مژده اي دل که مسيحا نفسي ميايد

و سلام علي يوم ولدت و يوم اموت و يوم ابعث حيا



هر سال از آمدن ميلاد حضرت مسيح خيلي خوشحال ميشم،
قلبا دوستشون داشتم و بهشون عشق ورزيدم،
نمي دونم چرا ولي از خوندن داستانشون در قرآن خيلي لذت ميبرم،
و حتي يکي از سوره هايي که هميشه به خوندنش رغبت زيادي داشتم سوره مريم بوده،

بذارين يه قصه براتون تعريف کنم،
قصه اي که يکي دو سالي هست،
مشوش و به هم ريخته،
تو ذهنم داره چرخ ميخوره،

سالها پيش پيغمبري به ميان مردم اومد، به نام موسي کليم الله،
و برادري داشت به نامهارون که وزير و وصي او بود،
اين پيامبر در ميان قبيله اي مبعوث شد به نام بني اسرائيل،
قومي غريب که به هيچ صراطي مستقيم نبودند،
اين نبي که بيش از هر چيز صلاح امتش براش مهم بود،
تمام هم و غمش رو براي اصلاح امتش گذاشت،
ولي تغيير روح جاهل اين امت امکان پذير نبود
هر چند او ميدانست،
که بر آنها وکيل نيست، و ميدانست،
که لا تزر وازره وزر اخري
اما دلش آرام نمي گرفت و غصه امتش همواره آزارش ميداد،( و معتقدم امروز هم بر حال امتش اندوهگين است).
تا اين که روزي براي دريافت امانت الهي، امتش رو تنها گذاشت و امامت امت رو به وصي و برادرش سپرد،
همون کسي که خدا وزارت او را تائيد کرد،
هنوز از رفتن نبي زماني نگذشته بود که سامري امت رو فريب داد، امامت امت رو به يغما برد و وصي رسول خدا از ترس تفرقه،
و از ترس از هم پاشيدن وحدت جماعت سکوت کرد،
و به انتظار نبي نشست و رنج کشيد و خون دل خورد،
اينگونه بود که نبي دلگير از امتش، به سوي او پر کشيد و جماعت را در انتظار مسيحا گذارد،
و صلاح امتش را موکول به ظهور منجي کرد،

سالها گذشت،
راهبان و زاهدان و پارسايان در ديرها و کنشت ها و معابد،
و مردم در خانه و کوچه و بازار،
از او مي گفتند و از او مي شنيدند و تحمل مصائب را بر خود آسان ميکردند،
و در انتظار او روز ها و شبها خدا را مي خواندند و اشک مي ريختند،

و مريم مقدس روزي مسيح را در آغوش گرفت و به ميان مردم آمد و مسيح گفت:

قال اني عبدالله، اتيني الکتاب و جعلني نبيا
و جعلني مبارکا اين ما کنت
و اوصيني بالصلوه و الزکوه مادمت حيا



به ناگاه مردم از او گريختند،
او را تکفير کردند،
دير او را راند،
معابد يهود از او دوري جستند،
تمام آنانکه خود را متولي دين ميدانستند،
و تمام آنانکه انتظار او را مي بردند،
او را انکار کردند،
از روي ترس،
از مقام، از منال، از جان و از ...

و او تنها،
تنهاي تنها،
در ميان يازده همراهش ماند،
از اين شهر به آن شهر،
از اين خانه به آن خانه،
در جستجوي يک منتظر هدايت،
و براي بذل هدايت،
و در نهايت يکي از همراهانش،
يک حواري،
او را،
منجي را،
موعود را،
مسيحا را،

فروخت.

و او پر کشيد،
به آنجا که من نميدانم،
به ميان آنان که من نمي شناسم،
و او هم دلشکسته بود.


اين داستان به طور عجيبي براي من آشناست،
احساس ميکنم تمام اين اتفاقات را،
تا قبل از ميلاد مسيح،
جاي ديگري، با شخصيتهاي ديگري،
شنيده ام،
و بسيار ميترسم از ادامه داستان،
و از جاي خودم در اين داستان،

نمي دانم،
احساس مي کنم، مسيح(ع) هم در انتظار است،
در انتظار منجي،
و هر سال هنگامه ميلادش،
و در آستانه عروجش،
و در هر نفسش،
و در هر قدمش،
زير لب زمزمه ميکند:


خدا کند که بيايي

/ 2 نظر / 4 بازدید
سيد محسن

امام جعفر صادق «ع»: در دل كسي كه از خدا بترسد، علاقه به عنوان و نام وجود ندارد.... شهادت مظلومانه ششمين ستاره فروزان آسمان ولايت و امامت بنيانگذار مذهب حقه جعفري امام جعفر صادق «ع» را به آستان مقدس حضرت ولي عصر امام زمان «عج» و تمامي عاشقان اهل بيت «ع» تسليت عرض مينمائيم - يا حق

mahdi

سلام فکر کنم منو شناختی البته اگه یادت رفت ایمیل را نگاه کن. در ضمن ایمیل بزنی خوشحال میشم. مهدی (به یاد قدیما) التماس دعا....