پريشاني

يک وقت‌هايي موج اتفاقات پيش‌بيني نشده، حمله مي‌کنند به يک بنده‌ي خدا. آدم مي‌ماند اسم‌ش را چه بگذارد. همين‌طور مي‌ماند حيران که چه بايد بکند و چه نبايد بکند. آن‌قدر اين اتفاق‌ها ناگهاني و شلاق‌وار به سر و صورت آدم مي‌خورند که حتي توان فکر کردن و تصميم گرفتن هم سلب مي‌شود.

درست از شروع تعطيلات عيد فطر همين بلا (هرچند خيلي هم مطمئن نيستم بلا باشد، همان‌قدر که مطمئن نيستم که چيز ديگري باشد! عسي ان تکرهوا ...)به سر من آمد. هر سه چهار روز يک فتنه‌ي جديد به سراغم آمد. بي‌‌انصاف‌ها حتي از يک جبهه هم وارد نمي‌شدند. تقريباً از تمام جاهايي که برايم اهميت داشت و ممکن بود در آن‌جا مجبور به گرفتن تصميم‌هاي سخت شوم و گرفتار گردم، يک مساله‌ي باز شده داشتم.

نمي‌دانم حکمتش چيست، اما گمان کنم دارم به سمتي مي‌روم که در زماني نه چندان طولاني مجبور به گرفتن چند تصميم اساسي براي زندگي‌ام شوم. در اين يک‌ماه انواع احساس‌ها را تجربه کردم. ترس شديد، نگراني، عصبانيت، ياس، سرگرداني و آشفته‌گي و احساس‌هايي شبيه به اين‌ها. تقريباً تمام وقتم دارد به فکر کردن مي‌گذرد. فکرهايي از جنس چپاندن دست‌کم يک‌سال کار انجام نشده، در يک مدت حدوداً چهارماهه. آن‌قدر گرفتار اين انواع فکرها بوده‌ام که سردردها و گردن‌دردهاي عصبي و بي‌خوابي‌هاي شبانه و بغض دائم در اين يک‌ماه و اندي انيس و همراهم بوده است.

فکر اين‌که کدام مسير را بايد انتخاب کرد، چه‌طور بايد انتخاب کرد، بر اساس کدام معيار بايد انتخاب کرد، چه‌گونه بايد تصميم گرفت که هزينه‌اش از همه کم‌تر باشد، کسي نرنجد، کسي آسيب نبيند، درست‌ترين تصميم گرفته شود که نه آينده‌ات، نه عزتت، نه غرورت، نه اعتقاداتت و نه هيچ چيز عزيز ديگري از دست نرود اين مدت به نوبت در يک صف بي‌انتها به سراغم مي آيند.

هرچند هميشه چيزي بوده است که من را در اوج پيچيده‌گي در فکر و خيال از خودم بيرون بکشد و بي‌اندازه آرامم کند، نشانه‌هاي گاه به گاهي که مي‌بينم و فقط براي خودم معني دارند. قرآني که باز مي‌کنم و انگار دارد با خودم صحبت مي‌کند. اشکي که دور چشم عزيزي حلقه مي‌زند و مي‌ريزد، صدايي که مي‌لرزد و دستي که برايم به دعا بلند مي‌شود.

تصميم گرفته‌ام اگر بشود و بخواهد و ياري کند، قسمتي از کارهاي اساسي زندگي‌ام را همين چندماه سامان دهم. تصميم‌گيري بسيار سخت‌تر از تصور من بوده است و فشار کارهايي که بايد در اولين فرصت تمامشان کنم هم بسيار بيش‌تر از قبل شده است. تمام دعايم اين است که اين فشار بيروني و درونيِ هم‌زمان، کاري با من نکند که نتوانم به‌ترين را انتخاب کنم و انجام دهم. اگرچه دلم بسيار روشن است؛ چه هر‌قدر که به ذهنم فشار مي‌آورم به خاطر ندارم هيچ‌وقت در هيچ مقطعي از زندگي‌ام کمکش را خواسته باشم و رهايم کرده باشد.

 

دعايم کنيد تا انشاءالله اين روزها هم بگذرد.

يا علي مدد

/ 1 نظر / 11 بازدید
علی

کاش الان اونجا بودم حسابی بهت فحش می دادم.