مهمانی تمام

باز هم عيد فطر شد. تا يادم ميايد هميشه در عيد فطر تکليفم را نمي‌دانسته‌ام. نه مي‌توانستم خوشحال باشم و نه ناراحت. حال عجيب و غريبي که فقط در همين روز تجربه‌اش کرده‌ام. اين ماه رمضان هم گذشت.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

داشتم ياد داشتهاي پارسالم را مي‌خواندم. احوالات آن روزها دوباره يادم آمد. آنروزها انگار قشنگ تر فکر مي‌کردم. و انگار اگر آرامشي متصور باشد، همانطور که پارسال دنبالش بودم و از همان راه که يکسال پيش دنبالش ني‌گشتم بايد به دست بيايد.

خلاصه اينکه از من جز اميد بستن و رفتن کاري بر نميايد. ديگر هرچه شد، لابد او اينطور خواسته.

----------------------------------

پريروز داشتم به زکات فطره فکر مي‌کردم. ديدم عجب افتضاحي شده است برخورد ما با عمده‌ي احکام فقهي. حالا احکام فردي را درست نمي‌دانم. شايد خيلي‌هايش را جز با روابط فردي و احساسات دروني جور ديگري نتوانم توجيه کنم. اما در مورد احکام اجتماعي حداقل براي من ماجرا خيلي تفاوت مي‌کند. خيلي از اين اجکام را گمان مي‌کنم که مي‌توان، و يا نه شايد بهتر باشد بگويم که بايد، دليلش را ديد و فهميد و آنوقت نه از سر تکليف و وظيفه و رفع مسئوليت شرعيي که در توضيح المسائل قيد شده، که به خاطر علاقه و احساس وظيفه‌ي عقلي و انساني و براي زيباييش انجامش داد.

همين ماجراي زکات فطره هم از همين دست احکام است. ماجرايي که – آنطور که من فهميدم – برمي‌گردد به توجه آدميزاد به دوستان و نزديکان و آدمهاي دور و برش و بايد احساس محبت و توجه‌ش را برانگيزاند و بشود اسباب نزديکي آنها و عامل رفع دغدغه‌ها و افزايش شعور اجتماعيشان، شده يک عمل سرد بي روح سرسري. آخر ماه مبلغ موظف هر آدمي از رسانه‌هاي عمومي اعلام رسمي مي‌شود و هر کسي حساب و کتاب خودش را مي‌کند و مي‌رود به يک حساب بانکي وظيفه‌اش را واريز مي‌کند و با خدا بي‌حساب مي‌شود.

و خيالش راحت که ديگر دليلي براي طلبکاري خدا باقي نمانده و خدا هرکاري هم بکند نمي‌تواند مچ اين بندگان صالحش را بگيرد.

اسفیار است که از دين تقريباً فقط چيزي به نام فقه باقي مانده و براي بندگان مسلمان خدا هم، از فقه، تنها يک مشت احکام خشک و قشري، که جز عمل از روي جبر و وظيفه دليل ديگري براي درکشان وجود ندارد.

احکامي که براي فهميدنشان ابزار ديگري لازم است و آن ابزار ديگر مدتي است که از جريان زندگيمان خارج شده.

وقتي خوب فکر مي‌کنم برايم کاملا روشن است که چه نتيجه‌ي تلخي دارد تنظيم امورات زندگي بر اساس فقط فقه. فقهي که قاعدتاً وظيفه‌اش روشن کردن مرزهاست و تعيين پاره‌اي حدود.

نمي‌دانم اما شايد خشونتي که در برخي رفتارهاي مذهبي ديده مي‌شود ناشي از تسلط احکام و قوانين، بر روح زندگي آن مذهبيون باشد.

----------------------------------

ديروز اولين تجربه‌ي زير باران خيس شدن امسال، برايم اتفاق افتاد. يکي از لحظات لذتبخش زندگيم، سالهاست که که قدم زدن زير باران است. راه رفتن، با خود حرف زدن و خيال را رها کردن در زيز باران انرژيي در من ايجاد مي‌کند که کمتري پديده‌ي ديگري توان ايجادش را دارد.

خدا را شکر که فصل باران، کم کم دارد شروع مي‌شود.

----------------------------------

علي راست مي‌گفت! از وقتي تصميم گرفتم براي احساسات جديدم چاره‌اي بينديشم، تنها راهي که پيش گرفتم، چماقي بود که در محکم در دست گرفتمش و منتظر ايستادم تا هر وقت احساسي از گوشه‌اي خواست سر بلند کند آنچنان محکم توي سرش بزنم که در جا، همان جا که هست بايستد و جلوتر نيايد.

هميشه سعي کردم با رفتار منطقي و استدلال خودم را منصرف کنم از رها کردن احساسات. هميشه خواستم و به سختي اراده کردم که منطقم کاملا مسلط شود بر خواستن‌هايم، که گاه گاهي پيش مي‌آمدند.

و چه سخت بود (و شايد هست) اين مبارزه‌ي بي‌وقفه.

نمي‌دانم، اما آن موقعي که من اينکار را شروع کردم، هرچه فکر کردم ندانستم و يا نتوانستم راه ديگري پيدا کنم. اما گمانم درست مي‌گفت که رها کردنش بد نيست و شايد حتي لازم است، فقط حواست باشد که حدش را در تبديل به عمل شدن نگه دارد.

مانده‌ام، همين‌طور گيج و بلاتکليف، شايد کمي فرصت دادن به احساساتي که ميل به برخاستن دارند، بد نباشد.

شايد بهتر باشد مدتي اين چماق را زمين بگذارم.

----------------------------------

 

عيد مبارک،

يک ماه عبادتتان قبول،

التماس دعاي زياد.

يا علي مدد.

/ 2 نظر / 6 بازدید
عارف

سلام.. اسعدالله ايامکم و تقبل الله اعمالکم ... يا حق

fatemeh

سلام از مطلبتون درباره فقه خيلی استفاده کردم. ممنونم التمااااااااااااس دعا زياد