سپری شدن

توي اتاق خودم نشسته بودم پشت کامپيوتر، مژگان از آن يکي اتاق با هيجان صدايم کرد که خودم را سريع برسانم. کنارش که رسيدم دستم را گرفت و گذاشت روي پهلويش. کمي که صبر کردم بي معرفت شروع کرد به لگد زدن. سه چهار بار محکم کوبيد و آرام گرفت. انگار نه انگار که اين‌جا پهلوي مادرش است و کف دست دائي‌اش!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

مژگان مي‌گويد که هنوز اغلب اوقات آرام است و زياد تکان نمي‌خورد، اما هر وقت شروع مي‌کند با او صحبت کردن و قربان صدقه رفتن‌اش، جنب و جوشش زياد مي‌شود و شروع مي‌کند خودش را به اين‌ور و آن‌ور کوبيدن. نمي‌دانم ماجرا واقعاً همين‌طور است، يا احساسات مادرانه‌ي خواهر ما اين تصور را برايش ايجاد کرده. اما هيچ فرقي نمي‌کند، هرکدام از اين دو هم که باشد، اصل ماجرا احساسات شديد مادرانه است و تماشايش حداقل براي من فوق‌العاده زيباست.

 

اين روزها ماجراي اين نازنيني که در راه است، همه‌مان را گرفتار خودش کرده است. چند روز پيش مامان رفته بود سراغ چمدان‌هاي لباس قديمي ما که به يادگار نگه داشته بود. از هر سه‌مان چند تايي لباس نوزادي پيدا کرده بود. لباس خودم را به دست گرفتم. کل لباس کمي از کف دستم بزرگ‌تر بود. احساس عجيب و غريبي همه‌ي وجودم را گرفت. يک زماني من توي اين لباس بوده‌ام! نمي‌دانم چه‌طور توصيف کنم، احساس سپري شدن! تمام بدنم را از خودش پر کرد!

 

بچه که بودم يکي از اولين کتاب‌هايي که از سر تا تهش را خودم خواندم و هنوز که هنوز است مزه‌ي لحظات خواندنش را زير زبانم حس مي‌کنم، مجموعه‌اي بود به اسم قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب. اين کتاب را خيلي دوست داشتم، نويسنده‌اش آقايي بود به اسم مهدي آذر يزدي. نمي‌دانم چرا احساس مي‌کردم اين آقا بدجوري هيبت معلمي دارد! از ايشان در ذهن خودم يک آدم قد بلندِ شق و رقِ کت و شلواريِ سيبيلو ساخته بودم.

 

پريروز از پاي کامپيوتر بلند شدم که يک چرخي بزنم و خسته‌گي در کنم. تلويزيون را روشن کردم ديدم يک پيرمرد سفيد موي لاغر اندام با کمي ته ريش روي صورتش و يک کلاه پشمي بافتني روي سرش نشسته و با يک بيان بسيار جذاب از جواني‌هايش خاطره تعريف مي‌کند. از حالتش خوشم آمد نشستم تا حرف‌هايش را گوش کنم. همين‌طور که حرف مي‌زد ديدم روي ميز روبه‌رويش همان مجموعه‌ي دوست داشتني دوران بچه‌گي من را گذاشته است، آن پيرمرد هم همان آدم شق و رق روياهاي کودکي من بود. يک‌آن، کاملاً غير منتظره برگشتم به حال و هواي همان‌روزها. اين احساس غير قابل توصيف سپري شده‌گي! باز هم آمد سراغم.

 

يادم آمد آن‌روز که با بچه‌ها رفتيم سلف دانشگاه براي ناهار. طبق معمول فقط رفقايي که دو سه سال بعد از ما آمده بودند دانشگاه آن‌جا بودند و هيچ چهره‌ي آشنايي توي سلف نبود. ياد آن‌وقت‌ها افتادم که از کنار هر ميزي که رد مي‌شديم حداقل يک نفر را مي‌ديديم که بخواهيم دستمان را برايش بلندکنيم و تکاني بدهيم. ناهارمان را گرفتيم و همين‌طور که نشسته بوديم سر ميز، هر سه نفر ناگهان به اين نتيجه رسيديم که انگار با آن سال‌ها که تازه آمده بوديم دانشگاه خيلي فرق کرده‌ايم!

 

اين چند وقت اتفاق‌هاي زيادي افتاد که من را برگرداند به سال‌هاي قبل. اين روزگار گويا بد جوري دارد سريع مي‌گذرد.

 

يا علي مدد.

/ 8 نظر / 2 بازدید
جواد

سلام. عيدتون مبارک. از خوندن وبلاگتون لذت بردم. قشنگ می نويسيد. پاينده باشيد. يا علی

جواد

ضمنا اين پيامی که می نويسم اگر تائيد نکرديد هم مشکلی نيست. يه وبلاگی افتتاح کرديم و دنبال همکار می گرديم. اگر وقت داشته باشيد خوشحال می شيم شما هم همکاری کنيد. آدرس وبلاگ اينه: http://sabz-sorkh.persianblog.ir

مينا و علی

سلام. وبلاگ زيبايی داری موفق باشی به من هم سر بزن

سلام من اینقدر اینجا می نویسم تا بالاخره آدم شي. نکبت. آدم باش.

دامون

آره رييس قديما گذشت. من که هر چی فکر می کنم می بينم اصلا خودمو وقتی تازه اومده بودم دانشگاه اصلا درک نمی کنم. با اينکه کاملا خيلی چيزا يادمه اما اصلا نمی تونم هيچ ارتباطی با خود اون موقعم بر قرار کنم. مثل اينه که دارم به زندگی يه نفر ديگه (یه شخصیتی تو یه کتاب یا فیلم) فکر می کنم. خيلی از تصميمات و تفکرات و ديدگاه هامو درک نمی کنم. آقا پير شديم رفت. راستی مبارکه. داری دايی مي شی حاجی. تو که ديگه خيلی پير شدی. ;)

دامون

حاجی لطفا حتما به اينجا رجوع کن و به دادم برس. والا راه دور نمي ره. محتاجم به دادم برس. http://hellawaitsmary.blogfa.com/post-49.aspx

حسام

سلام٬ البته به نطرم شايد از زاويه ديگه بشه گفت که چه خوب جوری سريع ميگذره!