من شرمسارم...

ما ملت فراموشکاري هستيم.

يادم ميايد يک روزي در اين مملکت، وقتي رئيس جمهور، مي خواست وارد دانشگاهي شود از سه در دانشگاه، سه ماشين با شيشه هاي دودي و اسکورت کامل وارد و خارج مي شدند که مبادا به ساحت قدسي رئيس جمهور، از ناحيه ي دانشجويان تعرضي صورت گيرد.

يادم ميايد يک روزي در اين مملکت، وقتي يک آقايي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي شد، در اولين فرصت کتاب خودش را به چاپ رساند، طرز کار موتورهاي درونسوز!

يادم ميايد يک روزي در اين مملکت، يک اتوبوس را پر کردند از يک مشت نويسنده و شاعر و استاد دانشگاه و همه را با هم خواستند بفرستند ته دره. و چه جالب که صداي اين ماجراي سبعانه، تا سالها بعد از هيچکدام آن مردان و زنان بيرون نيامد.

ما ملت ناسپاسي هستيم.

ساده اش را مي گويم، خيلي دم دستي، چه کسي تصورش را مي کرد که در جمهوري اسلامي ايران، که حتي مي خواستند (و مي خواهند) تبديلش کنند به امارت اسلامي ايران، فيلم هايي مثل آدم برفي و مرد عوضي اکران شود و کسي نتواند مانعش شود. آنهم در مملکتي که سينمايي به جرم نمايش تحفه ي هند به آتش کشيده شد.

چه کسي گمان مي کرد روزي در اين مملکت کتابي چاپ بشود در نقد ولايت فقيه، نويسنده اش به زندان بيفتد و اما آن کتاب هنوز تجديد چاپ شود.

چه کسي در مخيله اش مي گنجيد، که در اين مملکت به رئيس جمهور شنيع ترين اهانات، در لفافه ي مزاح، بشود و او حتي شکايت قانوني از نشريه ي اهانت کننده را نيز منع کند. (اگر يادتان نيست به ياد بياوريد مصاحبه ي خانم امانپور با سيد محمد خاتمي را، و مطالبي که پس از آن نشريه ي نميدانم شلمچه بود يا جبهه، چاپ کرد که در آن توهيني وقاحت بار نثار رئيس جمهور کرد).

چه کسي تصور مي کرد در همين مرز و بوم پر گهر! که توهين به مسئولينش ده ها و شايد حتي صدها سال بود که وخيم ترين عواقب را به دنبال داشت، دانشجوي افراطي، اقتدارگراي، تماميت خواه، خشن، نادان کوته فکر، توي روي رئيس جمهور بايستد و او را خائن و احمق و نادان بخواند. (چه تلخ! و چه دردناک و سخت، که روزگاري بسيار نزديک، اين صفات را شايسته ي گروهي متعصب، خشک مذهب مي دانستيم و امروز نثار جمعي مدعي تفکرات آزاديخواهانه و مترقي)

من معتقدم و بر اين باورم، که سيد محمد خاتمي مرد بزرگ روزگار ماست، مرد فرداها. همانطور که امثال مهندس مهدي بازرگان، مرد بزرگ دوران انقلاب بودند و انديشه شان، انديشه ي فرداها.

در بزرگي خاتمي همين بس، که اهل خرد بود و هست.

همين او را کفايت، اگر تاريخ بگويد، در دوران او صنعت نشر و سينما، هنر و فرهنگ و دانش و خردورزي رونق گرفت.

براي او همين بس که با عملش قداست حاکمان را شکست و نشان داد، که مرد حکومت و مدير ملک و ملت، نه نماينده ي خدا بر روي زمين که وکيل مردم و پاسخگو و مسئول د رمقابل ملت و خداي ملت است.

در بزرگي او همين بس، که آنها که روزي افتخار ذوب در ولايت داشتند، امروز سر فرا آورده اند و داعيه ي سرداري در سپاه ولايت دارند و خود را مشاوران امين و کاردان او مي شمرند.

او که يک روز تمام سرمايه اش را آبرويش خواند، تمام سرمايه اش را در اين گنداب غرور و تبختر و فساد باخت، که مبادا او عامل سکون و گنديدگي ناشي از تنش و تشنج، در اين جامعه ي بيمار بحران زده ي عقب مانده شود.

ما ملت بي لياقتي هستيم.

بمانيم تا ببينيم، ديگر در مقابل کدام مسئول مملکت، بايستيم و او را دروغگو خطاب کنيم و او تنها لبخند بزند.

صبر کنيم تا ببينيم، ديگر کجا و پيش کدام سردمدار، اينگونه لکنت از زبانمان مي افتد و سبکسرانه و شايد حتي خيره سرانه، دهان به توهين و تهمت و افترا مي گشائيم.

منتظر بنشينيم و ببينيم ، چه کسي برايمان آزادي و بزرگي و سروري به ارمغان مي آورد بدون اينکه خيال ما حتي اندکي مکدر شود.

و منتظر بمانيم، تا حتي نظاره کنيم کدام مرد عمل، برايمان آنطور که دوست داريم از سخن گفتن و دروغ پراکني دست بردارد و تنها عمل کند و عمل.

شنيده ايد حتماً، اين مثل رايج که مي گويند، خدا رحمت کند رضا شاه را، اگر دو نفر را در تنور بيندازند، همه چيز درست مي شود. چه نشان روشني از بيماري اجتماعي ما ملت در آستانه ي نابودي! اگر او هم چهار نفر را در تنور مي انداخت، امروز در افواه عموم، شايسته ي صفتي بود بزرگ، چيزي شبيه سردار فرهنگ، سردار خرد يا سردار آزادگي!

