بهار دلکش

محرم و صفر هم تمام شد. فردا اول ربيع الاول است و گويا دو ماه عزاداري شيعه به پايان مي‌رسد. يک کار سمبليک به  قول آقايان حوزه رفته براي امشب وارد است که خصوصاً اين دو سه سال اخير خيلي معروف شده و مردمِ زيادي در برپا کردنش شرکت مي‌کنند. آن هم اين است که قبل از اذان صبح بايد رفت بايد رفت دم در پنج مسجد در زد و به رسول‌الله(ص) و خانم فاطمه زهرا (س) تمام شدن دو ماه عزاي اهل بيت و رسيدن ماه ربيع الاول را تبريک گفت.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

يادم ميايد سال قبل از کنکور که معنويت من هم مقادير خوبي بالا زده بود، براي اولين بار اين رسم را شنيدم. طبق معمول آن سال که به همه مستحبي عمل مي‌کردم و اصرار داشتم که اين فضاي عرفاني هيچ ربطي به کنکور ندارد، تصميم گرفتم دم صبح بروم سراغ مساجد محل و خدمت رسول‌الله (ص) تبريک عرض کنم. يادم نمي‌رود وقتي از همه جا بي‌خبر در دومين مسجد را زدم، خادم بينواي مسجد که از خواب بيدار شده بود، شاکي آمد در را باز کرد که مگر اينوقت شب زندگي نداري مزاحم مي‌شوي! از خجالت که نابود شدم بماند، درِ سه مسجد باقيمانده را هم توي دلم زدم، از ترس اينکه خادم‌هايشان به مهرباني خادم قبلي نباشند.

اما سال قبل اينقدر جمعيت کنار در مسجدها زياد بود که چاره‌اي جز عرض ادب کردن از راه دور وجود نداشت.

اگرچه به گمانم سنت شيعه بر آنست که تا ظهور حجت (عج) شاديش هم آميخته به درد و غمِ انتظار باشد. اما اين سنت را خيلي مي‌پسندم. انگار با خودش يک جور اميد و قوت قلب شيرين دارد.

---------------------------------------------------

چند روز پيش سر کار يکي از رفقاي بزرگتر نصيحتم مي‌کرد و مي‌گفت: «محسن تو استعداد خوبي داري، خيلي قشنگ خالي مي‌بندي، مراقب خودت باش. خوب فکرهايت را بکن، بعضي ها دوست دارند ميليون ميليون پول در بياورند اما بعضي هاي ديگر ترجيح مي‌دهند درآمدشان کم باشد اما خيلي معروف شوند. ببين تو کدامش را دوست داري، همان راه را برو».

احساس مي‌کردم اين حرفها را در اوج صداقت به من مي‌زند.

حتي نمي‌دانم چطور براي خودم از اين حرفها نتيجه بگيرم. مي‌ترسم از فکر کردن به اينکه، ده سال بعد وقت خواندن اين چند جمله چه حالي مي‌شوم. چند روز  است اعصابم عجيب خراب اين حرفهاست.

---------------------------------------------------

دو سه روزي است اينها سر گلويم گير کرده،  شايد يکي از مهمترين دلايلي که مي‌نويسمشان اين باشد که کمي آرام بگيرم.

اول از همه يک نکته‌ي قديمي که به گمانم براي بار دوم يا سوم است که مي‌نويسم. آن هم اينکه من اينجا را جزو حريم خصوصي خودم تصور مي‌کنم. آنچه اينجا مي‌نويسم و مي‌گويم بيان دروني‌ترين احساسات من است. آنهاييش را که دوست دارم بنويسم، مي‌گذارم اينجا. بنابراين، اين نوشته‌ها تنها بيانگر احوالات من در همان لحظه‌اي است که آنها را مي‌نويسم. من اکثر اينها را اول روي کاغذ مي‌نويسم بعد به دلايلي که خيلي هم عاقلانه به نظر نمي‌رسد ميگذارمشان اينجا. چه بسا جملاتي که موقع تايپ کردنش بعد از يکي دو ساعت به نظرم بي‌ربط ميايد و تنها به خاطر عهدي که با خودم کرده‌ام، با رعايت امانت منتقلش مي‌کنم. هيچ بعيد نيست مطلبي را که مي‌نويسم، ساعتي بعد به آن فکر کنم و احساس کنم چند جايش در قياس با اعتقاداتم يک جورهايي لنگ مي‌زند. به بيان ديگر اين وبلاگ ارگان رسمي من براي بيان اعتقاداتم نيست و تنها انعکاس حالات دروني من در شرايط خاص زمان نگارش است، چه، نه اعتقاداتم هنوز چندان مدون و قابل بيان است و نه چنين کارکردي براي وبلاگ نويسي خودم قائلم.

