از وقتي يادم مياد٬
توي تمام کارهاي مهمم٬
از شروعش تا آخرش٬ براي انجام شدنش حرص خوردم٬
اما آخرشم نفهميدم چه طور شد که همه مسائل بدون ذره اي دخالت من درست شد.
هميشه کسي دست منو داشته و راه برده٬
و من هميشه از اين ترسيدم که نکنه اين دفعه دست منو ول کنه!
نمي دونم اين حسم از ناسپاسي منه يا از اينکه فقط خودم و ستارم ميدونيم که در ازاي رحمت واسعه رحمان من توي زندگيم چقدر تسليمش بودم؟
اما من مي ترسم.
از اينکه يک روز بشه که در مورد من بگن :

ختم الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوه


و اونروز هرگز نخواهم فهميد که چه بلايي سرم اومده.
مي ترسم از رها شدن و از عزم سست خودم.
اينا رو برا اين گفتم که ديروز بعد از يک دوره گرفتاري و دوندگي بازم حس کردم همه چي دوباره داره از يه راهي که من نمي فهمم چيه درست ميشه٬
و باز هوس کردم زار بزنم٬
خواستم تو سر خودم بزنم٬
و باز هم ترسيدم از رها شدن.
يا رحمان.
--------------------------------------------------------
من امروز تازه فهميدم که اينورا مثل اينکه دعوا شده. حقيقتا نمي دونم چي بايد بگم. نمي دونم الان دقيقا بايد گفت حيف چي؟ اگر يکي از طرفين اين بحث شطحيات من رو خوند ازش خواهش مي کنم٬ تمنا مي کنم٬ شما رو به خدا٬ شما بچه مسلمونا اينکارو نکنيد. اونم تو اين دوره زمونه که دين و ايمونه مردم شده لحاف ملا. شايد اين بحث هيچ لطمه اي هم به هيچ جا نزنه اما يه آژير خطره٬ که چهارتا جوون که ادعاي مسلموني دارن نميتونن شش ماه همو تحمل کنند و مشکلشون با هم حل کنند.
--------------------------------------------------------

يا علي
التماس دعا
مهموني خوش بگذره

/ 1 نظر / 4 بازدید
لولک

سلام...... چه جالب نوشته بودی...... ولی چقدر دير به دير