نگران تو چه انديشه و بيم از دگرانش

نزديک يک ماه چيزي ننوشتم، اگر چه بعضي اوقات حرفهايي براي نوشتن داشتم، اما نميدانم چرا دستم هيچ به قلم نمي‌رفت.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

سال جديد را شروع کردم با يک دنيا اتفاق ذهني جديد و هجوم ناگهاني فکرهايي که بايد به مرور به سراغشان مي‌رفتم. شايد همين، دليل ناتوانيم در نوشتن چيزهايي بود که مي‌خواستم.

درگيري اصلي‌ام هميشه اين بوده است که زاويه‌ي اعتقاداتم با مسير حرکت و تصميمم چقدر است، و همه‌ي تلاشم اين بوده که اين زاويه را کم کنم. همين کلنجار باعث شد خصوصاَ در يکي دو سال اخير، بسياري از معاني در ذهنم تغيير کند و تعدادي از ارزشهاي سابق هرکدام با وزن خودشان بي ارزش شوند. و همين مسير مرا به آنجا رسانده است که در گرفتن تصميمات جدي‌تر زندگي دچار درگيري‌هاي شديدي شده‌ام.اين که بيخياليم نسبت به بعضي گوشه‌هاي زندگي روزمره چقدر درست است و چقدر غلط براي خودم هم چندان روشن نيست. اما يک نکته و فقط همين يک نکته اجازه نمي‌دهد چندان خودم را ببازم.

ديروز با يک از رفقا حرف مي‌زدم، گفت که نمي‌داند آنها که حضور خداوند در زندگيشان را باور ندارند، يا جدي نمي‌گيرند و مفاهيمي چون توکل و توسل در ذهنشان وزن قابل ذکري ندارد چطور زندگي مي‌کنند.

و اين همان نکته‌ي اول و آخر زندگي من است.

----------------------------------------------

اين نوروز يک شب رفتم جمکران. يادم ميايد بچه‌تر که بودم پدرم سيگار مي‌کشيدند و من در عالم بچگي بسيار مي‌ترسيدم از سيگار کشيدنشان و بزرگترين آرزويم ترک سيگار پدر بود. يک بار که رفته بودم جمکران براي امام نامه نوشتم و از ايشان خواستم که پدرم سيگار را ترک کنند. مدت زيادي نگذشت که پدر يک روز سيگار را بي مقدمه کنار گذاشت و ديگر سراغش نرفت. اين باور که امام مهدي(عج) اينکار را کردند آنچنان در وجود من قوت گرفت که هنوز ترديدي در آن ماجرا ندارم.

از آن روز بيش از ده سال گذشته است و من امسال هم نامه‌ام را باز هم با بزرگترين خواهش هاي امروزم، با همان اميد و آرزو و انتظار نوشتم. شايد مانند قديمترها که سر و ساده تر بودم جواب نامه‌ام را زود بدهند.

خدا مي‌داند که اگر اين باورهايم نبود و اگر ايمان نداشتم به اين روابط و عنايات و اگر همين اعتقاد نيم‌بندم به ولايت معصوم نبود تابحال بی شک در هم شکسته بودم.

----------------------------------------------

مدتي بود که وزارت اطلاعات به هدفي که براي هيچ کس روشن نبود و نيست، کنار شهرک آن قسمتي که مجاور جنگل است ديوار کشيده بود و جنگل را محصور کرده بود. در اين ميان قسمتي از زمين‌ها و امکانات متعلق به شهرک را نيز غصب نموده بود. اين اشغال جداي از آسيب‌هاي رواني که فقط به خاطر حضور اين نهاد و عواملش در زندگي مردم ايجاد ميکرد، هر خانوار ساکن شهرک را با حدود 15 ميليون تومان آسيب مالي مواجه مي‌ساخت. از ماجراهايي که براي حل قانوني اين مشکل صورت گرفت مي‌گذرم و يکسره مي‌پردازم به اتفاق دردناکي که سه‌شنبه گذشته رخ داد.