ديگر اينکه به گمانم قرار دادن هر نوع محدوديتي در روابط فردي آدمها با خدا و اولياي خدا (و در شيعه به طور خاص با خدا و معصومين)، کاري اشتباه است. هرکس مي‌تواند و بايد هرطور که راحت تر است و هرطور که آرامش بيشتري دارد، از اعماق قلبش با خداي خود رابطه برقرار کند. من هم مثل هر آدم ديگري اين حق را براي خودم محفوظ مي‌دانم. اگر اينجا ابراز ارادتي مي‌کنم يا چيزي مي‌گويم به همان دليل فوق الذکر است. چون اينجا را مانند ديگر اوقات خلوت خودم مي‌دانم که به دلايلي اين يکي را خواسته‌ام با هرکسي که خودش بخواهد شريک شوم. داستان موسي و شبان را حتماً يادتان هست.

ارتباط فردي آدمها با خدايشان و با اوليايشان هرچقدر غيرمنطقي، گستاخانه يا حتي زننده باشد، حق آن آدمهاست. عرض ادب به هر کيفتي که باشد تا وقتي در خلوت آدمهاست، قوياً معتقدم نه تنها هيچ آفتي ندارد که ضروري و لازم است. مشکل احتمالاً از آنجايي شروع مي‌شود که مرز بين حوزه‌ي خصوصي و عمومي آدمها، عمداً يا سهواً به هم مي‌ريزد و شفافيت خودش را از دست مي‌دهد. وقتي آن ارتباط آزاد و بي قيد که با حداکثر پهناي باند برقرار است و هيچ قاعده‌اي را بي اختيار تحمل نمي‌کند وارد زندگي عملي و اجتماعي شود و حاضر نشود تن به انضباط اجتماع بدهد و لباس منطق بپوشد، و همان‌طور يَله (که اينجا شايد ديگر بشود تعبيرش کرد به افسار گسيخته) ادامه بدهد، منجر خواهد شد  به هزار جور روش عملي زندگي. اين نظريات که حاضر نيستند به محک عقل انسان و اجتماع آزموده بشوند، يا مولا علي (ع) را خدا ميگيرند، يا دنيا را به شيوه‌ي زاهدانه يکسره پس مي‌زنند، يا به اعتبار احساساتشان حاضر به هر عملي خلاف نظم جامعه مي‌شوند و يا به صدها مسلک و منش غير متعادل و غير ميانه تبديل مي‌شوند.

من هرگز جرات نکرده‌ام خودم را شيعه‌ي علي (ع) و آل علي (ع) بدانم. خودم خوب مي‌دانم که در عرصه‌ي انتظار چند مرده حلاجم. با تمام وجود درک کرده‌ام که در بهترين شرايط شايد محب اهل‌بيت باشم با هزار رقم ضعف عمل.

اما اگر ابراز ارادتي مي‌کنم که اندازه‌ام نيست، به تقليد از آنهايي مي‌کنم که اندازه‌شان بوده. چون اگر درست شناخته باشم در فضل آن ها حساب و کتابي نيست.

اگر چيزي مي‌گويم تنها به اين دليل است که به تعبير خودمان با اين لوس بازيها، گوشه کناري، جايي براي خودم باز کنم. وگرنه خودم خوب مي‌دانم حکايت من و اين ماجرا، حکايت نخودي‌ بودن بچه‌گيهايم در بازي بزرگترها هم نيست.

از اين‌ها گذشته وقتي در مجموعه‌ي اعتقاداتت کسي را به عنوان ولي خدا و مجراي فيض حق تعالي بشناسي، ديگر احمقانه است اگر فکر کني بدون او حتي مي‌تواني قدمي برداري. اشتباه است اگر گمان کني بدون جلب نظرش و بدون کسب فيض خاص از ناحيه‌ي او امکان رشد برايت متصور است.

همين.

---------------------------------------------------

اين آخري را امروز چشمم به کتابش خورد، ورق که مي‌زدم ديدمش.

نوشته‌ي آقاي سيلوراستاين، براي اينکه همين‌طوري دور هم باشيم:

بعضي از مردم ناخنهاشونو مانيکور مي‌کنن،

بعضي ها هم سوهان مي‌زنن،

اکثراً ناخن‌هاشونو از ته مي‌گيرن،

ولي من همشونو کامل مي‌خورم.

بله، مي‌دونم، عادت زشتيه،

ولي قبل از اينکه شروع به سرزنش کنين،

يادتون باشه که من، هيچوقت، هرگز

دل کسي رو نخراشيدم.

 

ماه ربيع‌الاول به همه‌ي شما مبارک،

التماس دعا،

يا علي مولا مددي

/ 9 نظر / 2 بازدید
Hesam

ادامه.... چهار٬ بديهي است که این فضولیهای زیادی بنده٬‌ صرفا با مد نظر قرار دادن وبلاگ به عنوان یک پدیده٬ حالا دیگه میتونم بگم نسبتا موثر اجتماعیست. وگرنه در حریمهای خصوصی٬ در خلوتهای شبانه و .... نه بنده صلاحیتی برای اظهار نظر دارم نه اصولا جرات چنین کاری رو دارم. و اونجا خب طبیعتا هر چه میخواهد دل تنگت بگو. پنجم٬ ببخشید دیگه. بنده قصد بی احترامی نداشتم. شرمنده.

