کفی بنفسک ...

اينها را خطاب به يک بنده‌ي خدا مي‌نويسم که احتمال مي‌دهم اينجا را بخواند، نامه‌اي است که خيليش را احتمالا خود آن بنده‌ي خدا فقط مي‌فهمد. اينکه چرا اينجا گذاشتمش خودم هم درست نمي‌دانم. نتوانستم براي بفرستم، نمي‌دانم هم چرا. گذاشتمش اينجا، شايد بخواند و بماند تا خودم هم يادم نرود يک روزي از اين چيزها عصباني مي‌شدم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

---------------------------------------

اين چندمين نامه‌اي است که خطاب به تو دارم مي‌نويسم. قبلي‌ها را بعد از نوشتن يا نابودش کردم يا بي خيالش شدم. يک دليل هم بيشتر نداشت. آنقدر عصباني بودم که ترجيح دادم فعلا صبر کنم و عکس‌العملي نشان ندهم. اگرچه، خيالت راحت! به مجرد اينکه از نزديک ببينمت همه‌شان را برايت خواهم گفت. شايد باور نکني که چند روز است تمام اوقات تنهايي و خلوتم صرف فحش دادن و داد و بيداد کردن سر تو مي‌شود.

بدتر اينکه از دست خودم هم عصبانيم. از خودم و اين اخلاق وسواس گونه‌ام که مي‌خواهم تا جايي که مي‌توانم سکوت کنم، مبادا کسي را مکدر کنم. و طبعا چون تو را دوست تر داشتم، بيشتر تحملت کردم و کارهايت را با شوخي و سکوت گذراندم. از خودم عصبانيم که چرا همان وقت‌ها که مي‌ديدم به وضوح رفتارت غلط است و داري مرتکب خطا مي‌شوي و حاضر نيستي از هيچ‌کس بپذيري که داري خطا مي‌کني، دهانم را باز نکردم و برخورد تندتري نکردم و خواستم با صبر و گاهي اشاراتي که شايد هيچ‌کدامش را نفهميدي، متوجهت کنم. ديگر اگرچه شايد دير شده باشد، اما به جبران اين چند سالي که آن تيغ جراحي را زمين گذاشتم و خواستم با محبت درماني مشکل را حل کنم، مي‌خواهم با قمه به جانت بيفتم.

از دستت عصبانيم! به همين سادگي! و از همه بيشتر بابت اينکه نمي‌خواهي بفهمي. تمام ورودي‌هاي اطلاعات را بسته‌اي و داري در دنياي خودت همه‌چيز را آنطور که دوست داري مي‌گذراني.

خيال مي‌کني مشکل اين است که پيچيده‌اي و رفقاي ديوانه داري! پس تحمل آدمي که روح شگرفي دارد و پيچيدگي‌هاي فلسفي آنچناني و دغدغه‌هاي بزرگ و عقل انتزاعي و استعداد سرشار! بسيار مشکل است.

پس بزرگوارانه و از سر منت قصور بندگاني را که مي‌خواستي مورد عنايت قرارشان دهي را مي‌پذيري.

خيال مي‌کني ديوانه‌اي و متفاوت! و امان، امان، امان از اين حرص ديوانگي و متفاوت بودن که که ما و آدمهاي دور و برمان را آنچنان گرفتار کرده که حاضرند هزار جور ادا و اصول از خودشان در بياورند تا ثابتش کنند.

و نمي‌خواهي بفهمي که خودت و رفقايت نه عجيبيد و نه متفاوت و نه ديوانه! و همه‌ي اينها که نمي‌تواني انکار کني که ادعايش را داري، اداهايي است که تصنعي بودنش همه‌ي آدمهاي دور و برت را آزار مي‌دهد.

ناراحت نشو از تندي کلامم! اينها درد دلهاي چهار پنج ساله‌ي من است. درد دلهايي که از آن جشن تولد کذا روي دلم سنگيني مي‌کرد و به خاطر همان اخلاق مزخرف، تا امروز تحملشان کرده بودم.

به من نشان بده، نه! به خودت نشان بده! يک موضع متفاوت بودنت را! يک جا که نشان دهد از آدمهاي دور و برت عجيب تر، متفاوت تر يا مستعد تر بودي.

هر کس نداند، من خوب مي‌دانم، مسيري که من و تو تويش افتاديم و سفت و سخت دنبالش کرديم، ساده‌ترين و کم‌خطر ترين مسيري بود که براي آدمهايي با شرايط ما ميسر بود. فراموش کن آن دلايل منطقي که به خوردمان دادند و ما با ولع پذيرفتيمشان! که خودمان از همه بهتر مي‌دانيم آنها به جز يک مشت توجيه براي راضي کردن وجدان چيزي نبودند. و خودت خوب مي‌داني انتخاب هر مسيري به جز اين مسير مستلزم تقبل هزينه‌اي بود که من و تو جسارت پذيرفتنش را نداشتيم و نداريم.