اعتراض مردم به قانون شکني‌هاي پياپي، رفتارهاي فراتر از قانون، عدم اجراي دستور قاضي، نفوذ در سيستم قضايي و تغيير احکام صادره، تهديدات مستمر از سوي عوامل اطلاعاتي مسئول در اين پروژه و ده ها رفتار زننده‌ي ديگر، در نهايت تبديل به يک آشوب بزرگ شد.

چيزي که بيش از هر چيزي عذابم مي‌دهد، تصور آن نوجوان پانزده ساله است که تا آخر عمر بايد زخم گلوله را روي گردن خود احساس کند. او که اينروزها در حال گذراندن يک سلسله عمل جراحي براي بازگشتن به زندگي است تا آخر عمر به خاطر خواهد سپرد کسي را که به سوي او شليک کرد سرباز گمنام امام زمان خطاب مي‌کردند. يا جواناني که با چشم خودشان ديدند عده‌اي با محاسن بلند و پيراهنهاي روي شلوار که خود را حزب‌اللهي مي‌ناميدند به روي صدها نفر از ساکنان غير مسلح شهرک که تنها براي دفاع از حق خود و دفع ظلم آنجا جمع شده بودند، اسلحه کشيدند، برايشان با لبخندي تمسخر آميز دست تکان دادند، آنها را با اشاره‌ي دست به سمت خود خواندند و با شليک مستقيم گاز اشک‌آور هدف قرارشان دادند.

چشمان پر از اشک، صورتهاي ملتهب و سينه‌هاي سوخته از گاز اشک آور مردان و زناني که بدون هيچ گونه قصد آشوب و بلوا و تنها براي دفاع از حق خود و مشاهده‌ي اجراي حکم قاضي آنجا بودند، جزو درناک‌ترين تصاويري بود که در طول عمرم به چشم ديده بودم.

اين جواناني که فردا بايد دلسوزانه در اين مملکت زندگي کنند، و بايد رافت و رحمت را براي تامين يک زندگي پر از آرامش ياد بگيرند، سه شنبه‌ي اين هفته فهميدند تنها با پرتاب سنگ، ناسزا، آتش سوزي و خشونت مي‌توانند از حق خود دفاع کنند.

آنها مدتهاست که نديده‌اند چطور مي‌شود با مهرباني و تسامح زندگي کرد، کسي را آزار نداد و آزاري نديد.

اين روزها که مي‌گذرد از در و ديوار ميبينم و مي‌شنوم، که دين جديد مولايمان حجت (عج) يعني چه.

 

 

يا علي مددي.

التماس دعا.

/ 6 نظر / 6 بازدید
مجید

راستش بحث توکل و توسل يا باور به حضور حضرت مهدی اونم تو جمکران يه بحث مفصله ؛اما به نظر من هر کسی به چيزی يا کسی معتقده و تو زندگی به اون تکيه داره؛يکی بوداييه و يکی مسيحيه؛يکی بت پرسه و يکی اهل اسلام و حضرت مهديه/بلاگ خيلی جالبی بود اونم با اون صدای دلنشين اذان؛موفق باشی.

شادي

تشيع بني عباسي .

شادي

تشيع صفوي .

محسن

سلام. درسته که پيغام خيلی کم ميذارم ولی هميشه ميخونم. يه سوال داشتم: لينک وبلاگ من رو تو ليست آدم‌های آشنا گذاشتی. اولا از اينکه مارو آدم حساب کردی ممنون. ثانيا آيا من هم شما رو می‌شناسم؟ ميشه معرفی بفرماييد؟

Hesam

والا به نظر من يه کمی در مورد اين شخصيت بزرگ سکوت کنيم٬ و کار خودمون رو بکنيم بدون خراب کردن بعضی چيزا بهتره!! که یه موقع مثل همون سرباز گمنام ها نشیم خدایی نکرده. چون اونا هم احتمالا برای رسیدن به این حماقتها٬ احتمالا از همین جاها شروع کردن!!! البته ببخشيدا !! اين ابراز ارادتها حال آدم رو دیگه به هم ميزنه. بابا با اون بنده خدا چی کار دارین. مگه خودتون کارو زندگی ندارین.

Z

اين الطالب ...