رضا

ولادت حضرت زهرا بود، مدينه، تابستان سه سال پيش. از صبح رفتم حرم و روبه‌روي در خانه‌شان نشستم. شب قبل از تهران خبردار شده بوديم که حالشان چندان مساعد نيست. نمي‌دانم چرا اما آن‌روز تصميم گرفتم جز طلب شفا هيچ چيز ديگري نخواهم. تا ظهر که در حرم بودم هرچه خواستم شفاي آن مادر عزيز بود.

ظهر که برگشتم هتل دور هم نشسته بوديم، پرسيد براي مادر دعا کردي، گفتم بله، اما نگفتم که آن‌روز فقط براي شفاي مادر دعا کردم.

 

حال مادر دوباره بد شده، گويا بسيار بد. شب‌هاي قدر هيچ چيز به اندازه‌ي ياد آن مادر منقلبم نمي‌کرد. آن‌قدر زياد بود که اميد در دلم فراوان شده بود. دائم به خودم مي‌گفتم که انشاء‌الله همه‌چيز به خوبي مي‌گذرد و دوباره شفايشان را مي‌گيرند. اميدوار بودم، بسيار زياد.

 

امشب شنيدم که حالشان آن‌قدر بد شده که برده‌اندشان بيمارستان. وقتي با تلفن حرف مي‌زدم صداي نقاره‌هاي حرم را از تلويزيون مي‌شنيدم. فردا تولد حضرت رضاست. هيچ‌کاري از دستم بر نمي‌آيد جز دعا. خدايا، به حرمت مولايم رضا (ع) هيچ چيزي از تو نمي‌خواهم جز شفاي اين مادر. يا علي ابن موسي (ع)

 

دعا کنيد، تمنا مي‌کنم دعا کنيد.

يا علي مدد


------------------------------------------

پي نوشت: بيش از چهل روز از اتفاق مي گذرد. در تمام اين چهل روز هر وقت اين ياداشت را مي ديدم مي خواستم پي نوشتي برايش بنويسم و نمي توانستم. مادر عزيز رفت. انشاءالله کنار بانويش فاطمه ي زهرا (س). اگر اين پي نوشت را خوانديد، لطفاً يادشان کنيد. هر طور که زيباتر مي دانيد يادشان کنيد.

/ 9 نظر / 15 بازدید
علی سياه سابق

ای بابا خدا انشالله سايه همه مادر ها رو حفظ کنه يا ضامن آهو

اکبر آقا‌ + اژدر آقا

داشتم توی حرمش٬ واسه ی يه شيعه ی هندی توضيح ميدادم که آره... هرچی بخوای اين آقا بهت ميده... اونم داشت هاج و واج نگاه میکرد. رفتم تو فکر. خوب که دقت کردم ديدم يکی از اون اعماق وجودم داره ميگه : يعنی ميشه من رو هم شفا بده...؟

م.ز.پ

خير است؛ هر چه هست ...

و مادر رفت از این خانه ...

پرهام

دعا مي كنم...

بوستانی

سلام .در صورتيكه تمايل داريد وبلاگ شما در برنامه كافه انديشه راديو جوان معرفي شود به من ميل بزنيد.

علیرضا

سلام بااینکه پیشت بودم، نمیدونم کی فوت کرده. فقط از تسلیت گفتن ها و نوشتنت که بر میگرده به یکماه پیش حس کردم میبینی محسن، دنیا چقدر آدم رو به خودش مشغول میکنه که رفیقها رو هم یادمون میره؟ بگو آخه علیرضا ی نامرد تو که بیست و چهار ساعته پای کامپیوتری و اینترنت دمه دستت. چرا یه سری به رفیقت نمیزنی؟ این غفلتم تلنگری بود، انشاء الله جاش تو ذهنم بمونه اما برعکس همیشه که ماه به ماه مینوشتی دیدم تو آذر نوشتی. آره بگیر. تصمیم رو میگم. بعضی وقتها آدم باید بزنه زیر همه چیزی که تو زندگیش ساخته. میدونی که چی میگم. وقتی آدم فهمید پایه ی خونه ی زندگیش رو اشتباه چیده باید زد زیرش و خرابش کرد هوووو - من کی گفتم تو خراب چیدی؟ گفتم باید جرات داشت. این رو واسه نمونه گفتم. محسن، میدونی چندتا دوست دارم؟ نمیدونی. چون اگه میدونستی اینقدر به این تیم سوراخت نمیچسبیدی. تیم سوم اراک بود آهان، داشتید واسه آسیا آماده میشدید نمیخواستید تاکتیکها لو بره - متوجم - متوجم

مریم

سلام نمیدونم ای پست رو کی نوشتی. اما دعا مکنم خدا خواسته ات رو الان هر چه هست بهتون بده. موفق باشید.