر [به گمانم] مي‌دانم بايدش چيست و نبايدش کدام است، راحت‌تر از آب خوردن زمين مي‌زنم. آن وقت به تو مي‌گويم برايم کاري بکن. خودت مي‌داني که اين چند وقت شرم رهايم نکرده است. هنوز فکرش را که مي‌کنم، تمام بدنم فشرده مي‌شود. دست‌هايم به سوزش مي‌افتند.

مي‌داني چند وقت پيش ياد چه افتادم. ياد اولين سفر مکه‌ام. شب آخر، من و سيد علي تصميم گرفتيم براي آخرين بار محرم شويم. دو نفري راه افتاديم و رفتيم تنعيم. با يک جماعت پاکستاني اگر درست در خاطرم مانده باشد. کارمان که تمام شد، شايد دو سه ساعت مانده بود به وقتي که مدير کاروان با همه روبه‌روي هتل وعده کرده بود تا راه بيفتيم به مقصد جده. نشستيم روي پله‌هايي که دور حرم است. همان چهار پنج پله که بايد از آن‌ها بالا رفت تا به صفا و مروه رسيد. زل زديم به حرم. هيچ کدام ناي حرف زدن نداشتيم. آخرش سيد علي گفت، خطاب به خودت گفت، اين‌که ما همين‌طور با روي زياد و دست خالي آمده‌ايم براي ما هيچ ايرادي ندارد، مثلاً ما دست پرمان چه‌قدر پر است که حالا دست خالي‌مان بخواهد زشت باشد. اما براي تو خيلي زشت است، با آن همه کرم و جود و رحمت که مارا همين‌طور که آمده‌ايم برگرداني. آه که چه‌قدر آن‌شب بي‌ملاحظه، هردو گريه کرديم، آه که چه‌قدر آن‌روزها آرام بودم، مي‌داني چند وقت است نتوانسته‌ام آن‌قدر گريه کنم که بغضم تمام شود؟

مي‌گويند پايا شبيه من است. راست مي‌گويند، چند عکس از بچه‌گي‌هايم، آن‌وقت‌ها که هم سن و سال اين پسرک نازنين بودم دارم که بسيار شبيه اين‌روزهاي اوست. وقتي بغلش مي‌کنم، وقتي در بغلم آرام مي‌گيرد، وقتي گريه مي‌کند، وقتي مي‌خندد، همه‌اش نفسم مي‌گيرد، پشت چشم‌هايم تير مي‌کشد. انگار خودم را مي‌بينم در آن‌روزها که بکر بودم، صاف صاف صاف.

اين ماهت را سال‌هاست خيلي دوست دارم. کتمان نمي‌توانم بکنم، اين‌روزها تمام صحبت‌هايم با تو را خوب حس مي‌کنم، انگار گرم مي‌شوم، آن لحظاتي که کتابت را مي‌خوانم، انگار مي‌کنم نشسته‌اي و داري برايم حکايت مي‌گويي، نصحيتم مي‌کني. به خودت قسم آرامِ آرام مي‌شوم. اين روزها به واژه‌ها زياد گير مي‌دهم. اين‌روزها به همه‌چيز گير مي‌دهم، اما دوست دارم بدون اين فکرهاي آزارنده، باور کنم، از صميم قلبم که اين ماه، مهماني توست، نه اين‌که مجازاً مهماني تو باشد، حقيقتاً مهماني توست. ياد سيد علي به خير، من‌را ببخش اما اگر اين مهماني بگذرد و تو نگذري ...

هوس کرده‌ام يک‌جا توي خلوت و تاريکي بنشينم و آن‌قدر صدايت کنم که احساس کنم شنيدي و جوابم را دادي. هوس روزهاي آخر ماهت را کرده‌ام. آن‌روزها که صدايت مي‌کنم به يا عماد من لا عماد له و دلم آرامِ آرام مي‌شود. همان‌روزها که کم کم اضطرابش دارد مي‌آيد به سراغم. هوس مشهد کرده‌ام، نيمه‌ي شب، طبقه‌ي زير زمينش، آن‌جا که کمي خلوت‌تر از بقيه‌ي جاهاي حرم است، بنشينم و کنار عزيزت با خودت درددل کنم. نه بار اول من است که کمکت را مي‌خواهم، و نه بار اول توست که آن‌چنان گره از کار باز کرده‌اي که اگر بي‌ربط نگويم انگار دست‌هايت را در کار ديده‌ام.تمام اميدم به بزرگي توست.

 

يا علي مدد.

 

/ 6 نظر / 10 بازدید
يه دوست

دوست عزیزم ، سلام ما براي خرید از اینترنت و كسب درآمد روزانه، در یک وبلاگ محيطي شفاف و ساده برايتان مهيا نموده ايم... شانسي که شايد ديگر سراغ شمانيايد !!!!!! سایت ایرانی که در حال حاضر بزرگترین بانک اطلاعات کتب ایران را دارا می باشد و همچنین دارای فروشگاه اینترنتی از محصولات مصرفی مورد نیاز می باشد که شما میتوانید از خریدی که انجام میدهید پورسانت کسب کنید و نیز به میزان فعالیت خود درامدی از 10 تا 50 هزار تومان در روز رو بدست آورید... ( هماهنگ با قوانین مجلس ) WWW.IRANBIN.COM راستی اینو هم گفته باشم که نقد کردن پورسانت به وسیله واریز پول به حساب بانکی شخصی انجام می گیرد که در هیچ سیستمی نیست ///....////....//// ضمنا ثبت نام رایگان هست ، می تونید با خیال راحت عضو شده ، وارد سیستم شوید و کارتونو شروع کنید...( همیشه و قدم به قدم ، همراه شما خواهیم بود ) ( ایران ---- ر یا ل ) MuchMoney2006.Blogsky.Com MuchMoney2005.Blogfa.Com یا حق

مرضيه

اشک آمد چيزی که چشم به راهش بودم......خيلی دعا کن

حسام

سلام آقا التماس دعا!

فاطمه

سلام زياد سر ئی زنم ولی دير به زير به روز می کنيد. اين شبها التماس دعای خيلی زياد دارم.