می زنم تا می توانم حرف حق

ديروز صبح پاي کامپيوتر بودم که خبر را شنيدم. شوکه شدم. شايد يک جورهايي باور نکردم که اولين کارم رفتن به سايت ايسنا و خواندن خبر بود. کيومرث صابري فومني در اثر بيماري خوني درگذشت. خبر بيماريشان را چند روز پيش در صفحه‌ي اول اعتماد ديده بودم اما آنقدرها جدي نگرفتمش، هر چند گويا در شماره‌ي آخر ماهنامه-که از وقتي اشتراکم تمام شده ديگر نخوانده بودمش- يک چيزهايي نوشته بودند همراه با التماس دعا و ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اواخر تابستان 81 بود، آنروزها کار ما با باشگاه تمام شده بود و خسته و افسرده بوديم از جستجوي بي ‌نتيجه دنبال يک جاي جديد براي کار و حرف سر بالا شنيدن و سرکار گذاشته شدن و باقي رفقا هم که در باشگاه هنوز کاري داشتند و درگير بودند، زير فشار شديد مسئولين فرهنگسرا به سختي گرفتار شده بودند و مايوس. يک روز آرمين که خودش هنوز در باشگاه مشغول بود و از طرفي در تحريريه‌ي گل‌آقا هم دبير سرويس علمي بچه‌ها گل‌آقا بود آمد و گفت که گل‌‌آقا بچه‌هاي کاوش را دعوت کرده تا بروند بازديد آبدارخانه.قراري گذاشته شد و يک روز عصر رفتيم موسسه‌ي گل‌آقا تا هم آبدارخانه‌شان را ببينيم هم خود گل‌آقا برايمان صحبت کند. آنروز بعد از ظهر هنوز در خاطرم مانده است. يادگار من از آنروز چند هديه است از موسسه و يک خاطره‌ي شيرين از نصحيحتهاي گل‌آقا که مضمون اصلي همه‌اش روحيه و اميد دادن به ما بود. با لحن طنازانه‌اي که گويا مخصوص خودش بود.

دو هفته بعد از آنروز، هفته نامه‌ي گل‌آقا آخرين مجله از 5 -6 مجله‌اي که مرتب مي‌خواندمشان هم تعطيل شد. اگر چه اين يکي به سياق قبلي ها توقيف نشد اما به هرحال به تاريخ مطبوعات پيوست.

اين روزها مطالب زيادي در مورد فوت آقاي صابري خواندم که حوصله‌ي گذاشتن لينکشان را ندارم. اما توصيه مي‌کنم نوشته‌هاي سيد ابراهيم نبوي در گويا و يادداشت هاي امروز شرق در مورد ايشان را بخوانيد.

---------------------------------

پريشب موقع خواب لاي پنجره را کمي باز گشتم و خوابيدم. صبح با يک صداي پِرپِرِ عجيب و غريب از خواب بيدار شدم. يک گنجشک از درز پنجره آمده بود توي اتاق و راه خروج را گم کرده بود. همين طور توي اتاق پرواز مي‌کرد و خودش را به در و ديوار مي‌کوبيد. به اشتباه چسبيده بود به شيشه‌ي پنجره و مي‌خواست از پنجره‌ي بسته بيرون برود. آنقدر تقلا کرد و جاهاي مختلف شيشه را براي خروج امتحان کرد که در نهايت منفذي پيدا کرد و از اتاق فرار کرد. من که از خستگي ناي تکان خوردن هم نداشتم تمام مدت با اشتياق تقلاي گنجشک را ديدم و وقتي فرار کرد دوباره خوابم برد.

آنقدر از ديدن اين صحنه لذت بردم که اين چند روز براي همه تعريفش کرده‌ام.

---------------------------------

اخوي! اميدوارم که بخواني. باور کن من از وضع موجود راضي نيستم. اما ديگر جرات حرف زدن ندارم. بس که از حرف زدن در اين ماجرا خاطره‌ي تلخ دارم. حالا ديگر توقع زيادي ندارم، اما دلم نمي‌خواهد فرصت تغييرات بعدي را با شرايط فعلي بسوزانيم. حداقلش اينکه دوست ندارم اگر 40 سال بعد هم را در خيابان ديديم راهمان را کج کنيم که مبادا ...

باور کن من نمي‌دانم چکار بايد کرد. باور کن.

---------------------------------

گمان کنم بايد يک فکري به حال خودم بکنم، احساس وارفتگي کم‌کم دارد غلبه مي‌کند. يک تکان اساسي گويا واجب است. يک يا علي دوباره.

 

يا علي مدد.

دعا يادتان نرود لطفاً

/ 5 نظر / 8 بازدید
Hesam

آقا ما که دعا گو هستيم! :)

شادي

ما كه ديگه صدامون در نمياد .. يا علي .

سائل الزهرا

از تو می خواهم که فردای قيامت با تو باشم چشم بر حور و قصور و جنت الماوا ندارم گر به صحرا می رم يا دشت دنبال تو می گردم ورنه قصد لذتی از گردش صحرا ندارم ******** اللهم عجل لوليک الفرج (آمين).

رندپارسا

ميدانيد، از این که با این آهنگ هوایی ام کردید که «بی تو بسر نمیشود» را دوباره و دوباره بشنوم سپاسگذارم...

علی

غلط کردی به همه گفتی! به من نگفته بودی! يا شايدم من همه نيستم!:>