روز وصل دوستداران ياد باد

چند روز پيش توي ميدان رسالت داشتم راه مي‌رفتم، يک دختر بچه‌ي کوچک دست مادرش را گرفته بود، يک روپوش مدرسه‌ تنش بود، شايد آبي کم رنگ و يک گل گلايل صورتي هم دستش.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

کيفش دست مادرش بود و دخترک داشت با صداي کودکانه‌اش براي مادر از مدرسه مي‌گفت.

ياد آن روزهاي خودم افتادم. ياد همه‌ي 12 سال مدرسه رفتنم، ياد تمام خوشي‌هاي زندگيم.

------------------------------

رفتيم مدرسه. من و اميد با هم. با مادرهايمان. صبح رفته بوديم به اشتباه. بعد ازظهري بوديم و اطلاع نداشتيم.

مدير مدرسه آمد تا بهمان بگويد بعدازظهر کي بيائيم و چکار بايد بکنيم و کمي توضيح براي مادرها.

آمد پيش ما، اول من را و بعد اميد را بغل کرد کمي سربه‌سرمان گذاشت و بعد شروع کرد براي مادرها توضيح بدهد.

------------------------------

خوشم نمي‌آمد کسي بيايد دنبالم. مي‌گفتم بزرگ شدم. مي‌خواهم خودم بروم و برگردم. از خانه مدرسه شايد ۱۰ يا 15 دقيقه راه بود. اوايل مامان دلش نمي‌آمد من را تنها بفرستد مي‌گفت تو جلو برو من هم براي خودم پشت سرت مي‌آيم. من مي‌رفتم 20 يا 30 متر غقب تر مامان مي‌آمد. تا مي‌رسيدم مدرسه.

همان اوايل مامان و بابا رفتند سفر. مادر اميد قول داد که من و اميد را با هم ببرد و برگرداند. صبح با کلي دلخوري با آنها رفتم. ظهر که زنگ خورد زود وسايلم را جمع کردم و از کلاس زدم بيرون. پشت ديوار قايم شدم. وقتي مادر اميد رفت توي کلاس دنبالم، فرار کردم و تنها آمدم خانه. تا خانه دويدم. وقتي رسيدم نفسم در نمي‌آمد. احساس بزرگ شدن و براي اولين بار تنها به خانه برگشتن تمام وجودم را پر کرده بود.

دو ساعت بعد مادر اميد، قرمز و ناراحت و عصباني آمد در خانه و شروع کرد به دعوا کردن من.

بعدها فهميدم آنروز در مدرسه از ترس اينکه نکند بلايي سر من آمده باشد همه‌ي مدرسه را بسيج کرده بود تا گوشه و کنار دنبال من بگردند و خودش قلبش درد گرفته بود و از حال رفته بود و خلاصه تا يک ساعت بعد از رفتن من در مدرسه گرفتار بوده‌اند.

------------------------------

هفته‌ي پيش خبر دار شدم که اميد ازدواج کرد. درک کردنش برايم اصلا ساده نبود.

------------------------------

روز مصاحبه‌ي راهنمايي بود. خيلي مي‌ترسيدم قبولم نکنند. مي خواستم اداي آدم حسابي ها را در بياورم که رويشان نشود قبولم نکنند. با بابا آمديم مدرسه. توي شميران نو يک مدرسه‌ي نيمه‌ساز که قشنگ ترين جايش توالت‌هايش بود (محمدرضا عباسزاده مي‌گفت بين معلم‌‌ها، که همه‌شان از الان من کم سال تر بودند، به شوخي رايج شده بود که جلسه‌هاي معلمين و اوليا و مربيان را در توالت‌ها برگزار کنند) نصف مدرسه ديوار نداشت. کف مدرسه پر از خاک و سنگ و سيمان و آجر بود. يک گوشه‌ي حياط يک چاه کنده بودند و دورش را طناب کشيده بودند که بچه‌ها تويش نيفتند.