Hesam

آقا محسن عزيز! اول بنده به هيچ عنوان قصد خراشيدن دل شما رو نداشتم. دوم٬ مد نظر قرار دادن يه تعريف شخصی برای يک قالب اجتماعي٬ ممکنه حالا برای توجيه خودتون خوب باشه٬ ولی ازون جايی که اين تعريف شما مدام در جلوی چشم خوانندگان نيست. بنابراين جملاتی که شما تو وبلاگتون مينويسين به هيچ عنوان از ديده يه خواننده گذری وبلاگ که امروزها کم هم نيست٬‌ به اون چیزایی که شما مد نظرتون هست مربوط نمیشه بلکه کاملا به حساب نظرات یه آدمی که داره وبلاگ مینویسه گذاشته میشه. بنابراین من فکر میکنم اگه در این مساله بیشتر دقت کنین بهتره. حالا تا شما چی صلاح بدونی!! سوم اما اگر ابراز ارادتي مي‌کنید که خود را اندازه‌‌ی آن نمیبینید، به تقليد از آنهايی که اندازه‌شان بوده!!! حال به فرض درست بودن شناختتان٬ اين ابراز ارادتها رو به همان بزرگان و شرایط اجتماعی حضورشان بسپاريد و خود به فکر راهی نو متناسب با شرایطی که در آن زندگی میکنید باشید.

بابا فندق

ما منتظر مهمانيم *** چشممان بر قفل در خشکيده * گوشهامان با صدای زنگ در قهر هستند ** ما در اينجا غريبيم يارا ** فندقم منتظر همبازيست ** ما ز دنيا قهريم *** ما منتظر مهمانيم

فاطمه

به قول دوستی: چرا نیامدنت را با نبودن یکی می گیریم؟

فاطمه

اينجا حتی اگر کاملا عمومی باشه فکر می کنم آدم حق هر گونه ابراز ارادت کاملا شخصی را داشته باشد. و البته خواندن همچين ابراز ارادتهايی اگر برای یک عده بی معنی و .. باشه برای خيليها اميدوار کننده و قشنگه.

فاطمه

نقل می کنند که در دربار فرعون دلقکی بود بسيار محبوب فرعون که تمام مهارتش این بود که ادای موسی را خيلی خوب تقليد می کرد. زمانی که خدا با معجزه موسی قوم يهود را در نيل غرق کرد تنها کسی که نجات پيدا می کند همين دلقک است. موسی به خدا شکايت می کند که بين اين قوم اين کسی که اينقدر مايه ناراحتي من بود را نجات دادی؟؟ خداوند می گويد چگونه کسی را که ادای تو را تقليد ميکرد غرق می کردم؟! ما هم که خيلی کارها و حرفها لقمه دهنمون نيست شايد با در آوردن ادای محبوبانش... گوشه چشمی... که يک نظرش تمامی آرزوهای داشته و نداشته ما را کافيست.

عارف

سلام آقا. راستی شما ناخن هات رو چيکار ميکنی؟ يا حق

رهگذر

به نام خالق محبت .... سلام بر شيفتگان محبت مولا علي ع ... ضمن معذرت خواهي بابت دير سر زدن به وبلاگ شما بابت كنكور سرم شلوغ و وقتم كم هست معذرت ميخوام .... در ادامه تبريك ميگم عيد الزهرا س رو و ازتون دعوت ميكنم كه به وبلاگ كلبه حقيقت هم سر بزنيد تا با هم در اين عيد شركت كنيم و پيش هم باشيم .... موفق باشيد .... لعنت بر عمر حرومزاده .... از تشريف فرمايي شما پيشاپيش متشكرم(حتي اگر نياين هم متشكرم ) .... خدانگهدار ... يامولاعلي

خودت بهتر میدونی

من هنوز هم فکر ميکنم همه چيز رو خراب کرديم خودمون با دستای خودمون...راه معرفت...راه شناخت راه رسيدن به حق...از مسير زندگی ميگذره که الان ازش ميگذريم...نميخواد درباره عوامل ماورا الطبيعه فکر کنيم که بفهميم چرا هنوز سر در گميم...که چرا با همه زوری که ميزنيم پس ميريم جای جلو رفتن...کافی يه نگاه به حق هايی که ناحق کرديم...به برادراييمون که کشتيم...به دلهايی که شيکونديم کنيم...و وقتی يکی داره اين حرفا رو بمون ميزنه از ترس اينکه وااای الان داره بمون تهمت زده ميشه..در نريم...و فکر کنيم بهش...شايد چاپلوسانی که گه دوست ميبينيم و گه نارفيق هيچ گاه بمون اينارو نگن...از يه کسی که غريبش کرديم هم ميتوان شنيد...يا حق