هرگه که ياد روی‌ تو کردم جوان شدم

امشب کمي حرف زدم، نمي دانم سوء استفاده از فرصت بود يا حسن استفاده! اما به هر تقدير حرف زدم. بدون هيچ قصد و غرض خاصي. فقط بعضي چيزهايي را که در ذهنم بود گفتم. و او هم گفت و من شنيدم. ديگر باقيش احتمالا فقط صبر و توکل.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

------------------------------------------------

روزهاي بدي است اينروزها. از آن روزها که به هر چيز بي ربط کوچکي هم گير مي‌دهم. خسته شده‌ام و عصبي، و البته بسيار بي حوصله. به يک جايي رسيده‌ام که بايد انتخاب کنم و تصميم آخرم را بگيرم. نمي‌دانم شايد هم اجباري نباشد ولي دوست دارم که بالاخره تمامش کنم. اما نه ميدانم چه تصميمي بگيرم و نه ميدانم چگونه تصميم بگيرم! فقط فشار فکر و خيال است که دارد انرژيم را ميگيرد و دود مي‌کند.

يک جورهايي انگار بي‌حس شده‌ام. احساس مي‌کنم ته دلم، که همه‌ي اين فکر و خيال‌ها يکي يکي بر طرف خواهد شد. اما واقعا خسته شده‌ام. دوست دارم همه چيز تمام شود و يک چند وقتي فقط استراحت کنم.

چند وقت پيش، يکي از شب‌هايي که به هم ريخته بودم، قرآنم را برداشتم که از زور خستگي آمده‌ام بگويي و بشنوم. بازکردم، همان اولش گفت ان وعد الله حق. يک موقعهايي، جمله و يا حالتي که ممکن است هيچ وقت ديگر تاثير خاصي رويت نگذارد، کاري را که بايد با تو مي‌کند و انباشته‌ات مي‌کند از باور. آن‌ شب خوب اين حس را تجربه کردم.

آقاي دولابي يک‌جا گفته بود – عجيب است ها! چند وقتي است کليد کرده‌ام به اين بزرگوار. ترجيع بند حرفهايم شده نقل قول از ايشان- کارت که به گره افتاد، اول سراغ خدا نرو! برو سراغ همه‌ي آنها که فکر مي‌کني مي‌توانند مشکلت را حل کنند. هر وقت مطمئن شدي هيچ کس ديگري نمانده، قشنگ بنشين روبرويش و هرچه مي‌خواهي بگير.

يادش بخير که وقتي اين تعبير را ديدم، حس کردم يک نفر محکم زد پس کله‌ام.

به گمانم همه‌ي اين گرفتاريها با کمي اعتماد حل خواهد شد. اما دائم بايد به خودم اين را تذکر بدهم تا فراموشش نکنم. راستش انگار ضعيف تر از آني هستم که از پس چنين اعتمادي به راحتي بر بيايم.

اگر بي‌ربط مي‌نويسم به اوضاع و احوال درهم و آشفته‌ام ببخشيد و دعا کنيد که بلکه کمي بتوانم به خودم مسلط شوم.

------------------------------------------------

اين بالايي ها را پريشب نوشتم. اين يکي دو روز که فکر مي‌کردم ديدم که "عسي ان تکرهوا" هم حکايتي است! کي قرار شده که هرچه من خواستم همان رديف بشود! شايد بشود و البته مي‌خواهم که بشود. اما اگر سپردم به خودش و نشد، با اين اوضاع و احوال، بوي اين مي‌آيد که در اصل سپردن دبه کنم! وقتي مي‌گويد لکيلا تياسوا و بعدترش هم مي‌گويد و لا تفرحوا، خوب حتما منظوري داشته که ما بنده‌هايش قرار بوده آن منظور را بگيريم.

مخلص کلام اينکه، پسر جان، اين ادا اصول ها را جمع کن. آن چيزي که بهش مي‌گويند مقام رضا، با اين نق نق هاي گاه و بيگاه تو فاصله‌ي زيادي دارد. تکليفت را با خودت روشن کن. کارت را درست بکن بعدش چشمت را ببند و با بيخياليت حال کن!

------------------------------------------------

نمي‌خواستم اصلاً سياسي بنويسم. اما اگر حاکميت سياسي جامعه پايش را بگذارد روي حلقت و راه نفست را ببندد و هرهر به ريشت بخندد، اگر دادت در بيايد بعيد مي‌دانم بشود اسمش را گذاشت اظهار نظر سياسي. بيشتر گمانم مي‌شود تعبيرش کرد به دفاع از حريم شخصي.

بحمدالله روزي نمي‌شود که مطلبي و يا اظهار نظري از يک عضو حاکميت نبينم که تا مغز استخوانم را نسوزاند. اما دو تاي آخري که بدجوري اعصابم را ريخت بهم، يکي شنيدن دوباره‌ي وضعيت شکنجه در بازداشتگاه‌هاي متنوع و گونه‌گون مملکتمان بود و ماجراي اخير شکنجه شدن اهالي وبلاگ. خوب دقت کنيد! زندان انفرادي، ايراد اتهامات اخلاقي و جنسي به طور مشخص و دقيق و نه به صورت کلي و مبهم، ضرب و شتم، توهين، تهديد به قتل، تهديد به آزار و اذيت نزديکان، وادار کردن به ايراد اتهامات سنگين عليه ديگران و چيزهاي ديگري که خيلي‌هايش را ما نميدانيم همه اتفاقاتي است که قاضي مسلمان در پناه يک حکومت منسوب به اسلام انجام مي‌دهد. اين ها چيزهايي نيست که بشود از کنارش گذشت. اگر چه شايد کسي بگويد طرح اين صحبتها همه‌اش شائبه‌ي سياسي دارد، اما باور کنيد نمي‌شود در وقوع اين اتفاقات در اين مملکت ترديد کرد و باور کنيد نمي‌شود در برابر همه‌ي اين ستمگري ها ساکت ماند و حتي خون مبارک را هم کثيف نکرد.