رفتيم طبقه‌ي دوم، خدا رحمتش کند، آقاي ايازي نشسته بود پشت ميزش. اسمم را پرسيد و خيلي جدي يک پرونده داد دستم که منتظر بنشين تا صدايت کنند. رفتم نشستم روي صندلي‌ها پيش يکي از بچه‌ها. اسمش آرش بود. اولين رفيق راهنمائيم را پيدا کردم.

آرش الان دانشجوي پزشکي است. 4 سال است که هيچ خبري از آرش ندارم.

------------------------------

بابا خيلي آدم منظمي است. برعکس من و هميشه از اين شلختگي من حرص مي‌خورد.

يکبار آمده بود مدرسه. فکر کنم با آقاي فريپور کار داشت. آنروز ها آقاي فريپور خيلي کم ميامد مدرسه. و آرش ابوترابي تقريبا همه‌کاره‌ي مدرسه بود. تا بابا از در مدرسه آمد تو ديد که يکي از بچه ها به سرعت از در ساختمان بيرون دويد و پشت سرش آرش ابوترابي با موهاي بهم ريخته و پاي برهنه و يک بطري که سرش را کوبيده بود به ميز و شکسته بود دنبال آن پسرک مي‌دود.

تا مدتها اعصاب بابا خراب بود از اين صحنه‌اي که جلوي چشمهايش اتفاق افتاده بود و بعدها فهميدم از اينکه من زير دست اين آدمها دارم تربيت مي‌شوم و روزبروز علاقه‌ام بهشان بيشتر مي‌شود سخت نگران.

------------------------------

خيلي دوست داشتم فعاليت‌هايم را در شاخه‌هاي علوم انساني انتخاب کنم. يا کلاس شعر اسم مي‌نوشتم يا مي‌رفتم گروه ادبي، اما بابا راضي نبود. به لطايف‌الحيلي راضيشان کردم که بروم گروه فرهنگستان. 13 يا 14 نفر بيشتر نبوديم. مي‌خواستيم براي کلمات معادل سازي کنيم! عمر اين فرهنگستان به 3 ماه هم نرسيد يادم نيست درست چه اتفاقي افتاد که به مرور کارها ول شد و يکروز آرش ابوتراب همه‌مان را جمع کرد و گفت بايد کار را تعطيل کنيم. هرکس برود توي يک فعاليت ديگر ثبت نام کند. يادم نمي‌رود، آنجا بغض گلويم را گرفت و گفتم من هيچ جاي ديگر نمي‌روم. اصلا فعاليت نمي‌کنم. ابراهيم هم مثل من شد. همه رفتند يک جاي ديگر و ما دو تا همين طور مانديم. يک جورهايي لج کرده بودم.

دو سه روزي ول گشتم بعد رفتم پيش شهاب. گفتم ماشين حساب چه‌طوري کار مي‌کند؟ اول من را سر دواند. گير دادم. يک روز نشست و چند تا از گيت‌هاي منطقي را يادم دادم. بعد ياد داد که چطور جدول صحت بکشم. و بعد گفت حالا برو يک جمع‌کننده را روي کاغذ بکش. فردا با جمع کننده رفتم سراغش گفتم حالا ضرب. اولش باز نمي‌خواست قبول کند من هم باز گير دادم. قبول کرد. رفتم سراغ ابراهيم او هم خوشش آمد دو نفري يک فعاليت راه انداختيم. اسمش را گذاشتيم مدار منطقي. اتاق قبلي فرهنگستان را هم برايش اشغال کرديم.

------------------------------

تا سالها بعد با ابراهيم بودم. توي دبيرستان و کارهاي اتاق سخت‌افزار. توي باشگاه، بعد ژاپن و کاوش و کارهايي که هيچ کدامش در کاوش به ثمري نرسيد و آخرين کارمان با هم، پارسال کارهاي سازمان دانش آموزي بود و مصباح. شش ماهي مي‌شود نديده‌امش. شنيدم فوق قبول شده. علم و صنعت.