ما ملت بدي هستيم، ما ملت بسيار بدي هستيم.

روزي که سيد محمد خاتمي از ايسنا ديدار کرد. سايت ايسنا، لقبي به او داد، "آموزگار بزرگ ادب و شکيبايي"

سيد عزيز، بخند و سرت را بالا بگير، همين افتخار در طول تاريخ و براي تو بس، آموزگار بزرگ ادب و شکيبايي.

جوانکي در وبلاگستان،گفته بود: «بدا به حال کسي که گمان کند مردم اين زمانه حرفش را نمي فهمند و بترس از اينکه آنها را مورد خطاب قرار دهد و براي فردا نامه بنويسد». و من مي گويم بدا به حال ملتي که بزرگان و فرهيختگان و اهل خردش را هميشه سالها بعد از غروبشان بشناسد و در رثاي آنها مرثيه بسرايد.

-------------------------------

حرف زياد دارم، خيلي زياد، شايد بعدها گفتمشان و شايد در سينه ام ماند، کنار همه ي آن تجربه هاي تلخ و سخت و سنگيني که چشيديم و خواهيم چشيد.

حرف دارم ار ما ملت نادان که دردمان نه آنچنان که مي پنداريم از دولت و حکومتمان، که از خودمان و دردهاي بيشمار فرهنگي و اجتماعيمان است.

حرف دارم، از طرح عبث و بي فايده ي رفراندم که ترديد ندارم اثرش جز يک ياس و سرخوردگي ديگر، در ميان قشر روشنفکرمان، هيچ چيز ديگري نيست.

حرف دارم از انتخاباتي که پيش رو داريم و از قحط الرجالي که گرفتارش شده ايم.

حرف دارم از ظلمي که به خودمان مي کنيم و عدلي که حتي تصورش هم ديگر برايمان سخت است. از برکتي که گويا ديگر از ميانمان رفته و ما را به حال خود رها کرده است.

و مقصر تمامش جز خودمان هيچ کس ديگري نيست.

نميدانم به اميد کدام تغيير بنشينم که خلاف عهد خدا نباشد که فرمود امتي را تغيير نمي دهم مگر آنکه خودشان را تغيير دهند.

خدايا تو خودت خوب ميداني که امروز چقدر محتاج فرجيم.

اللهم عجل، عجل، عجل

لوليک الفرج. واجعلنا من انصاره و اعوانه.

يا علي مولا مددي.

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجيدزاده

راستي برادر عزيز راست ميگويي - ما فراموشكاريم - يادم رفته در دوران رياست جمهوري هاشمي چقدر مملكت پيش رفت و در دوران آقاي خاتمي چقدر عقب افتاد - از همه لحاظ - كمي فكر كن شايد يادت بيايد . اگر يادت نيامد بگو - يكي يكي را برايتن شرح ميدهم

hozn

آخ ...منم يادم رفته بود که ۸سال پيش چقدر وضع دانشگاهها /سينماها/پارک ها و حجاب بهتر بود...افسوس...

محسن

انشاء الله که من اشتباه کنم. چيز زيادي تا دولت بعدي نمانده، 8 سال ديگر در چنين روزهايي شايد بهتر بتوانيم در مورد اين ادعاها حرف بزنيم.

shokoofeh

سلام واقعاْ ما خيلی فراموشکاريم ..............

عارف

سلام... آقا محسن راستش برا هر نوشته ای دلم نمياد همينجوری نظر بدم برا همين نوشته های شما رو بيشتر ميخونم و سکوت ... حالا به اندازه سلام ... يا حق

یک دوست

چرا آپديت نمی کنيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مبادا که آن قدر دلگير شده ايد که..... / عشق در دريای غم غمناک نيست.

Z

شايد .......... ما ملت بی‌لياقتی باشيم؛ هرچند گناه از چسمهای ماست ...

یک دوست

هنوز آپدیت نکرده اید؟؟؟؟؟؟؟؟ / اعتیاد به شطحیات/ از سلمان هراتی یک شعر زیبا شنیدم / یک قسمتش رو براتون می نویسم:تو مثل ستاره / پر از تازگي بودي و نور/ و در دستت انگشتري بود از عشق/ و پاكيزه مثل درختي/ كه از جنگل ابر برگشته باشد/ سرآغاز تو/ مثل يك غنچه سرشار پاكي/ زمين روشني تو را حدس مي زد/ تو بودي هوا روشني پخش مي كرد/ و من/ هر گلي را كه مي ديدم از/ دستهاي تو آغاز مي شد/ و آبي كه از بيشهي دور مي آمد آرام/ بوي تو را داشت/ من از ابتداي تو فهميده بودم/ كه يك روز خورشيد را خواهي آورد/ دريغا تو رفتي!/ هراسي ندارم/ مهم نيست اي دوست/ خدا دستهاي تو را/ منتشر كرد.../

........

دريغا تو رفتي!/ هراسي ندارم/ مهم نيست اي دوست/ خدا دستهاي تو را/ منتشر كرد.../

پرهام

من چقدر حرف دارم در اين سينه...مردم ما اينطور نبودن...آقا، تناقض است که چشمان مردم را می بندد. شعله ورشان می کند...مردم ما انقلاب کردند برای چیزهایی...اما تناقض به جانشان آورده است...این سید عزیز هم مثل خیلی های دیگر کفایت ندارند...کفایت یعنی مدیریت...نه، اشتباه نکنید من توهین نمی کنم...کفایت با فضل و ادب متفاوت است. اصلا یک چیزی نوشته ام در مورد علم و اینها که دوست دارم بخوانید...همین!