من اين بلاها را تجربه نکرده‌ام، اما از آنها که تجربه کرده‌اند بلاواسطه شنيده‌ام و ديده‌ام که موقع نقل خاطرات تمام بدنشان به لرزه مي‌افتد و هر چند جمله زبانشان بند مي‌آيد. نمي‌دانم فيلم‌هاي بازجويي از متهمين قتل‌هاي زنجيره‌اي را ديده‌ايد يا نه، شب اول که بهشان گوش مي‌کردم بيش از پنج دقيقه نتوانستم تحمل کنم و آن شب تا صبح خواب به چشمانم نيامد.

و ديگري که اگرچه شايد به اندازه‌ي اولي مهم و حساسيت برانگيز جلوه نکند، اما به گمانم همه، حلقه‌هاي زنجيري است که دانه دانه دارد ساخته مي‌شود براي بستن و نابود کردن اين ملت به بهاي چند روز بيشتر باقي ماندن بر مسند قدرت، اين است که امروز ديدم، تمام سرويس دهنده‌هاي وبلاگ، اورکات، و بسياري از وبلاگ‌هاي شخصي گرفتار موج جديد فيلترينگ شده‌اند. معناي روشني دارد! هر جا و هر وسيله‌اي که کسي در قالب آن بتواند به تبادل آزاد اطلاعات بپردازد، حالا آن اطلاعات هرچه که مي‌خواهد باشد، بايد مسدود و محدود شود. همه‌ي ارتباطات بايد از طريق کانال‌هاي رسمي و کنترل شده انجام گيرد و اطلاعات بايد کاملاً گزينشي در اختيار مردم قرار داده شود.

به عبارت ساده‌تر، مردم غيور و شهيد پرور، لطفاً فکر نکنيد، ما به جاي شما فکر مي‌کنيم و شما لطفا فقط برويد دنبال يک لقمه نان و در کنار خانواده لذت ببريد.

اينکه تا کجا چنين وضعي قابل تحمل است، چه راهکاري براي اصلاح اين وضعيت گره خورده متصور است، و يک آدميزاد در اين وانفسا چه کاري از دستش بر مي‌آيد و هزار سوال بي‌پاسخ ديگر افتاده است به جانم و همينطور لاينقطع دارد آزارم مي‌دهد. واقعا درست نمي‌دانم چکار بايد کرد، اما به گمانم امروز حداقل سکوت نکردن مي‌تواند کار درستي باشد.

راستش نمي‌دانم اگر مذهبي نبودم، و اگر به ظهور حجت(عج) اميدوار نبودم، چطور امکان داشت بتوانم در اين شرايط يک قدم بردارم.

------------------------------------------------

نمي‌دانم از جامعه‌اي با اين همه آلودگي از تمام جوانب و زوايا، اصلا دعايي بالا مي‌رود يا نه، اما جز اين هم هيچ کار ديگري از دستمان بر نميايد.

 

التماس دعا،

يا علي مدد.

/ 8 نظر / 9 بازدید
Miss Autumn

سلام . بلاگ خوبيه . آّهنگش خيلی قشنگه . کيه ؟!

خودم

وبلاگ باحالی بيد ... همرهی خضر واجب بيد

سلام بر تو

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک /چو در تو درد نبیند که را دوا کند / اگر روزی رسید که طالب شدی دیگر هراسی نیست که می گویند: ساقی سیم ساق من گر همه درد می دهد / کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی کند!!!!!!!!!.................

عارف

سلام. حرف دل ميزنی عزيز ... بلد نيستم نظر بدم ... يا حق

سارا

حق داري. يه موقعهايي ... مثل اين مواقع ... آدميزاد گم، قاط، افسرده و خسته و بي راه و... راستي! امام رضا(ع) رو امتحان كردي؟ خيلي عجيب در اين موارد جواب مي ده ها! من خودم تجربه كردم. امتحانش كن. ...

Hesam

بابا محسن خان! مشکل اينه که لقمه نان و لذت هم وجود نداره! اگه اينو لااقل درست بکنن که باز خدا خيرشون بده! مشکل اينه که همه چيز ممنوعه! وگرنه آزادی تفکر و انديشه که گنده تر از اينها هم تو تامينش موندن٬ چه برسد به اينا ....

پرهام

سلام...خوشحالم که يک نفر ديگر را پيدا کردم که ارزش داشته باشد که چند دقيقه ای برای اين وبلاگها که بيشترشان بازی است وقت بگذارم...انگشتانم می خوان تا می تونن حرف بزنن و اين کليد ها رو لمس کنن ولی نميشه...به گمانم اين نظام که بعد از انقلاب روی کار آمده است دارد بی محابا و با سرعت به سمت نهايت انقلاب حيوانات مزرعه (کتاب جورج اورل، مزرعه حیوانات) نزدیک میشه...این چیزیه که من اسمش رو می گذارم: 1) فراموش کردن اهداف توسط عده ای سودجو(نه مردم) 2) قدرت و قدرت و باز هم قدرت...خودخواهی و خودخواهی و باز هم خودخواهی...من نمی دانم این قدرت چه سری دارد که مست می کند...مست می کند انسان ها را...

Rose

سلام! فقط می گويم جانا سخن از روح و جان ما ميگويی... حضرت مولا عج ياور و ياورتان باد