------------------------------

از خانم مختاري مي‌ترسيديم. سومين نمايشگاهي بود که صابونش داشت به تنمان مي‌خورد. بچه‌هاي فرزانگان را برمي‌داشت مي‌آورد ديدن نمايشگاه. همه‌شان را جمع مي‌کرد پشت يک ميز گير مي‌داد به آن بدبختي که پشت ميز ايستاده بود تا کارش را معرفي کند. دو تا سوتي که از آن بنده‌ي خدا مي‌گرفت و نصيحتش مي‌کرد که از اين به بعد بهتر کار کند بچه‌هايش را برمي‌داشت  مي‌رفت سراغ ميز بعدي.

من و ابراهيم يک ميز چوبي داشتيم طبقه‌ي دوم. رويش يک مقوا زده‌ بوديم "گروه مدار منطقي" و کارهايمان را چيده بوديم رويش. خبر آمد که خانم مختاري آمده. تصميم گرفتيم دوتايي بايستيم و نگذاريم حالمان را بگيرد.

آمد سراغمان، جلوي آن همه بچه دوباره دقيقا دو تا اشتباه از کارمان گرفت و رفت.

آنروزها هيچ چيزي بدتر از ضايع شدن جلوي آن همه دختر هم سن و سال فرزانگاني نبود.

------------------------------

پارسال بود که شهاب تلفن کرد و گفت خانم مختاري توي يک دبيرستان کار مي‌کند. يک چيزي ساخته‌اند اما جرات نمي‌کنند وصلش کنند به کامپيوتر. يک تماس بگير، قرار بگذار و يک روز برو مدرسه و مشکلشان را حل کن.

حال عجيبي شدم.بهشان زنگ زدم. گفتم من را فلاني معرفي کرده. تشکر کرد و قرار گذاشتيم تا بروم. اما نتوانستم خودم را درست و حسابي معرفي کنم. يک طور که من را يادش بيايد.

يک دبيرستان دخترانه بود حوالي پل صدر. رفتم آنجا و کارم را شروع کردم. کارشان دو روز طول کشيد. کمي که گذشت فهميد از بچه‌هاي مدرسه‌ي دو بوده‌ام. گفت چه دوره‌اي بودي گفتم اولين دوره. آنموقع‌ها ريشم هم بلند شده بود. کمي نگاهم کرد. يک دفعه پرسيد تو همان محسن کوچولو نيستي؟ گفتم چرا. هردومان ذوق کرديم من از اينکه بالاخره من را شناخت و او هم شايد از ياد آوري خاطرات بچه‌هايش در مدرسه و هزار خاطره‌ي شيرين ديگر آن روزگار.

------------------------------

امروز که فکر مي‌کنم با تمام وجود مي‌بينم که بسياري از شخصيت من را همان آدمها با همان کارهايشان ساختند. شهاب، آرش ابوترابي، احمد احمدي، حازم فريپور، سعيد سرکاراتي، مهران ايازي، رضا شعاع منش و همه‌ي آن آدمهايي که سه سال با تمام وجود باهاشان زندگي کردم و امروز زيباترين خاطراتم را از آنها دارم و هنوز که هنوز است وقتي يکي از آنها را مي‌بينم تمام وجودم پر از خوشي مي‌شود.

مزه‌ي شيرين آن سيليي که رضا شعاع‌منش به صورتم زد، کتک‌هايي که از آرش ابوتراب خوردم و همه‌ي آن بلاهايي که با تمام وجود مي‌رفتم مدرسه تا به سرم بيايد هيچ وقت از زير زبانم بيرون نمي‌رود.