مشکل تو اينها که فکر مي‌کني نيست! آدمهايي مثل ما بسيار ساده‌تر و قابل پيش‌بيني‌تر و شايد بي‌عرضه‌تر از آني هستند که تصور مي‌کني. باور نمي‌کني، و مشخص است خلافش را باور داري، که شعور اجتماعيمان، بلوغ ذهني و عاطفيمان، خلاصه عقل و شعور زندگيمان از خيلي آدمهاي هم سن و سالمان کمتر و ناقص تر است و ما خوب ياد گرفته‌ايم خودمان را پشت قوس انتگرال‌هايي که صبح تا شب مي‌گيريم پنهان کنيم و زندگيمان را با سيگنالهايي که مدام از حوزه‌ي زمان به فرکانس مي‌بريم و بعد برشان مي‌گردانيم پر کنيم و خوشحال باشيم که شايد در اين مسير لبه‌ي اين تکنولوژي نکبت‌بار را خردکي جلو ببريم.

و باور کن جز اين، به زور اگر چيزي بفهميم.

راست مي‌گويي، تحمل تو واقعا براي آدمهاي اطرافت سخت و مشکل است. اين همان حرفي است که آنشب وقتي شنيدي، خواستي خودت را راضي کني و گفتي که امير‌المومنين (ع) هم همينطور بودند. مشکل تو اين است که دوست داري با همه از موضع بالاتر رفتار کني. رفتار يک ارباب که دوست دارد همه بي بحث مطيعش باشند و از نبرد براي تسخير ديگران لذتي آشکار مي‌برد. و من شايد بهتر از خيلي ها بدانم که اين يک خصلت قديمي است که ريشه در کودکيهايت دارد. روزگاري مي‌خواستي و مي‌توانستي با زور و کتک ديگران را وادار به تامينش کني، و وقتي نتوانستي حتي با کلام و زبان‌بازي به دستش بياوري، خوب يادت هست که دچار چه ناراحتي و مشکلي شدي.

مشکل تو اينست که ديگران را به راحتي مي‌رنجاني. و برايت هيچ مهم نيست، آنقدر که خيلي اوقات اصلا متوجهش هم نمي‌شوي. بپذير که هميشه متوقعانه رفتار مي‌کني و حتي از خدا هم بابت خدايي کردنش طلبکارانه تقاضا مي‌کني.

مي‌دانم. کلامم خيلي تند است. براي خودم هم که بار اول است در عمرم با کسي اينطور صريح حرف مي‌زنم، اين نوشته‌ها خيلي تلخ و آزار دهنده است. اما خدا مي‌داند چاره‌اي نديدم جز گفتن. و اميدوارم بفهمي که اگر مخاطبم تو نبودي، حتي ضرورتي نبود براي اينطور گفتن.

مي‌دانم که اين سالها خوب ياد‌ گرفته‌اي که همه چيز را توجيه کني، خودت را راضي کني، ارتباطت را با کسي که حرفهايش مطابق ميل نيست و يا به خواسته‌هايت تن نمي‌دهد.محدود کني، در جا جواب بدهي و موضع بگيري و کارهايي از اين دست که احتمال هر تغييري را به صفر برساني. اتفاقا تمام اين خلقياتت را به رويت مي‌آورم تا شايد لحظاتي صبر کني قبل از هر عکس‌العملي. بلکه بفهمي حقيقتا مقصري. نه به خاطر رفتارهاي عجيب و خاص و پيچيده‌ات که به خاطر خلقيات زشت و ناراحت کننده و غير قابل تحملت.

اعصاب خراب و ذهن نامرتب و چندين سال حرف نگفته، نه مي‌گذارد درست بنويسم و نه اجازه مي‌دهد تمامش کنم. باقيش بماند براي وقتي که يقه‌ات را بگيرم و همه‌ي اين حرفها را توي روي خودت بزنم و خلاص!

----------------------------------

در راستاي بمباران گوگلي و خليج فارس و ساير قضايا

Arabian Gulf و <?xml:namespace prefix = st1 ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:smarttags" />Arabian Gulf

----------------------------------

وقتي از يک آدم چند تا نوشته بخواني و همه‌شان منقلبت کنند و کلا فضاي فکري آن آدم را هم بتواني حدس بزني. با احتمال خوبي مي‌توان گفت احتمالا آن آدم خودش هم موقع نوشتن آن اثر حال منقلبي داشته و يحتمل اينها که مي‌خواني از يک عمقي از دل آن بنده‌ي خدا در آمده.

کتاب هاي آقاي سيد مهدي شجاعي از اين دسته است. کتاب آفتاب در حجابش جدا آدم را رسوا مي‌کند. توي ماشين موقع رفت و آمد که معمولا تنها وقتي است که مي‌رسم براي خودم کتاب بخوانم، بارها شد که موقع خواندن اين کتاب کنترل خودم را از دست دادم. خواندنش را شديد توصيه مي‌کنم.

 

يا علي مدد.

التماس دعاي فراوان.

/ 1 نظر / 9 بازدید
عارف

سلام. قسمت اول رو نخوندم چون راستش خيلی بلند بود بهانه دوم باکلاسشم اينکه من چيزی که بهم مربوط نباشه فضولی نميکنم. قسمت دوم رو قبلا امضا نموده ايم. قسمت سوم رو هم صحيح است صحيح است.. يا حق