------------------------------

روزگار دبيرستان با رفقايي که اينروزها يکي يکي يا مي‌روند براي ادامه‌ي تحصيل و يا ازدواج مي‌کنند، يا ميبينيشان که کم کم دارند يک مسير براي زندگيشان پيدا مي‌کنند هم گذشت.

دانشگاه هم تقريبا تمام شد. زندگي من هم شايد همين‌روزها مسيري پيدا کند که من هيچ چيزش را نتوانم پيش بيني کنم. هيچوقت نمي‌توانستم تصور کنم که در آستانه‌ي 23 سالگي اين طور خسته و عصبي باشم. اما نمي‌توانم از گذشته‌ام خوشحال و راضي نباشم.

گذشته‌ام که تمام شخصيت امروزم را مديون آنم. خانواده‌‌ام، فضاي تحصيلم، آدمهايي که روبرويم ديدمشان و بارزترين پديده‌اي که در وجودشان ديدم عزتشان بود و آزاده‌گيشان، بودنم با شهاب، رفاقتم با آدمهايي چون علي و امين و حسين و ميثم و بسياري ديگر که امروز هر کدامشان مردي است که در وجودش شخصيتي منحصر به فرد مي‌بينم. رفقاي نازنينم در دانشگاه که بيش از هر چيز دامنه‌ي محبتم، نگاهم، و انديشه‌ام را بزرگ کردند و تمام آنچيزهاي ديگري که من را محسن کردند.

------------------------------

فردا روز اول از شايد آخرين سال دانشگاهم شروع مي‌شود. يادم ميايد يکروز در جايي گفتم سهم خودم در زندگي گذشته‌ام را بسيار ناچيز مي‌بينم. هنوز اميدوارم که به آن حرفم يقين داشته باشم. منتظر مي‌مانم و اگر کمکم کنند صبور و شاکر، تا شايد روزگار من، مثل گذشته‌هايم، از دل اين روزگار تنگ بيرون بيايد.

توکلت علي الله.

برايم دعا کنيد.

يا علي مولا مددي.

/ 10 نظر / 8 بازدید
شادي

چقدر عجيب . اين همه دورم و می‌فهمم چی می‌گی . روز اول . مصاحبه ........... تا معلم‌هايی که هنوز هم در دوره‌های دوستانه می‌بينم .

محبوبه

سلام. وبلاگ جالبی دارید. من درست یک ماه پیش همچین وقتی، رفتم حج. واقعا الان هنوز هم باورم نمی شه که من این لیاقتو پیدا کردم که پایم به اون جاهای مقدس برسه. جایی که یه روزی بهترین بنده های خدا قدم گذاشته اند. کاش همیشه این احساس و این تاثیر باقی بمونه. موفق باشید.

فاطمه

عطدتون خيلی مبارک. التماس دعا زياد

محسن

يادته روز اول دانشگاه اومدی باهم نشستيم صحبت کرديم. دور يه ميز پنج شيش تا بوديم. من احساس می‌کردم سال آخری هستم و کلي آدمم. بعد ديدم که خبری نيست ولی صداش رو درنياوردم!

محسن

بيشتر بنويس... دلم برای نوشته‌های زياد تنگ ميشه

محسن

دلم برای نوشته‌های زيبات تنگ ميشه... در پيغام قبلی يک کلمه جا افتاده بيد .. ببخشيد

آیدین

حالا تو ام هی ما رو ياد اون روزا بنداز ها. روز وصل دوستداران ياد باد رو هم که آدم می شنوه و ديگه هيچی...

Amin

سلام . انشاالله هميشه به حق و برای حق بنويسين

هادي حداد

هو طيشد اين عمر تودانی به چه سان.... از اون موقع فقط آرش يادمه که تو برف ميرفت بالای کوه از اون هم ديگه هيچی نمونده.........

عیلرضا(تنها مسیح

یا حق روزی هم چشمانمان را باز می کنیم و آرزو می کنیم که به دنیا برگردیم اما دیگر همه چیز گذشته است یا حق